هوا سرد بود، اما سارا نمی‌گذاشت سرما را احساس کنم. همان‌طور که من نمی‌گذاشتم دست‌های زمخت زمستان به صورتش نزدیک شود. مرا محکم دور گردنش پیچیده بود.

یادداشت | سرما

تا میتوانستم به بدنم کش و قوس دادم و خود را تا بالای بینیاش کشیدم. بخار نفسهایش نخ به نخ تنم را گرم میکرد!

مثل هرروز، کوچهها و خیابانها را رد میکردیم تا به مدرسه برسیم. تندتند زمان را به جلو هول میدادیم و راه را به عقب... که ناگهان سارا ایستاد. آنطرف خیابان باریک و پرتردد نزدیک به مدرسه، پیرمردی با کلاهی رنگورورفته، تقویم جیبی میفروخت. صورتش از سرما همرنگ من شده بود!

سارا جلو رفت. با خودم گفتم: کاش روی من حساب نکند. من به همین همراهی هرروزه دلخوشم!

اما سارا آرام جلو رفت، دستهایم را با ملایمت از دور گردنش باز کرد و لبخند زد.

مرا روی بساط پیرمرد گذاشت و گفت: «شاید بهدردتان بخورد.» و بدون اینکه منتظر جواب شود دوید و دور شد. شاید میترسید زمان از او زودتر به مدرسه برسد!

زهرا فرحناک از تهران

عکس: ملیکا نادری، ۱۶ساله

خبرنگار افتخاری نشریه‌ی دوچرخه از تهران

کد خبر 431497

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 12 =