زهرا نوری: کوله‌ی سفرم را می‌بندم؛ یک دست لباس راحتی، یک رمان نیمه‌کاره و یک دفتر یادداشت. کرم ضدآفتاب و گردن‌بند نقره که یادگار گل‌خانوم است. بابا می‌آید توی اتاقم تا دفترچه‌های بیمه‌ را از کمد دیواری بردارد. آرام می‌پرسم: «مگه آدم بزرگا هم گم می‌شن؟»

گل‌خانوم

بابا با چشم به اتاق بغلی اشاره میکند، یعنی مامان صدایت را میشنود. مامان در اتاق خواب، لباسها را اتو میزند. فکر میکنم این گمشدن خوب است، بالأخره مامان بعد از ۱۰سال کوتاه آمده و نگران گلخانوم شده است. شاید هم دنبال بهانهای بوده برای آشتی، یا دلش برای مادرش و روستا تنگ شده است. هرچه هست، من هم بالأخره بعد از سالها میتوانم مادربزرگم را ببینم. نمیدانم بعد از اینهمه سال چه باید به او بگویم. شاید هیچی نگویم و فقط نگاهش کنم.

بابا، خرسک گندهی روی تختم را میگذارد کف اتاق، کنارم روی تخت مینشیند: «نمیدونم کجا رفته؟ پیرزن کسی رو نداره تو شهر!»

از روی وایتبُرد بالای تختخوابم، حرفهای سهراب را پاک میکنم؛ «زندگی بال و پری دارد با وسعت عشق/ پرشی دارد اندازهی مرگ». به جایش مینویسم: «دلم شور میزنه، نکنه تصادف کرده یا بلایی سرش اومده باشه!»

بابا، دلنگرانیهایم را میخواند و زیر لب میگوید: «خدا نکنه!»

مینویسم: «حالا مامان، گلخانوم رو میبخشه؟»

ماژیک را میدهم به بابا. ماژیک در دست بابا معطل میماند.

مینویسم: «واقعاً برای اینکه ازدواج کرده، مامان اینهمه سال باهاش قهره...؟»

بابا بیحوصله مینویسد، از دست خطش پیداست: «چندبار میپرسی، خسته نشدی دختر؟»

میخواهم بپرسم: «نمیخواد به مامان بگه که به بهانهی مأموریت، چندباری رفته همدان، دیدن گلخانوم؟» اما نمیپرسم. صدای زنگ تلفن میپرد وسط درددلهای مکتوب من و بابا. دایی است با صدایی خسته و غمگینتر از همیشه. گوشیتلفن را میدهم به بابا.

- داریم راه میافتیم... کلانتری، پزشکی قانونی و بیمارستان سر زدی؟

مامان نگران میایستد جلوی در اتاق. انگار منتظر اتفاق بدی است: «چی شده؟»

بابا تلفن را قطع میکند و از مامان میپرسد: «هنوز برنگشته خونه! شهر، فامیلی، کسی رو دارین؟»

مامان بیصدا گریه میکند. لیوانی آب میدهم دستش. بابا چیز بیربطی پرسیده است. مامان ۱۰سالی است که از مادرش و روستای بچگیهایش خبر ندارد. از وقتی گلخانوم با عزت عروسی کرده بود، با او قهر است. حتی بعد از مرگ عزت، آشتی نکرده و نرفته است همدان.

مامان تلفن را برمیدارد و با دایی حرف میزند. یک لیوان آب برایش میآورم، بغضش را قورت میدهد. بابا از اتاق میرود بیرون و از توی پذیرایی بلند میگوید: «عجله کنیم به تاریکی نخوریم!»

میروم سراغ آلبوم خانوادگی، چند عکس قدیمی را برمیدارم. در عکس پنجسالگی در دهات، همه پشت به باغ سیب ایستادهایم. باغی پر از سیبهای سرخ و زرد. پشت سرمان کوههای خاکستری، دشت را آرام بغل کردهاند. این آخرین سفر ما به همدان و دیدن گلخانوم است. گلخانومی که به قول بابا نترس است و از وقتی با بیل، گرگی را ناکار کرده بود، قصهاش شده بود نقل زبان مردم در شبنشینی شبهای زمستان، اما پای شوخی که وسط میآمد، گلخانوم آدم دیگری میشد و مثلاً وقت خواب، لحاف خواهرش را به تشک میدوخت.

- ستاره، ساکها رو بچین توی صندوق.

بابا سوئیچ به دست، جلوی در اتاق ایستاده است، من و آلبوم را نگاه میکند: «عکسهای بچگیهات رو هم براش بیار.»

از اتاق میرود بیرون و جملهی همیشگیاش در سرم تکرار میشود: «تو هم عین اونی، لجباز و یکدنده. مامانت قهر کرد، اون چرا هیچ‌وقت پا جلو نگذاشت برای آشتی؟!» بابا این جملهها را با حسرت میگوید. معلوم است که گلخانوم را دوست دارد، اما بین مادر و دختر گیر افتاده است.

به جاده نگاه میکنم، به خطهای سفید جاده که به سرعت و در جهت مخالف از کنار ماشین میگذرند و از من دور میشوند و درختهای پیر گردو که به صف ایستادهاند در دو سوی جاده. مامان خیره شده به جایی دور. انگار جا مانده است در جایی از زمان، صدای ما را نمیشنود. موبایل بابا، به صدا در میآید، باز دایی است:

- خب، خدا رو شکر... کجا بوده این چند روزه؟ یعنی چی! هیچی هیچی...

مامان، بابا را نگاه میکند، بابا تلفن را قطع میکند: «میگه دارن میرن همدان، انگار یکی از آشناها، تو شهر پیداش کرده...»

مامان نفس راحتی میکشد. بابا غرق فکرهای خودش است و به جاده نگاه میکند: اما...

بابا مکث میکند، اما کش میآید و جا باز میکند برای خیالات بد و اتفاقهای تلخ، تا بابا بگوید: «هیچی یادش نیس!»

مامان، با تعجب جملهی بابا را تکرار میکند: «هیچی یادش نیست!»

گیج میپرسم: «چی رو یادش نیست؟»

بابا و مامان، غرق فکر و خیالات خودشان هستند، جوابم را نمیدهند. وقتی میرسیم خانهی گلخانوم. دایی و زندایی تازه از دکتر برگشتهاند. دایی آرام برای مامان توضیح میدهد: «میگن فراموشی گرفته... شاید موقتی باشه، اما، حالا نه ما رو میشناسه، نه...»

ادامهی حرفهای دایی را نمیشنوم. میروم توی اتاق، مینشینم کنار ننه گلخانوم، کنار مادربزرگی که مرا یادش نیست و پیرتر از عکسهایی است که بابا توی گوشی، یواشکی نشانم داده از مأموریتهای الکی به همدان، و این راز بزرگ بین من و بابا است. گلخانوم نگاهم میکند، نه مثل کسی که میشناسد. نگاهش غریبه است. مامان میآید توی اتاق. گلخانوم، نگاهش از مامان رد میشود و میخورد به بابا که کنار در ایستاده است.

مامان مینشیند کنارش. بغلش میکند و بیصدا گریه میکند. گلخانوم بیتفاوت نگاهش میکند. زندایی بشقاب غذا را میدهد دست مامان. مامان، با دستهای لرزان، قاشق‌قاشق به مادرش غذا میدهد. بابا، مادر و دختر را نگاه میکند، لبخند تلخی میزند و کنار گلخانوم مینشیند. دایی ساعت داروها را روی جعبههایشان مینویسد. بابا آرام میگوید: «بدون خاطرههامون دنیا چه شکلیه؟ چی ازمون میمونه، یعنی الآن ما کی هستیم براش!»

دست میکشم روی دستهای حنابستهی گلخانوم: «شاید اینجوری بهتره...»

دایی نگاهم میکند که یعنی حرفم را ادامه ندهم. فکر میکنم، فراموشی خیلی هم بد نیست، حالا همه کنار هم هستیم بدون دلخوری و گلایه. انگار در زمانی دیگر به هم رسیدهایم. فکر میکنم گلخانوم، حالا دیگر راحت است. نه قهر ۱۰ساله را یادش هست، نه سالها ندیدن نوهاش و تنها دخترش را، اما حسی تاریک و مبهم در دلم جا باز میکند، یعنی حالا همه برایش غریبهایم. غریبههایی که از آنها خاطرهای ندارد. خاطرههایی که در جایی از زمان سرگردان ماندهاند.


تصویرگری: سارا عصّاره

کد خبر 430899

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
9 + 7 =