اسم دوستش را گذاشته بود شیما. اسم خودش شیوا بود و اسم‌هایشان مثل اسم‌های دوتا خواهر می‌شد. شیما مثل خودش لباس می‌پوشید.

صندلى خالى

هیچ‌وقت هم حرف نمی‌زد و فقط درددل‌های شیوا را گوش می‌کرد و تازه هروقت دخترک دلش پر بود، در اتاقش ظاهر می‌شد. آخر او یک دوست خیالی بود.

آن روز بعدازظهر، وقتی شیوا از دعواهای پدر و مادرش برای او حرف می‌زد، ناگهان مادرش در را باز کرد و گفت: «شیوا، با کی داری حرف می‌زنی؟»

«من؟... با هیچ‌کی...»

مادرش سرش را تکان داد و در را بست. شیوا آهی کشید و خیالش راحت شد، ولی وقتی به صندلی دوستش نگاه کرد، هیچ‌چیز آن‌جا نیافت...

هیچ‌چیز...

مهتاب قبادی

خبرنگار جوان از کرج

صندلى خالى

تصویرگرى: آیدا عظیمى، 14 ساله، خبرنگار افتخارى از تبریز

کد خبر 200348