رفیع افتخار: عنکبوتِ پیر، به دیوارِ آرایشگاه چسبید و آهسته آهسته از دیوار بالا رفت.

عنكبوت پير

چند قدم که برداشت زانوهایش شل شدند و افتاد.

آهی کشید.

بلند شد و باز هم از دیوار بالا کشید.

دفعه‌ی آخر موفق شد و روبه‌روی آینه ایستاد.

ناگهان از دیدن قیافه‌اش یکه خورد.

ولی ناامید نشد.

قیچی و شانه را برداشت و دست به کار شد.

موهایش را کوتاه و صورتش را اصلاح کرد.کارش که تمام شد به آینه لبخندی زد و با خودش گفت: «حالا شد.»

از فردای آن روز، عنکبوتِ پیر، دست نوه‌اش را می‌گرفت و به مدرسه می‌برد.

کد خبر 442160

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 2 =