یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۷ - ۱۸:۱۶
۰ نفر

زیر لب می‌گویم: «علی سؤال پنج.» روی میز می‌نویسد چهار.

نیش شیرین زنبور

با خودم می‌گویم آخر چهار هم شد جواب؟ الآن بنویسم چهار، معلم که هیچ، بچه‌ی دوساله هم می‌فهمد تقلب کرده‌ام. می‌گویم: «با راه حل.» زیر لب چیزی نثارم می‌کند و تکه‌کاغذی از جیبش بیرون می‌آورد و شروع می‌کند به نوشتن. کاغذ را به سمتم می‌اندازد. خدا را شکر آقامعلم حواسش به ما نیست.

برگه‌ام را که می‌خواهم تحویل بدهم، آقامعلم نمی‌گیرد. می‌گویم: «آقا این هم برگه‌ی ما!» لبخند تمسخرآمیزی می‌زند و می‌گوید: «باشه پیش خودت. هم خودت، هم دوستت، خیلی کارها باهاتون دارم. از کلاس برید بیرون.»

علی می‌گوید: «آخه چرا؟»

آقامعلم با عصبانیت می‌گوید: «همین که گفتم. بیرون!»

نمی‌توانم به علی نگاه کنم. بدجور از دستم عصبانی است.

آقامعلم از کلاس بیرون می آید و شروع می‌کند به راه‌رفتن و حرف‌زدن: «علی‌آقا... چشمم روشن! تو هم شدی هم‌دست این؟» علی سرش را پایین انداخته. آقامعلم می‌ایستد روبه‌روی من: «یالا تقلب‌هات رو بده ببینم.» انکار می‌کنم: «آقا کدوم تقلب؟ ما که تقلب نکردیم!» می‌گوید: «دستت رو باز کن ببینم.» خوب شد عقلم کار کرد و کاغذ را گذاشتم توی جورابم. دستم را باز می‌کنم. می‌گوید: «باشه. الآن بهتون می‌گم. پشت سرم بیاین.»

می‌رویم. داد می‌زند: «برین تو باغچه.» علی می‌گوید: «آقا اون‌جا همه‌ی گل‌هاش خار داره.» دوباره داد می‌زند: «همین که گفتم.» چاره‌ای نیست. می‌رویم توی باغچه. یک‌دفعه زنبوری ساق پایم را نیش می‌زند. داد می‌زنم: «آخ پام، پام!» از باغچه بیرون می‌آیم.

آقامعلم کفشم را درمی‌آورد. به جورابم که می‌رسد، رویش را می‌گیرد آن طرف و جوراب را از پایم بیرون می‌کشد و می‌گوید: «بچه! ثواب داره این پاهات رو بشوری.»

علی کاغذ تقلب را از روی زمین بر‌می‌دارد و می‌اندازد توی باغچه. چشمکی به علی می‌زنم و با خودم می‌گویم: «چه‌قدر نیش این زنبور شیرین بود!»

سمانه منافی، ۱۵ساله از اسلامشهر

تصویرگری: فریماه خاتونی، ۱۶ساله

خبرنگار افتخاری نشریه‌ی دوچرخه از فردیس

کد خبر 433018

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha