لیلی شیرازی: گاهی لازم است تنها باشی. شاید در کنار یک رودخانه. برای خودت بروی. نه این‌که آن‌قدر بروی تا به دریا برسی. اما بروی، سرت را بیندازی پایین و در خودت غلت بخوری. این­‌طوری می­‌توانی صدای ذهنت را بشنوی.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی 652

ذهنت دارد درباره‌­ی تو با تو حرف می­‌زند. تو برای تنها بودن گاهی به رودخانه نیاز داری!

او به غار نیاز داشت!

گاهی لازم است با خودت خلوت کنی. شاید پای یک کوه. بهار باشد، بهتر است. لباس راحت پوشیده باشی. ترجیحاً سفید. کتانی پوشیده باشی. ترجیحاً آبی. رفته باشی پای کوه. توی راه آب زرشکی هم نوشیده باشی. این­‌طوری می­‌توانی صدای قلبت را بشنوی.

قلبت دارد درباره­‌ی گذشته‌­ات با تو حرف می‌زند. به حرف‌هایش گوش کن. قلبت خوبی تو را می‌خواهد. هر آدمی باید روزهایی داشته باشد که با قلبش تنها باشد. تو برای تنها بودن نیاز داری بروی پای کوه.

او به غار می‌­رفت!

گاهی لازم است بایستی زیر باران. به جمله­‌های نیشدار بقیه کاری نداشته باشی که می‌گویند رمانتیک شده­‌ای. بگذاری باران بر شانه‌­هایت و موهایت ببارد. باران با تو حرف دارد. باران برای تو پیغام دارد. تو پیغام باران را در لحظه دریافت می‌­کنی، به محض این‌که روی پوستت بیفتد. تو خیلی پوست خوبی داری. پوستت برای حرف زدن با باران سالم و راحت است.

پوست تو صدای آسمانی باران را می‌­شناسد. باران چیزهایی درباره­‌ی ابر می­‌گوید، حرف­‌هایی درباره­‌ی خداوند دارد. باران بسیار تنهاست. تو تنهایی را می­‌شناسی. تو خودت درباران تنها هستی و شانه­‌هایت از باران نیست که خیس‌اند، از تنهایی است.

گاهی به خودت فرصت بده که حرف­‌های باران را بشنوی. او درباره‌ی آینده با تو حرف خواهد زد. روزهای شفاف را نشانت خواهد داد و ماه را که بسیار منزوی است به جمعتان اضافه خواهد کرد. تو نیاز داری که گاهی زیر باران باشی.

او غار را ترجیح می­‌داد.

و در تنهایی گاهی صدایی خواهی شنید. صدایی که نه صدای قلبت است و نه صدای مغزت. صدایی که صدای پرندگان نیست. صدای درختان نیست. صدای جویبار نیست. صدای مردم نیست. صدای خودت نیست؛ اما درباره­‌ی تو حرف می‌­زند. آرام و شمرده درباره­‌ی تو حرف می­­‌زند. مثلاً می­‌گوید مرا بسیار یاد کن!

صدا آشناست. صدا برای تو بی‌اندازه آشناست و رنگی از روزهای رفته و روزهای نیامده دارد. هم به مرگ شبیه است و هم به زندگی. صدای وفادار نرمی است که با شنیدنش آرامش جهان به جانت می‌ریزد.

فکر می­‌کنی زمانی خواب این صدا را دیده‌­ای. می‌­دانی که بارها این صدا را شنیده‌­ای. تو برای شنیدن این صدا صبر نداری. چون به این آرامش نیاز داری. تو تنها می­‌شوی که این صدا را بشنوی.

تو تنها می­‌شوی که او به تو نزدیک شود و از تو بخواهد که او را بسیار یاد کنی. تو یاد او می‌­افتی. یاد نامش، یاد نام­‌هایش و فکر می‌کنی که او همین نسیمی است که هم الان به تو وزید و این نسیم نیست. و این قاصدکی است که رد شد و این قاصدک نیست. دنبال قاصدک می‌دوی و به غار می‌­رسی.

صدایی که از غار می‌­آید تو را شگفت­‌زده کرده است. این صدا از غار نیست، اما از غار است. از دیواره‌های غار که سنگی و مهربان و تنها هستند و صدا را در خودشان حفظ می­‌کنند. تو صدا را نمی‌شنوی. اما آن را حس می­‌کنی. صدا از تاریخ آمده است. صدا آمده است تا بماند و جهان را به جریان بیندازد.

گاهی یک صدا جهانی را عوض می­‌کند!

کد خبر 171848

برچسب‌ها