جمعه ۱۹ بهمن ۱۳۹۷ - ۰۵:۵۰
۰ نفر

سیدسروش طباطبایی‌پور: به‌خاطر دارم که در دوره‌ی نوجوانی، یک‌روز با چند نفر از هم‌کلاسی‌هایم دعوا کرده بودم. اما ماجرا ختم‌به‌خیر نشد و بچه‌ها جلوی در مدرسه منتظرم بودند تا حسابی از خجالتم در بیایند.

مدرسه‌ی محبوبم!

من هم از ترس، توی مدرسه مانده بودم و هی‌دست‌دست می‌کردم تا شاید وضعیت، سفید شود. بالأخره یکی از معلم‌ها مرا دید و وقتی در جریان احساس ترس من قرار گرفت، پوزخندی زد و گفت: «ای بابا؛ مرد که نمی‌ترسد!»

آن‌روز، هم‌ کتک مفصلی نوش‌جان کردم و هم جلوی معلم، حسابی ضایع شدم. همین اتفاق باعث شد که تصمیم بگیرم دیگر احساسم را با کسی در میان نگذارم.

البته حالا که کمی عمیق‌تر به ماجرا فکر می‌کنم، به خاطره‌های زیادی از این دست برمی‌خورم؛ خاطره‌هایی که این ویژگی را در من تقویت کرد. مثلاً به یاد دارم که در کلاس ورزش، بچه‌هایی که از جان مایه می‌گذاشتند و بدون توجه به درد جسم، به بازی ادامه می‌دادند، از نگاه معلم‌های ورزش، بچه‌های ارزشمندی بودند. به‌خاطر دارم در تابستان یکی از همان سال‌ها، وقتی برای اولین‌بار، با سر، به توپ چرمی فوتبال ضربه زدم، تا هفته‌ها گردنم درد می‌کرد، اما برای ارزش‌مندماندن، صدایم در نیامد.

حتی تصور می‌کنم که در جامعه‌ هم، بسیاری از صاحبان مشاغل، مثل پلیس‌ها، معلم‌ها، نظامی‌ها و... به‌خاطر موقعیت شغلی‌، حاضر نیستند هیجان‌های واقعی‌شان را بروز دهند و عادت به سرکوب آن‌ها دارند. اما تجربه‌ی برملاکردن احساساتم برای دیگران، بسیار دل‌نشین‌تر بود؛ روشی که از دوره‌ی نوجوانی، آن را فراموش کرده بودم.

سال گذشته، به مدرسه‌ای دعوت شدم تا در چند جلسه، برای بچه‌ها، کلاس تقویتی برگزار کنم. مدیر مدرسه، همه‌ی بچه‌های ضعیف را در کلاسی دور هم جمع کرده بود و کلاس وضعیت مناسبی نداشت. اولین جلسه، پس از ورود به کلاس، به بچه‌ها سلام کردم، اما جوابم، تنها سکوت بود. حس بدی داشتم، اما چیزی به روی خودم نیاوردم و به‌شکلی کاملاً حرفه‌ای، کار را آغاز کردم.

بچه‌ها بی‌تفاوت بودند و جو کلاس، سنگین بود. ناگهان شاگردی که حتماً از من شجاع‌تر بود گفت: «آقا، فکر می‌کنم شما از ما که در درس‌ها ضعیف هستیم، بدتان می‌آید؟» یک‌هو به خودم آمدم و خیلی سریع، تشخیص دادم که بیان‌نکردن احساس واقعی‌ام، چه‌قدر به ضررم تمام شد. پس جرئت کردم و گفتم: «من عصبی‌ام، اما نه به‌خاطر ضعف شما در درس؛ بلکه به‌خاطر ‌این‌که من در این مدرسه غریبه‌ام و کسی را نمی‌شناسم. شما هم مرا در ابتدای ورودم به کلاس تحویل نگرفتید و...»

آن‌روز، پس از بیان احساس واقعی‌ام، بچه‌ها حسابی مرا سؤال‌پیچ کردند و با هم کلی گفتیم و خندیدیم. سال بعد، من معلم ثابت آن مدرسه شدم و از بودن با بچه‌های آن مدرسه، حسابی انرژی مثبت گرفتم.

کد خبر 430131

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha