درِ خانه را که بستم، دوباره این وسواس فکری به جانم افتاد که نکند چیزی را جا گذاشته باشم. به دستم نگاه کردم. یک‌بار ساعتم پای آیینه دست‌شویی ترمینال جا مانده بود. مچم را تکان دادم و فهمیدم که هنوز هست.

پشت بـه آیینه

وای! کیف پولم؟! دست کشیدم روی جیب جلوی کیفم و مطمئن شدم که جا نگذاشتهام. کفشها و مقنعه و روپوش و کتابهایم را چک کردم. نه، انگار همهچیز سر جایش بود. خیلی غیرعادی بود. هرروز چیزی را جا میگذاشتم یا اشتباهی میکردم. یکبار وسط خیابان از نگاههای متعجب مردم متوجه شدم با شلوار گرمکن بیرون آمدهام. خود شلوار جلب توجه نمیکرد، اما جورابهای ساقبلند نارنجی خالخالی که کشیده بودم روی شلوارم، پایههای مد را به رعشه انداخته بود!

راه افتادم و هی با خودم کلنجار میرفتم بفهمم چه جا گذاشتهام؟ چه چیز مهمی را فراموش کردهام؟ زیر کتری را خاموش کرده بودم؟ نه! چون اصلاً روشنش نکرده بودم. ظرف ناهارم را برداشتم؟ مگر قبلاً ناهار میبردم؟ اصلاً مگر ظرف ناهار داشتم؟ وای! پس چه جا گذاشته بودم؟

سر کلاس ریاضی وقتی دبیر خواست پای تخته بروم، یادم نرفت فرمول را بنویسم و کسر را تا جایی که میشود ساده کنم و یادم نرفت که متغیر را از قدر مطلق بیرون بیاورم. سر کلاس ادبیات آثار «مارک تواین» و «چارلز دیکنز» را قاطی نکردم و توانستم وزن شعرها را تشخیص بدهم. به دفتر مدرسه رفتم. معاون مدرسه سرش را بالا آورد و با استفهام نگاهم کرد. به برگههای توی دستم اشاره کردم: «لیستهای کلاسی رو آوردم.»

حسابی جا خورد. لیستها را از دستم گرفت و نگاهی به صورتم انداخت. خواستم بیرون بیایم که گفت: «ببینم، حالت خوبه؟»

صادقانه جواب دادم: «راستش نه. کمی غیرعادیام. آخه چیزی رو فراموش نکردم. باورتون میشه؟»

لبخند زد و گفت: «این که خوبه.»

با چشمهای گشاد نگاهش کردم: «نه، نه! میترسم یه چیز خیلی خیلی خیلی مهم رو فراموش کرده باشم.»

بهم اطمینان داد که اتفاق بدی نمیافتد و اجازه داد به کلاس برگردم.

در راه برگشت دوباره کیف و جیبهایم را زیرورو کردم. آنقدر به چیزهایی که ممکن بود جا گذاشته باشم، فکر کردم که نزدیک بود به جای خط ۱۰۸ سوار خط ۱۱۸ شوم. کاش یادم رفته بود! کلید انداختم و رفتم تو. تعجب کردم. اگر همه بیرون بودند، پس این چه صدایی بود و اگر همه داخل بودند، چرا در قفل بود؟

با سلام و صلوات در را باز کردم. زیر کتری روشن بود و میز بیسلیقه چیده شده بود. تا جایی که یادم میآمد قسمتکردن مدادرنگیهایم با دوستم در مهدکودک آخرین کار خوبم بود، پس این پاداش الهی نبود. کسی جلوی آیینه ایستاده بود و موهایش را شانه میکرد. آیینه ترک بزرگی برداشته بود. شاید خانه را اشتباه آمده بودم. شلوار گرمکن من پایش بود. جلوتر رفتم: «اینجا چیکار میکنی؟»

- جام گذاشتی...

- جات گذاشتم؟ کجا؟

- تو جا گذاشتی، من باید جواب بدم؟

برگشت. خودم بود؛ مثل وقتی تازه از خواب بیدار شده باشم. با تردید به طرفش رفتم: «تو رو؟ یعنی خودم رو؟ چرا؟»

خندید: «حواس نداری که. حالا ناراحت نباش. دیدی چه میزی برات چیدم؟»

ایستادم و دستم را روی شانهاش گذاشتم: «خیالم راحت شد. همهاش میترسیدم امروز یادم رفته باشه چیزی رو جا بذارم.»

- مگه الکیه؟ حالا بدون من خوش گذشت؟

- هیچی از قلم نیفتاده بود. خیلی خوب بود.

- وقتی خودت رو با خودت نمیبری، همه‌چی خوب پیش میره.

- اگه یادت نره زیر کتری رو خاموش کنی، هرروز جات میذارم.

اینبار مسخرهتر از قبل خندید و گفت: «راستی موهات رو چهطوری میبستی؟»

وجیهه جوادی، ۱۷ساله

خبرنگار افتخاری از نجفآباد

تصویرگری: پریسا شادکام، ۱۶ساله از نجفآباد

کد خبر 426530

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 12 =