بعد از تلاش ناموفقم برای سوارشدن به اتوبوسی که هر‌روز در همین ساعت مرا به خانه می‌رساند، به‌ناچار روی صندلی ایستگاه نشستم و منتظر اتوبوس بعدی ماندم.

دوچرخه‌ی شماره‌ی ۸۰۲

چند دقیقه‌ای گذشت. زنی با کالسکه‌، به ايستگاه نزديك شد كه با صدای بلند با تلفن همراهش حرف می‌زد. کالسکه را  نزدیک من گذاشت و خودش کمی آن طرف‌تر نزدیک خیابان ایستاد.

علاقه‌ای به شنیدن مکالمه‌ی تلفنی‌اش نداشتم. مجله‌ای از کیفم بیرون آوردم و مشغول خواندن شدم.

یک تاکسی‌ به زن نزدیک شد و او که هنوز مشغول مکالمه‌ي پرسروصدای تلفنی بود، سوار شد و به سرعت از من و ایستگاه و کالسکه دور شد.

همه‌چیز آن‌قدر سریع اتفاق افتاد که حسابی گیج شدم. شاید هم ترسیدم.

نوزاد درون کالسکه گریه می‌کرد و من در آن لحظه تنها کاری که می‌توانستم انجام بدهم، بغل‌کردن و تکان‌دادنش بود.

10 دقیقه که گذشت، همان تاکسی جلو ایستگاه اتوبوس ایستاد. زن پیاده شد و با دیدن نوزاد نفس راحتی کشید. ابروهایم به هم گره خورد و نگاهم سرشار از تأسف و خشم بود. باز هم صدای زنگ تلفن‌همراهش بلند شد. 

نوزاد را درون کالسکه‌اش گذاشتم و از پله‌های اتوبوسی که تازه وارد ایستگاه شده بود، بالا رفتم.

زینب سبزعلی، 17 ساله از تهران

کد خبر 307072

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 10 =