صبح که بیدار شد، باران می­‌بارید. ساعت هشت و پنج دقیقه. عجیب بود. از صدای کار کردن کارگران ساختمان نیمه­‌کاره‌ی نزدیکِ خانه خبری نبود. صدای اعصاب­‌خورد­ کنی که سر ساعت هفت­ صبح حتماً بیدارش می­‌کرد.

سمفوني

این ­بار هندزفری را توی گوشش نگذاشت. یکی ­از سمفونی‌­های موتزارت را پلی نکرد. از کتاب‌خانه‌اش کتابی برنداشت. این­ بار چشم‌هایش را بست. این ­بار سمفونی باران در گوشش پیچید. فکر ­کرد. نمی‌­دانم به چه. شاید به صدای بارانی که مدت­‌ها نشنیده ­بود.

چشم‌هایش را بازکرد. از صدای باران خبری نبود. هنوز می­‌بارید، اما صدایش را نمی‌شنید. صدای غول‌های بزرگ فلزی بود و کار ساختمان نیمه­‌کاره‌ی نزدیک­ خانه که حالا شروع شد ه ­بود.

گوشی را از روی میز برداشت. هندزفری را توی گوشش گذاشت. به دیوار تکیه داد. لحظه‌­ای به صفحه‌ی سیاه گوشی زل زد. صفحه نمایشگر را روشن کرد. وارد قسمت موسیقی شد. فایلی را پلی کرد و به صدای باران گوش سپرد.

نرگس زارعی، ۱۴ساله، خبرنگار افتخاری از تهران

تصویرگری: بهناز سراوانی

کد خبر 444444

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
9 + 2 =