زمین، های‌های گریه می‌کرد. زباله گفت: «زمین جان، این‌قدر گریه نکن.» زمین باناراحتی گفت: «دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. هیچ به فکر من نیستند. تا کی می‌خواهند تو را روی من بریزند.»

ز مثل زمین، ز مثل زباله

زباله نمی‌دانست برای زمین چه‌کار کند. هرچه فکر کرد راهی پیدا نکرد تا این‌که یک روز وقتی انسان‌ها از خواب بیدار شدند و از خانه‌هایشان بیرون رفتند، دیدند که روی دیوارها جمله‌ای نوشته شده: اگر به فکر زمین نیستید، به فکر خودتان باشید. روزی خواهد رسید که دیگر زمین، زمین نیست، بلکه یک کیسه زباله است.

سمانه معصومی‌پور، 13 ساله

خبرنگار افتخاری هفته‌نامه‌ى دوچرخه از تهران

 

همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 688

تصویرگرى: زهرا اصلانى از کرج

کد خبر 201851

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار