حدیث لزرغلامی: تو چه­طور به فکر همه چیز بوده­ای؟ فکر کنم معنی «خدایی» همین باشد. این­که هیچ چیز از قلم نیفتد.

همه چیز را طراحی کرده باشی. همه چیز را دیده باشی. جایی برای بهانه و چون و چرا نگذاشته باشی. تا می­آیم از گرمای تابستان ناله کنم و بگویم که دیگر نمی‌توانم این حجم از هوای گرم را تحمل کنم، تو پاییز را می­فرستی.

تو چه­طور فکر پاییز را هم کرده ای؟ با این طراحی جذاب و فکرشده؟

گفته ای نمی­شود پاییز بیاید و درخت­ها هیچ قیافه‌شان عوض نشود که! پاییز بیاید و کلاغ­ها نباشند! پاییز بیاید و بچه­ها نروند مدرسه! پاییز بیاید و همه جا طلایی نشود! باد، هو نکشد! نم باران نزند به شانه­ شاعران! و بچه­ها توی مهدکودک­ها «پاییزه..پاییزه..برگ درخت می‌ریزه!» نخوانند!

تو عجب خدای دقیقی هستی و من چه خوشبختم که چهار فصل سال را زندگی می­کنم. برای من تغییر فصل­ها نشانه­اند. نشانه­هایی که تو سر راهم می­گذاری تا چشم­هایم به روی زندگی ام باز شود. برای من این عوض شدن فصل­ها نکته­های بزرگی دارند که به آنها فکر می­کنم!

همه چیز در حال تغییر است

اولین نشانه به من می­گوید که همه چیز مدام در حال تغییر است. این را گاهی از سر عادت به خودم می­گویم، اما هنوز توانسته­ام با گوشت و پوست و خونم درکش کنم. ما آدم­ها طوری آفریده شده‌ایم که باید بتوانیم با این تغییر زندگی کنیم. به اتاق کوچکی که داریم دل می­بندیم. به گل­های پرده‌مان. به لیوانی که هدیه گرفته­ایم. به اس ام اس‌هایی که به یک دوست دور می­فرستیم. به جواب­های کوتاه و تلخی که او می­دهد. به مدرسه­ای که می‌رویم. به کتاب‌فروشی کوچکی که از آن کتاب­های دست دوم می­خریم. به پیاده‌رویی که فقط برای رفتن یک نفر در حاشیه جا دارد. به صدای قدم­های خالی خودمان. به دوستی که سرزده سراغمان می­آید. به همه چیز. همه چیز...

به همه چیز دل می­بندیم و ناگهان خانه‌مان عوض می­شود. ما دیگر صاحب آن اتاق مربع شکل ساده نیستیم. پرده­ ما توی اثاث کشی سوراخ شده و باید از خیرش بگذریم. یک روز اتفاقی لیوان از دستمان می­افتد و می­شکند. اس ام اس­هایمان به دوستمان نمی­رسد. شماره­ او عوض شده و یادش رفته که به ما شماره­ جدید بدهد. ناگهان متوجه می­شویم که داریم به یک مدرسه­ جدید می­رویم. پیرمرد صاحب کتاب‌فروشی از دنیا رفته است و پسرهایش آن­جا را تبدیل به یک رستوران غذاهای سرپایی کرده­اند. پیاده­رویی که روبه­روی ماست بسیار پهن است و چند تا آدم همزمان می­توانند دست­هایشان را به هم قفل کنند و سر تا تهش را پیاده گز کنند.

ما پرت شده­ایم به یک دنیای جدید. مدت کوتاهی غریبگی می­کنیم. کمی غصه‌داریم. راضی نیستیم. نق می­زنیم اما به جای این که یاد بگیریم و بفهمیم که «هیچ چیز تاهمیشه متعلق به ما نیست!» دوباره خیلی زود به همه چیز دل می‌بندیم... دل می­بندیم... دل می‌بندیم... ما فراموشکاریم. بسیار ساده... بسیار کوچک... بسیار شکستنی... و زمانه هیچ به خاطر ما عوض نمی­شود. راه خوش را می­رود. فصل­ها جایشان را به هم می­دهند و به ما یادآوری می­کنند نیامده­اند که بمانند!

هیچ چیز تا همیشه نیست!

باد آن­قدر تند می­وزد که فکر می­کنیم هر لحظه ممکن است ما را با خودش به آسمان ببرد. ما پشت درخت پناه می­گیریم و آن­قدر ترسیده­ایم که فکر می­کنیم هیچ وقت به خانه نمی‌رسیم. چون این باد قرار نیست آرام شود.

برف می­بارد و ما خودمان را به برف می‌سپاریم. خوشیم. گلوله­ برفی درست می‌کنیم و توی خیابان می­دویم. زود می‌رویم چکمه­ بلند مشکی می­خریم. فکر می­کنیم قرار است تمام سال برف بیاید.

به آسمان نگاه می­کنیم و حدس می­زنیم که زمستان دوست داشتنی­ای در پیش است. شب که می­رویم زیر پتو رؤیای یک فردای برفی دیگر را می­سازیم تا خوابمان می­برد. ما وقتی درد می­کشیم، فکر می­کنیم دردمان تمامی ندارد. همه­ اتفاق­های بد دنیا برای ماست که می­افتد. نمی­توانیم خودمان را از توی این چاله­ای که افتاده‌ایم در بیاوریم. چاله­ای که مدام گودتر می‌شود.

ما وقتی خوشحالیم، در پوست خودمان نمی­گنجیم. با خودمان فکر می­کنیم هیچ‌وقت این­قدر خوشحال نبوده­ایم. هیچ وقت این­همه به ما خوش نگذشته است. بلند بلند می­خندیم و سر به هواییم. بی خیال همه­ آدم­هایی که ممکن است همین الآن یک­جوری مشغول کلنجار رفتن با بغضشان باشند.

ما فکر می­کنیم مالک شادمانی­ها و غم‌هایمان هستیم. در حالی­که گاهی، همان لحظه که از ترس باد پشت درخت پناه گرفته­ایم، همه چیز آرام می­شود. برگ‌ها از تکان می­افتند و باد دیگر نمی‌وزد. می­توانیم آهسته از پشت درخت بیرون بیاییم و در حالی که پایمان را محکم روی زمین حس می­کنیم به سمت خانه­مان برویم.

ما فکر می­کنیم صاحب شادمانی­ها و غم­هایمان هستیم. در حالی­که ممکن است شبی که با رؤیای یک روز برفی دیگر به رختخواب رفته­ایم، طوری تمام شود که وقتی صبح چشم­هایمان را باز می‌کنیم آفتاب بزند توی مردمک­­هایمان.

همه­ شب توی تب می­سوزیم و ناگهان بدنمان سرد می­شود. حس می­کنیم دیگر سرگیجه نداریم و می­توانیم راه برویم.

در حالی‌که داریم از خنده غش می­کنیم اس ام اسی برایمان می­رسد که خبر داده دوستی را از دست داده­ایم. زندگی به همین اندازه ناپایدار... موقت... زودگذر و زیباست...

ما توی هیچ غمی غرق نمی­شویم و تا همیشه شاد نمی­مانیم. ما در معجونی از خوشی و ناخوشی غوطه­وریم و هیچ حواسمان به این نیست که هر وقت احساس کنیم پابند یکی از شادی­ها یا غم­هایمان هستیم، معنی واقعی زندگی را نفهمیده­ایم. فصل­ها جایشان را به هم می‌دهند و به ما یادآوری می­کنند که هیچ‌جا همیشه گرم، همیشه سرد، همیشه آرام و همیشه طوفانی نخواهد ماند!

همه­چیز طبق برنامه پیش خواهد رفت!

خدا همه چیز را به درستی برنامه‌ریزی کرده است. اصلاً او خیلی کارش درست است. هر چه­قدر که ما شلخته و بی‌نظم باشیم، هر چه­قدر که جای همه­ کارهایمان را با هم عوض کنیم، هرچه­قدر که شلنگ‌تخته بیندازیم، باز هم شب و روز درست پشت سر هم خواهند آمد. هیچ وقت خورشید جای طلوع و غروبش را عوض نمی­کند و همیشه بعد از تابستان، پاییز است. باید به این نظم جدی آفرینش ایمان بیاوریم و باور کنیم که همه چیز طبق برنامه پیش خواهد رفت. برنامه­ای که خداوند پیش از ما سبک سنگینش کرده است!

کد خبر 91430

برچسب‌ها