پنجشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۵ - ۲۲:۰۰

حسابی دیرم شده بود. با عجله لباس‌هایم را پوشیدم و دویدم پایین. هرچه جاکفشی را گشتم، خبری از کفش‌هایم نبود. پیش خودم فکر کردم شاید باز هم داداشم کفش‌هایم را پوشیده و رفته. خیلی عصبی شده بودم، ولی نه، داداشم هنوز خواب بود.

دوچرخه شماره ۸۶۸

طبق معمول رفتم سراغ حلال مشکلات، تنها کسی که جای همه‌چیز را می‌دانست. پله‌ها را دوتا یکی بالا رفتم. در اتاق را باز کردم و گفتم: «مامان!» جواب نداد. بیچاره خواب بود. بلندتر گفتم: «مامان!» از خواب پرید و گفت: «بله؟ چی شده؟»

دلم برايش سوخت. بدجور خوابش را پرانده بودم، ولی چاره‌ای نداشتم.

- کفش‌هام نیست. اون‌‌ها رو ندیدی؟

با صدای گرفته و خواب‌آلود گفت: «چی چی رو ندیدم؟»

- کفش‌هام! نمی‌دونی کجاست؟ توي جاکفشی نبود.

- پشت بخاری‌ان.

با تعجب و عصبانیت زیر لب غر زدم: «پشت بخاری؟! اون‌جا چی‌کار می‌کنن؟»

داشت بلند می‌شد که رفتم سمت بخاری و تند برشان داشتم. خم شدم كفش‌هايم را بپوشم كه چشمم افتاد بهشان. تازه یادم آمد که دیشب توي باران، وقتی از تاکسی پیاده مي‌شدم، پايم رفت توي گِل. حالا کفش‌ها تمیز و واکس خورده بودند.

 

لیلا قرمزچشمه، 14ساله

خبرنگار افتخاري از تهران

عكس: انديشه نوبختي، خبرنگار جوان از تهران

کد خبر 363905

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار