فرهاد حسن‌زاده: حتی یک نقطه هم روی کاغذ نگذاشتم. حتی یک کلمه جغرافی هم نخواندم. خواندن؟! حتی لای کتاب را هم باز نکردم، چه برسد به خواندن. روشنک و فرشته هم همین‌طور، حتی بچه‌های دیگر هم.

آخر دنیا کجاست؟

هیچکس حال و حوصلهی خواندن و نوشتن و گوشدادن به درس را نداشت. از پنجره بیرون را نگاه کردم، خبری نبود. قالب یخ داشت چکهچکه آب میشد و آبش از روی سکو مثل جویبارهایی کوچک راه افتاده بود و آنجلوترها شبیه رودخانهای بود که دنبال دریایش میگشت.

بیاختیار نفس عمیقی کشیدم که بیشتر شبیه یک آه داغ بود. بوی گلها قاطی نفسم شد. گل را مریم از مغازهی گلفروشی پدرش آورده بود. روشنک میگفت: «خب میتونه دیگه، منم اگه بابام شیرینیفروشی داشت نونخامهای میآوردم. حیف که مصالحفروشی داره.»

مریم گفته بود: «خب سنگ و سیمان بیار، چه عیبی داره؟ تو که همهی کارات یهجور دیگهاس!»

هیچکس نخندیده بود به این شوخی یخ.

یخ را من آورده بودم، یعنی از بابام خواسته بودم یک قالب یخ بخرد و با ماشینش بیاورد مدرسه. همان یخی که حالا ذرهذره آب میشد و من دلشورهاش را داشتم. فرشته اما یک دفترچهی خاطرات خوشگل آورده بود که هدیه بدهد، از آن دفترچههایی که قفل و کلید دارند. همه میگفتند دفترچهی خاطرات یعنی این، ضد مزاحم، ضد فضول، ضد خانم مرادی و امثالهم.

خانم مرادی با صدای یکنواختی از نیمکرهی شمالی و جنوبی و تفاوتهایشان میگفت. تمام چشمها و گوشهای کلاس به او بود، اما حواسها جای دیگر. هیچکس حواسش به جغرافیا نبود. اشتباه نمیکنم که میگویم هیچکس؛ چون همه منتظر رسیدن آهو بودند. به فرشته گفتم: «پس چرا نیومد؟»

گفت: «شاید میخواد زنگ آخر بیاد.»

گفتم: «یخه داره آب میشه. نگاه کن! چرا هیشکی به دادش نمیرسه؟»

گفت: «به مش سلمان گفتی؟»

گفتم: «آره.»

گندش درآمد.

- اونجا چه خبره؟

- کجا خانوم؟

- چرا حواست به درس نیست. بیرون خبریه؟

- خانوم اجازه! این یخه داره آب میشه.

آمد طرف من و فرشته و پنجره. از بالای عینک بیرون را نگاه کرد، چین عمیقی افتاد وسط ابروهای نازکش.

- آب میشه؟ خب بشه. چه ربطی به تو داره؟

به سفیدی سفت یخ نگاه کردم و قطرههای ریز آب. نمیدانم چرا گفتم: «آخه مال ماست خانم.»

- جدی؟

- آقا سلمان باید بندازدش تو بشکه.

- بشکه!؟ بشکهی چی؟

- شربت.

- شربت!؟ شربت چی؟

فرشته گفت: «شربت آبلیمو دیگه.» و خندید و کلاس هم تکان خورد از موج خنده.

خانم مرادی آرام زد پشت گردن فرشته و گفت: «خنک! منظورم مناسبت شربته، نه طعمش.» و رو کرد به من و سرش را تکان داد و گفت: «واسه چیه این شربت؟»

موهایم را که ریخته بود روی پیشانی کنار زدم و قایمشان کردم زیر مقنعه و گفتم: «نذریه خانم.»

پرههای نازک بینیاش تکان خورد، مثل خرگوشم وقتی کاهو جلویش میریختم و او کاهو را بو میکرد. نگاهش چرخید طرف نیمکت آخر. بویی میآمد. دسته گل را که دید طاق ابروهایش باز شد: «پس این بود، مال این گلهاست؟ من خیال کردم یکی عطر زده.»

مریم دستهگل را گذاشت تو جامیز، حتماً برای اینکه فکر نکند گل برای اوست.

خانم مرادی کتاب جغرافی را به خودش چسباند و خط استوای نقشه، زیر انگشتهای دراز و لاغرش گم شد. سرش برگشت طرف من و فرشته: «میتونم بپرسم اینجا چهخبره و جریان شربت نذری چیه؟»

فرشته فرصت نداد، مثل بلبل جواب داد: «ما نذر کرده بودیم که آهو زود خوب بشه و برگرده. حالا قراره امروز بیاد سر کلاس. شربت مال برگشت آهو به مدرسهاس!»

دست خانم مرادی رفت طرف گونهاش و تندتند آنرا خاراند. صدایش نازک شد.

- آهو، قراره برگرده! همین دخترهی رمانتیک عاشقپیشه!؟

آب دهانم را قورت دادم و گفتم: «آره» و نگفتم همین دخترهی رمانتیک عاشقپیشه که شما داغونش کردید، که بیاجازه دفترچهی خاطراتش را برداشتید و خواندید، که خواندید و برای دیگران تعریف کردید، که رازش را برملا کردید، بدترین کار دنیا. کممانده بود خط به خط دفترچهی خاطرات آهو را از پشت بلندگو بخوانند. آنوقت معلوم میشد هیچکس نباید هیچ حیاط خلوتی برای خودش داشته باشد و آهو، آهوی حریم شکسته، انگار به آخر دنیا رسیده بود، آخر دنیا.

فرشته پرسیده بود: «آخر دنیا کجاست؟»

من نمیدانستم چهطور جلوی اشکهای آهو را بگیرم. فقط از پشت گوشی تلفنی گفت: «آدم که بهخاطر یههمچین کار احمقانهای اینجوری نمیکنه!»

یخ، آب میشد. قطرههایش آرامآرام میچکید روی موزاییکهایی که باید زنگ تفریح پا رویشان میگذاشتیم. همیشه از دیدن نقش کفشم روی زمین کیف میکردم. فرق ندارد روی خشکی موزاییک باشد یا روی نرمی برف یا سفیدی سرامیکهای حمام. بابا گفته بود: «یه قالب یخ کافیه؟»

بوسیده بودمش و گفته بودم: «آره قربون سیبیلهای پهلوونیت بشم. نصفش هم از سرمون زیاده. بذارش جلوی دفتر، بقیهاش با ما و مش سلمان.»

بابا لبخند همیشگی را زده و گفته بود: «چشم! تو امر کن! دنیا رو هم که بخوای در عرض سهسوت حاضر میکنم برات، دنیا رو.»

فرشته پرسیده بود: «آخر دنیا کجاست؟»

خانم مرادی سرد و سنگین برگشت و دور شد. با تمام مناطق سردسیری و گرمسیری و استواییاش. منتظر بودیم چیزی بگوید، اما نگفت. منتظر بودیم آتشفشان دهانش فوران کند و گدازههایش بر سرمان بریزد، اما اینطور نشد. کیفش را برداشت که از کلاس بیرون... نه، نرفت. جلوی در مکثی کرد و برگشت. تختهپاککن را برداشت و تابلو را پاک کرد. همینطوری، بیهدف و سنگین دستش از بازو روی تابلو میچرخید و نقشهی دنیا را پاک میکرد.

فرشته پرسیده بود: «آخر دنیا کجاست؟»

مامانم گفته بود: «آدمای حساس، آدمای ضعیف هر وقت ضربهای بخورند، فکر میکنند دنیا به آخر رسیده و خب، این خیلی اشتباهه. دنیا آخر نداره. همیشه بوده، هست و خواهد بود. خارج از ارادهی ما.»

تابلو پاکِ پاک شد. خانم مرادی بفهمی نفهمی فینفین میکرد. سرم را گرداندم طرف حیاط. قالب یخ نبود. اثرش روی موزاییکها خیلی قشنگ مانده بود. شبیه یک دریا و چند تا جزیره و اگر میگشتی چند تا ناخدا و کشتی. صدای سلمان و بشکه و آماده کردن شربت میآمد و صداهای دیگر.

خانم مرادی با کیف بهشانه انداختهاش قدم میزد و بر سکوت سرد کلاس خط میکشید. چرا نمیرفت؟ اینهمه دودلی برای چه بود؟ از کنارمان که رد میشد یکمرتبه چیزی دید و ایستاد.

- این چی بود؟

فرشته زبانش بند آمد.

- گفتم این چی بود؟

فرشته که نتوانسته بود دفتر خاطرات را قایم کند گفت: «خریدیم واسه آهو.»

خانم مرادی مثل بازرسها زیر و بالای دفتر را برانداز کرد: «قفل و کلید داره؟»

چهقدر دلم تاپتاپ کرد تا توانستم بگویم: «بله خانوم. مثل خونهی آدم که قفل و کلید داره.» خانم مرادی عمیق نگاهم کرد. من هم زل زدم توی چشمهاش. مردمکهای درشت و قهوهایاش مثل دو تیلهی خوشگل میدرخشیدند، انگار چشمهای آهو. بعد نگاهش چرخید روی فرشته، بعد روشنک، بعد مریم، بعد چند نفر از جلوییها و بعد چند تا از عقبیها. انگار دنبال چیزی میگشت. نمیدانم، چیزی که همهی ما آن را داشتیم و نمیدانستیم آن چیز چیست.

بعد نفس بلندی کشید و دید که در کلاس باز شد و خانم مدیر آمد. بعد آهو آمد. بعد کلاس پر شد از شادی. بعد مبصر برپا داد. برپا شدیم تا آهو را بهتر ببینیم. بعد خانم مدیر چیزهایی گفت که من درست نفهمیدم چی گفت. بعد آهو آرام نشست روی نیمکت اول. بعد مدیر از کلاس بیرون رفت. بعد خانم مرادی که انگار بیتاب بود از کلاس بیرون رفت. بعد...


پینوشت: دوست داشتیم در ویژهنامه‌ی تولد نشریه‌ی دوچرخه، داستانی را از فرهاد حسنزادهی عزیز به شما تقدیم کنیم. مشغولیتها و سفرهای اینروزهای آقای حسنزاده، مجال نداد داستان تازهای برای دوچرخه بنویسد و این داستان را که سالها پیش منتشر شده بود، به ویژهنامهی تولد ۱۸سالگی دوچرخه هدیه کرد.


تصویرگری: آرزو شهبازی

کد خبر 428541

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
9 + 6 =