دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۳ - ۱۶:۳۸

فروشنده: ببر و ببر... هندونه... هندونه... هندونه مثل قنده...

مشتری: آقاجان این هندونه که به من فروختی که قرمز نبود، سفید سفید بود.

فروشنده: خب که چی؟ می‌خواستی چه‌رنگی باشه؟ منم که تمام‌مدت دارم همین رو می‌گم که هندونه مثل قنده!

غزل ایرانی از تهران

* * *

تاکسی

پلیس یک تاکسی را که با سرعت زیاد در خیابان حرکت می‌کرد، متوقف کرد و گفت: هیچ‌ معلوم هست داری چی‌کار می‌کنی آقا؟ به‌جای چهارتا مسافر، شش‌نفر رو سوار کردی و با این سرعت هم داری رانندگی می‌کنی؟

راننده: آخه جناب سروان، اگه زودتر نرسم به مقصد، اون سه نفری که توی صندوق عقبن خفه‌ می‌شن!

شایسته سرابی از تهران

* * *

شب

معلم: بلندترین شب سال کدوم شبه؟

دانش‌آموز: شب امتحان!

امیرعلی حیدریان از تهران

* *‌ *

غصه

اولی: ای بابا، چی شدی؟ چرا موهای سرت این‌قدر ریخته؟

دومی: از غصه...

اولی: از غصه‌ی چی؟

دومی: از غصه‌ی این‌که مبادا موهام بریزه!

مهدی یزدانی از کرج

* * *

اتوبوس

راننده‌ی اتوبوس به مردی که می‌خواست خودش را به‌زور در اتوبوس جا کند گفت: آقا نیا بالا! مگه نمی‌بینی دیگه یه ذره هم جا برای نشستن یا وایسادن باقی نمونده. چرا این‌قدر زور می‌زنی؟ خب نیا بالا.

مسافر: اشکال نداره. شما یه کاری کن من بیام بالا، دراز می‌کشم!

شبنم یوسفی از تهران

* * *

بیماری

دکتر به بیماری که نمی‌توانست بخوابد، توصیه کرد وقتی به رخت‌خواب می‌رود، از عدد یک شروع به شمارش کند تا خسته شود و خوابش ببرد. بیمار صبح روز بعد دوباره به پزشک مراجعه کرد. دکتر پرسید: خب، شمردی؟

بیمار: بله تا عدد ۴۵۵۸۹ شمردم!

دکتر گفت: عجب... اما پس درنهایت تونستی بخوابی.

بیمار: نه دیگه. وقتی به عدد ۴۵۵۸۹ رسیدم، دیگه صبح شده بود و پاشدم اومدم خدمت شما!

امیر کتابدار از تهران

کد خبر 255893

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان