یادداشت> عبدالمجید نجفی: یادداشت‌های پیش‌ رو، آمیزه‌ای از واقعیت و تخیل هستند؛ البته با رگه‌هایی از خودزندگی‌نامه، شعر و داستان هم. بازخوانی خاطرات کودکی و نوجوانی پس از گذشت سالیان، به خودی خود، رنگی از افسانه و خیال به آن خاطرات می‌زند.

فصل دوم: روزی که شاعر شدم

چیزی که هست این است که گذشته را نه مه‌آلود، بلکه رازآمیز به یاد می‌آورم و با نوشتن گذشته، خود را مرور می‌کنم. شاید این هم راهی است برای نزدیک‌شدن به خودم. خودم که «انسان» است و انسانم آرزوست. از قصد، از هیچ علامت نگارشی مثل نقطه، ویرگول، علامت سؤال و تعجب و... استفاده نکرده‌ام. «لحن» را دوستان نوجوان خوش‌ذوق من، خود درخواهند یافت و این تکاپوی ذهن، شاید دوستان مرا قدری شاعرتر کند.

-----------------------------------------------------------------------

از روى پل گذشتم بوى خيار و پوست هندوانه‌ى ‌گنديده مى‌آمد با سكه‌اى نان روغنى خريده بودم نشستم پاى ديوار و ناهار خوردم رودخانه مرده بود در جايى دور بايد خودم را به عصر مى‌رساندم پيرمردى به رنگ غروب پاى ديوار مى‌ايستاد و من هر روز نصف پول ناهارم را مى‌دادم به او پيرمرد دعايم مى‌كرد دعاهاى پيرمرد پرنده مى‌شدند و به سمت آسمان پرواز مى‌كردند يكى از دعاهاى پيرمرد روزى از روزهاى ارديبهشت به خانه‌ى پدرم بازگشت و از چشم‌هاى من جارى شد من شاعر شدم

 

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۵۳

تصویرگری: مریم سادات منصوری

کد خبر 268192

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
9 + 6 =