سه‌شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۲ - ۱۹:۲۰

پدر: پسرم، وقتی که من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمی‌گفتم.

پسر: جدی؟ پس از چه سنی دروغ گفتن رو شروع کردین؟!

زهرا مولایی از تهران

*

کمک

صاحب‌خانه: آی... کمک... کمک... دزد...

دزد: داد نزن بابا، به کمک کسی احتیاج ندارم. با چندتا از دوست‌هام اومدم!

مینا توکلی از تهران

*

دستور زبان

معلم زبان فارسی: ضمیرهای من، تو و او رو جمع ببند.

دانش‌آموز: من‌ها، توها، اوها!

سپیده زمانی از تهران

*

نقاش تنبل

اولی: چه نقاشی قشنگیه. اما حیف که نمی‌شه فهمید نقاش، طلوع خورشید رو کشیده یا غروبش رو.

دومی: نگران نباش، من می‌دونم. این نقاشی غروب خورشیده، چون نقاشش هیچ‌وقت زودتر از ظهر بیدار نمی‌شه!

حمید موسوی از مشهد

*

در کلاس ریاضی

معلم: مریم، اگه سارا دیروز به تو ۱۰ هزار تومن داده باشه و امروز ۲۳ هزار تومن، در مجموع چه‌قدر بهت پول داده؟

سارا: ببخشید خانم! از کیسه‌ی خلیفه می‌بخشین؟!

مریم امیریان از اصفهان

*

موی سفید

پدر: هروقت که من رو اذیت می‌کنی، یکی از موهام سفید می‌شه.

پسر: حالا فهمیدم چرا پدربزرگ، همه‌ی موهاش سفیده!

شیدا قاسم‌زاده از رشت

*

در رستوران

مشتری رستورانی، پیشخدمت را صدا زد و گفت: به آشپزتون بگین، دنبال سیبیل‌های گمشده‌اش نگرده؛ این‌جا توی سوپ منه!

سپیده رفیعی از کرج

*

یک خبر بد

پزشک: خانم، متأسفم که باید خبر بدی رو بهتون بدم.

مادر: وای! خدا مرگم بده؟ حال بچه‌ام خیلی خرابه؟ بیماری خطرناکی گرفته؟

پزشک: نه، می‌خواستم بگم که از فردا شیطونی کردن رو شروع می‌کنه!

سپیده زمانی از تهران

*

لطیفه

اولی: دو دوتا؟

دومی: چهارتا.

اولی: اَه... بی‌ذوق... چرا لطیفه رو خراب می‌کنی؟!

سروش قاسمی از همدان

کد خبر 238799

دیدگاه خوانندگان