شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۸ - ۰۳:۲۵
۰ نفر

صدای قدم‌هایم، سکوت خیابان را به هم می‌زند، مثل روزهای برفی است. انگار که من اولین قدم‌ها را می‌گذارم در این لحظه و این خیابان.

درخت سوم

دست‌های کودکانه‌اش را می‌فشارم میان دست‌هایم. کپک خودش را می‌چسباند به من. کوچک‌تر می‌شود. خم می‌شوم و نان‌ها را می‌دهم دستش و می‌گویم: «به نظر من که این‌جوری گرم‌تر می‌شی.»

نان‌ها را می‌گیرد و به آسمان در حال طلوع خیره می‌شود: «کاش می‌ذاشتی بخوابم!» نگاهش می‌کنم و می‌گویم: «خودت می‌خواستی صبح رو ببینی.»

کپک صدایش کلفت می‌شود، قد می‌کشد، آدم‌تر می‌شود و می‌گوید: «تقصیر من نیست که تیکه‌پاره‌های مخ توام!»

آب دهانم را قورت می‌دهم و کلید را به طرف در می‌چرخانم. حجم سکوت و سرفه‌ی خاتون می‌خورد توی صورتم. کپک محو می‌شود میان آسمان قلبم. کپک موجود خیالی من نیست، فقط مخلوطی است از وجدان و تنهایی و خشم من که در دنیای واقعی کسی نمی‌تواند ببیندش.

من با خاتون خانم زندگی می‌کنم. برایش خرید می‌کنم، حرف می‌زنم و از این کارها. هیچ نسبتی با او ندارم و پیرترین آدمی است که می‌شناسم. نان‌ها را که می‌گذارم توی سفره، خاتون سمعک می‌گذارد. روز و تاریخ و ساعت را می‌پرسد و می‌گوید: «درخت سوم تشنه است.»

خاتون دلش می‌خواهد بماند در گذشته و از این خانه‌ی صدساله به ساختمان و برج کوچ نکند. سفره را آماده می‌کنم و می روم سراغ درخت.

کپک از اعماق آسمان قلبم می‌پرد بیرون و شعر می‌خواند، دور حوض می‌دود و می‌شود حسرت کودکی نکردن من . شیلنگ را می‌کشم تا کنار درخت. آب قطع است.

کپک می‌گوید: «خودت هم می‌دونی این پیرزن می‌میره بالأخره و این‌خونه رو می‌کوبن می‌رن بالا. اگر هم بذاره خونه‌اش رو برای تو، خب دووم نمی‌آری این تو!»

می‌پرم میان حرف‌های مضحکش: «تو فقط ضایعات عقل منی و اصلاً صلاحیت حرف‌زدن از آینده‌ی نامعلوم رو نداری!»

 زل می‌زند به موهایم که می‌لرزند از ترس، شاید ترس مردن خاتون و شاید هم چیزهای دیگر. کپک قد می‌کشد و می‌شود خاتون، سمعک می‌گذارد.

شیلنگ را جمع می‌کنم و کپک را می اندازمش در سیاه‌چاله‌ی مغزم. از سیاه‌چاله می‌آید بیرون و می‌شود مامان، بعدش کوچولوی کوچولو می‌شود تا زانوی من. می‌روم سفره را جمع می‌کنم و روی چرت‌های خاتون پتو می‌اندازم و سمعکش را می‌گذارم زیر بالش. فکر می‌کنم به کپک و اولین تار موی سفیدم در نوجوانی. کپک را می‌گیرم در آغوشم و چشم می‌دوزم به صورتش که بیش‌تر شبیه جنینی است که خوابیده بین ریشه‌های درخت سوم. فکر می‌کنم به درخت سوم که تشنه‌تر است همیشه و به خودم که در این لحظه و این‌جا ایستاده‌ام.

کپک می‌نشیند روی پاهایم، کوچک‌تر می‌شود. می‌شود من که سپردندم به خاتون. خاتونی که تا مرا دید داد بغل شوهرش، جمال آقا، یاد نوزاد مرده‌اش بین ریشه‌های درخت سوم افتاد. می‌شود اشک‌های خاتون، وقتی جمال آقا مرد و من که کسی را جز خاتون نمی‌شناختم. نگاه می‌کنم به جنین کوچکی که یک سالی از من بزرگ‌تر است و خوابش برده در آغوشم. کپک محو می‌شود و می‌رود بین ریشه‌های درخت سوم و می‌بارد از نگاهم. آب دیگر قطع نیست. درخت سوم سیراب است.

اشادا جوادی‌فر، ۱۴ ساله از تهران

تصویرگری: حدیث گرجی، ۱۴ساله

خبرنگار افتخاری نشریه‌ی دوچرخه از تهران

کد خبر 433762

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha