جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۹۴ - ۰۷:۲۳

پنجره‌ی اتاقم را باز می‌کنم.

من آسمان آبی، ابرهای سفید پنبه‌ای، دسته‌ی پرستوهای مهاجر و کوه‌های قهوه‌ای را که روی قله‌هایشان برف نشسته، نمی‌بینم! درخت‌های سرو قدبلند و دشت یکپارچه سبز و زنبورها و پروانه‌ها را لابه‌لای گل‌های هزار رنگ نمی‌بینم!

صدای شرشر رودخانه‌ی بزرگ، هیاهوی آرام نسیم بین شاخه‌ها و سرود دسته‌جمعی پرستوها را نمی‌شنوم! حتی نور گرم خورشید و طراوت هوا را حس نمی‌کنم! روبه‌روی من خانه‌ها تا افق صف کشیده‌اند. آن‌سوی پنجره‌ام برج نیم‌ساخته‌ای تا آسمان قد کشیده. هوا پر است از گرد و خاک و سر و صدا. روی زمین آدم‌ها دستشان را جلو بینی و دهنشان می‌گیرند و رد می‌شوند. شن‌ریزه کل کوچه را پر کرده است.

روی سیم برق کبوتر خاکستری به گل‌های پیراهنم نگاه می‌کند...!

زهرا عبدالملکی 16ساله از تهران

کد خبر 301586

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 7 =