داستانک

  • عنکبوتِ پیر

    عنکبوتِ پیر

    رفیع افتخار: عنکبوتِ پیر، به دیوارِ آرایشگاه چسبید و آهسته آهسته از دیوار بالا رفت.

  • درخت سوم

    داستانک

    درخت سوم

    صدای قدم‌هایم، سکوت خیابان را به هم می‌زند، مثل روزهای برفی است. انگار که من اولین قدم‌ها را می‌گذارم در این لحظه و این خیابان.

  • دندون مصنوعی

    داستان

    دندون مصنوعی

    زهرا حکیمیان: خانه‌ای که تازه به آن اثاث‌کشی کرده بودیم حیاط بزرگی داشت با چند درخت انار و حوض لوزی شکل کوچکی وسطش.

  • نیش شیرین زنبور

    داستانک

    نیش شیرین زنبور

    زیر لب می‌گویم: «علی سؤال پنج.» روی میز می‌نویسد چهار.

  • درخت گیلاس

    داستان

    درخت گیلاس

    اکرم آشوری: تا کی باید می‌نشستم و به گیلاس‌های سرخ و زیبای درخت هم‌سایه نگاه می‌کردم؟ یعنی سهم من از آن‌همه گیلاس حتی یک مشت هم نبود؟

  • قرار ملاقات

    داستانک

    قرار ملاقات

    داستان با سوختن لباسم زیر اتو شروع شد. توی کمد لباس‌هایم دنبال پیراهنی می‌گردم که مناسب باشد. تا چشم کار می‌کند لباس‌های چروکیده. دوباره می‌روم سر وقت اتو. مشغول اتوزدن پیراهن سفیدمشکی‌ام هستم که تلفن زنگ می‌خورد. مامان پشت خط است.

  • واگن آخر

    داستان

    واگن آخر

    انگشتم را گذاشتم لای آخرین صفحه‌ای که خوانده بودم. انگار لبه‌ی پرتگاه، ریسمانی انداخته باشم تا نقطه‌ی امیدی برای نجات شخصیت زن داستان باشد.

  • سرماخوردگی غیرمعمولی

    سرماخوردگی غیرمعمولی

    با نگرانی نگاهش می‌کنم؛ شاید هیچ‌وقت مثل حالا با دقت نگاهش نکرده بودم. چشم‌های سیاهش ریز و بادامی است. وقتی بچه بودیم، بابا صدایش می‌کرد ته‌تغاری لوسِ چشم‌سیاهِ ما!

  • گل‌خانوم

    داستان

    گل‌خانوم

    زهرا نوری: کوله‌ی سفرم را می‌بندم؛ یک دست لباس راحتی، یک رمان نیمه‌کاره و یک دفتر یادداشت. کرم ضدآفتاب و گردن‌بند نقره که یادگار گل‌خانوم است. بابا می‌آید توی اتاقم تا دفترچه‌های بیمه‌ را از کمد دیواری بردارد. آرام می‌پرسم: «مگه آدم بزرگا هم گم می‌شن؟»

  • مهربان‌جان

    داستانک

    مهربان‌جان

    زنگ فارسی بود، خانم حسنی داشت از زندگی حافظ می‌گفت. نگاهی به فاطمه انداختم. با آرامش در حال زمزمه بود: من اگر نیکم و گر بد...

  • لطفاً یک داستان مربایی تعریف کنید!

    لطفاً یک داستان مربایی تعریف کنید!

    فریبا خانی: «هیومَن لایبرِری» (Human Library)؟ بله، این‌روزها آدم مدام چیزهای عجیب و غریب می‌شنود. فکرش را بکنید، کتاب‌خانه‌هایی در دنیا هستند که در آن‌ها، به‌جای این‌که فقط بروی کتاب امانت بگیری و بخوانی با یک آدم داوطلب روبه‌رو می‌شوی که روی یک صندلی نشسته است و به‌طور شفاهی برایت داستان می‌گوید.

  • آخر دنیا کجاست؟

    داستان

    آخر دنیا کجاست؟

    فرهاد حسن‌زاده: حتی یک نقطه هم روی کاغذ نگذاشتم. حتی یک کلمه جغرافی هم نخواندم. خواندن؟! حتی لای کتاب را هم باز نکردم، چه برسد به خواندن. روشنک و فرشته هم همین‌طور، حتی بچه‌های دیگر هم.

  • ماجرای من ِ بدشانس

    داستانک

    ماجرای من ِ بدشانس

    شش: صدای زنگ ساعت در سرم می‌پیچد. از خستگی نمی‌توانم چشم‌هایم را باز کنم. به‌دنبال ساعت می‌گردم. لعنت به این شانس! چرا این‌قدر زود صبح شد؟ با چشم‌های نیمه‌باز به ساعت نگاه می‌کنم. وای! خیلی دیرم شده.

  • پشت بـه آیینه

    داستانک

    پشت بـه آیینه

    درِ خانه را که بستم، دوباره این وسواس فکری به جانم افتاد که نکند چیزی را جا گذاشته باشم. به دستم نگاه کردم. یک‌بار ساعتم پای آیینه دست‌شویی ترمینال جا مانده بود. مچم را تکان دادم و فهمیدم که هنوز هست.

  • یخچال سخن‌گو

    داستان

    یخچال سخن‌گو

    فریبا خانی: پدرم عاشق تکنولوژی و خوردن است. او تنها تفریحش این است که بیاید خانه و در یخچال را باز کند و چیزی برای خوردن پیدا کند و بعد برود سراغ گوشی‌اش و برنامه‌ی جدیدی دانلود کند.

  • جست‌وجو

    داستان

    جست‌وجو

    - به خدا اگه نرسونی، دیگه نه من، نه تو... - هیس! ۱۰بار آروم گفتم. چی‌کار کنم نمی‌فهمی؟

  • درخت پاییزی

    درخت پاییزی

    فرحناز یوسفی: معلم از شاگردان خواسته بود که یک درخت پاییزی را نقاشی کنند، اما یکی از آن‌ها درختی پر از شکوفه‌های بهاری کشیده بود.

  • داستان آن سال

    داستانک > هدا حدادی: دو هفته از مهر گذشت، معلم روستا نیامد. آقا کدخدا زنگ زد شهر، گفتند که یک معلم می‌فرستند.

  • مهمانی در آسانسور

    مهمانی در آسانسور

    داستان > لیلی شیرازی: در آینه دختر لیمویی رنگی است که به مهمانی می‌رود.

  • تشویق یک تماشاچی

    داستان > صدیقه حسینی: بدترین چیز دنیا این است که وسط سال مدرسه‌ات را عوض کنند، آن هم به‌خاطر اثاث‌کشی به یک محله‌ی دورتر و یا چیزی شبیه این!

  • صندلی مینی‌بوس

    داستان

    صندلی مینی‌بوس

    پاهایش را از نیمکت بیرون انداخته بود. کوله‌اش روی دوشش بود

  • علت، معلوم نیست

    علت، معلوم نیست

    داستان > مریم کوچکی: همه‌ی آن‌ها به‌جز مرد روزنامه‌فروش و آقای رئیس، گزارش آن آتش‌سوزی را روز دوشنبه از تلویزیون دیدند.

  • تنها تنها، فلافل و سینما!

    داستان

    تنها تنها، فلافل و سینما!

    خاله ناهید می‌گوید سینما تنهایی خوش نمی‌گذرد و باید دسته‌جمعی رفت، اما مثل بیش‌تر برنامه‌های فامیلی برنامه‌ی سینمای خاله هم مدام عقب می‌افتد.

  • سوپ پا

    سوپ پا

    داستان > هدا حدادی: سیب‌زمینی‌ها جیز و جیز توی روغن سرخ می‌شوند. آب‌دهانم را قورت می‌دهم و می‌گویم: «مامان! آخه چرا؟» مامان اخم می‌کند و می‌گوید: «برای تو بعداً درست می‌کنم.»

  • مرسی عزیز!

    داستان

    مرسی عزیز!

    دستم را زیر سرم عمود کرده‏‌ام و روی تخت دراز کشیده‌ام. با حسرت به آناهیتا نگاه می‌کنم که روی صندلی نشسته و موبایلش را طوری تنظیم کرده که در دید من نباشد. با التماس صدایش می‌کنم: «آنا!»

  • تعجب = تفکر

    تعجب = تفکر

    داستان > پری رضوی: خیابان‏‌های شهر پر بود از میله‏‌های صاف و مستقیم که بر سر هرکدام یک حباب نورانی بود. شده بودند عین علامت‌تعجب‌های برعکس.

  • سوسن ۲ به وقت ۹ شب

    داستان

    سوسن ۲ به وقت ۹ شب

    ساعت رومیزی زنگ زد. دلم می‌خواست مثل صبح‌ها پرتش کنم زیر تخت، اما یادم افتاد قرار دارم. دویدم توی ایوان و دمپایی‌هایم را پوشیدم. حسام داشت می‌رفت توی دست‌شویی.

  • معرکه

    معرکه

    داستان > زهرا حکیمیان: نشسته بودم توی تنها تکه از سایه‌ای که توی تالار باقی مانده بود و صبحانه می‌خوردم. نان‌خشک آب‌کشیده با پنیر تازه و خربزه‌ی شیرین.

  • شیرینی بنفشه

    داستان

    شیرینی بنفشه

    نگاهش را انداخت به ظرف شیرینی‌. به‌قول مادرش دلش داشت مثل سیر و سرکه می‌جوشید. کم‌ و بیش شنیده بود که می‌گفتند فراموشی گرفته و دیگر چیزی یادش نمی‌آید.

  • پاکت جادویی

    داستانك

    پاکت جادویی

    نوشته‌ی کیم آشمور > ترجمه‌ی نیلوفر نیک‌بنیاد: چند روز قبل یک پاکت طلایی در خانه‌مان افتاد که روی آن نوشته شده بود: «برنده شده‌اید.» من و مادر و برادرم سه‌تایی داد زدیم: «بازش کن.» بابا پاکت را باز کرد. وای خدای من! یک سفر مجانی برنده شده بودیم.