یادداشت> عبدالمجید نجفی: یادداشت‌های پیش‌ رو، آمیزه‌ای از واقعیت و تخیل هستند؛ البته با رگه‌هایی از خودزندگی‌نامه، شعر و داستان هم. بازخوانی خاطرات کودکی و نوجوانی پس از گذشت سالیان، به خودی خود، رنگی از افسانه و خیال به آن خاطرات می‌زند.

فصل دوم: تابستانه‌ها

چیزی که هست این است که گذشته را نه مه‌آلود، بلکه رازآمیز به یاد می‌آورم و با نوشتن گذشته، خود را مرور می‌کنم. شاید این هم راهی است برای نزدیک‌شدن به خودم. خودم که «انسان» است و انسانم آرزوست. از قصد، از هیچ علامت نگارشی مثل نقطه، ویرگول، علامت سؤال و تعجب و... استفاده نکرده‌ام. «لحن» را دوستان نوجوان خوش‌ذوق من، خود درخواهند یافت و این تکاپوی ذهن، شاید دوستان مرا قدری شاعرتر کند.

-----------------------------------------------------------------------

باید می‌رفتم و مدت‌ها پیدایم نمی‌شد فصل رفتن بود و جای تعارف هم نبود دلم می‌خواست كسی پشت سرم آب بپاشد چند نفر بیایند برای بدرقه و از آستانه‌ی پاییز راهی‌ام كنند سمت زمهریر و تنگه‌های ابری كسی نیامد راه افتادم تا شب شور تا برسم به سنگ‌های سرد نه كسی بدرقه‌ام كرد و نه كسی به استقبال‌ام آمد بازگشتم تا بردل من نخندند

 

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۵۰

تصویرگری: مریم سادات منصوری

کد خبر 265453

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 11 =