نفیسه مجیدى‌زاده: 1. تصویری که من از پدر دارم با تصویر تو فرق دارد.

اگر جاى پدر بودم

وقتی نام پدر می‌آید من یاد خستگی می‌افتم. خستگی از رانندگی درازمدت در جاده‌ها، از شب‌بیداری‌ها، از جای خالی او در مهمانی‌ها و عروسی‌ها، از انتظار برای بازگشت.

تصویر دیگری هست در ذهنم؛ از پدرهاٌیی سرحال با بوی عطر و لباس‌هایی مارک‌دار و جیب‌های پر از پول.

و تصویری دورتر از پدرهایی با دست‌های پینه بسته و تاول‌زده از مشاغل سخت. پدرهای کارگر، کشاورز و تصویری از پدرهایی...

هرچه باشد آن‌ها ساعت‌های زیادی از روز را جایی دور از ما می‌گذرانند و مشغول به کارند. فقط قدرشان را بدانیم همین.

2. فردا روز بزرگداشت مقام پدر است و روز قدردانی از زحمات آن‌ها.

از چند نوجوان می‌پرسیم که به‌خاطر چه چیزی از پدرتان تشکر می‌کنید؟

ساحل حسینی: به‌خاطر اهمیت خاصی که پدرم به من می‌دهد و کارهای خوب و کوچکم را بزرگ می‌بیند.

 سحر گورابی: برای صبوری و تحمل بالایش.

الهه پاک: به‌خاطر این زندگی آرامی که برای ما فراهم کرده، چون همه‌ی این زندگی را با زحمت خودش ساخته است.

امیر پاک: به‌خاطر این‌که هرچه می‌خواهیم برای ما فراهم می‌کند.

زهرا رجایی: برای این‌که می‌فهمم از دل و جان مایه گذاشته تا مرا بزرگ کرده است.

یاسین علوی: برای این‌که چیزی را که واقعاً بخواهم برایم فراهم می‌کند، مثلاً دوچرخه‌.

شیما مهدوی: به‌خاطر این‌که همه‌ی 15 سال زندگی‌ام روی زحمت‌های او گذشته است.

فرزانه محمدزاده: برای این‌که مثل کوه پشتم به او گرم است.

محمد استوار: برای این‌که هر چند اصلاً حیوانات و پرنده‌ها را دوست ندارد، اجازه می‌دهد در خانه پرنده داشته باشم و با آن‌ها بازی کنم.

حمید بخشی: به‌خاطر دست و دل‌‌‌‌‌‌‌‌‌بازی به‌جایش.

محسن صابری: برای این‌که همه‌ی رفتارهایش خوب بوده و من نمی‌توانم مثل او باشم، هیچ‌وقت.

فرید آریان: چون همه‌ی دنیا را برای ما می‌خواهد.

هستی عبدالحسینی: به‌خاطر این‌که بعضی وقت‌ها ما را شگفت‌زده می‌کند. مثلاً یک‌بار با این‌که حوصله نداشت، اما ما را برد والیبال.

شادی....: از این که می‌دانم دوستم دارد.

3- سؤال دیگری هم داریم: اگر جای پدرتان بودید چه چیزی را در خود تغییر می‌دادید؟ این هم از جواب‌های دوستان نوجوان:

ساحل، 14 ساله: سعی می‌کردم بتوانم احساسم را قشنگ ابراز کنم.

سحر، 14 ساله: بی‌خیالی و  بی‌فکری‌ام را تغییر می‌دادم.

الهه، 15 ساله: درباره‌ی دیگران این‌قدر زود قضاوت نمی‌کردم.

امیر،13 ساله: بلند بلند حرف نمی‌زدم و عصبانیتم را کنترل می‌کردم.

زهرا، 14 ساله: از تأمین بعضی خواسته‌های فرزندم (که در توانم بود) دریغ نمی‌کردم.

یاسین، 15 ساله: سخت‌گیر نبودم و با بچه‌ام جوری رفتار می‌کردم که انگار با هم دو تا دوست هستیم.

شیما، 15 ساله: سعی می‌کردم به‌خاطر سلامتی خود و خانواده‌ام سیگار را ترک کنم.

فرزانه، 16 ساله: شکاکی پدرم مرا اذیت می‌کند. اگر جای او بودم این قدر بدون منطق شک نمی‌کردم.

محمد، 16 ساله: اگر جای او بودم کم‌تر عصبانی می‌شدم.

حمید، 15 ساله: می‌گذاشتم پسرم برای تماشای فوتبال به استادیوم برود.

محسن، 14 ساله: من اگر جای او بودم این‌قدر به بچه‌ام رو نمی‌دادم! اصلاً این‌قدر مهربان نبودم.

فرید، 13 ساله: موقع رانندگی با مردم دعوا نمی‌کردم.

هستی، 12 ساله: عصبانیت‌های بی‌جایم را ترک می‌کردم.

شادی، 14 ساله: همسرم را طلاق نمی‌دادم.

کد خبر 215272