حدیث لزر غلامی: کیک باید توی دمای 200 درجه، 45 دقیقه در فر بماند. اگر کمی بیشتر بماند، دیگر کیکی نداریم، بلکه یک بشقاب خمیر سوخته داریم که حتی پرنده­ها هم حاضر نیستند نگاهش کنند!

گلی که کاشته­ایم، تنها یک بار در روز، آن هم صبح­ها، یک نعلبکی آب می­خواهد. اگر آبش کمی بیشتر شود، گلبرگ­هایش از ریخت می­افتند و پژمرده می شوند؛ زرد و بی جان! شیری که برای جوشاندن روی گاز گذاشته­ایم، چند دقیقه وقت و مقدار معینی گرما لازم دارد تا جوش بیاید، اگر دیر برسیم، سر خواهد رفت!

بچه تا نه ماهش را توی شکم مادرش سر نکند، به دنیا نمی­آید. ممکن است بیاید، اما نارس و خام است، بلکه باید توی دستگاه نگهش دارند، تا زندگی جنینی­اش را کامل کند. وقتی که درست زمانش طی شد، آن وقت به او اجازه می­دهند که بیاید توی دنیا و مثل آدمیزاد زندگی کند.

روز تا تمام نشود، شب نخواهد شد. شب تا سر نیاید سپیده­ای نخواهد زد. تا هفت روز نگذرد، نمی­گوییم هفته­ای گذشت. تا زمین یک دور کامل به دور خورشید نگردد، نوروز را جشن نمی­گیریم. تا کرمی پیله­اش را نَتَند و مدتی معین را سر نکند، خبری از پروانگی نخواهد بود!

بهار که می­آید، باید خودش را به تمامی طی کند، نه یک روز این ور، نه یک روز آن ور! برف تا به تمامی نبارد، آسمان از هیجان آدم برفی­ها خالی نخواهد شد. آفتابی سر نخواهد زد؛ گرمایی تجربه نخواهد شد.

شاید فرشته­ای در آسمان‌هاست که ساعت مخصوصی دارد؛ فرشته­ای که کارش تعیین « زمان» چیزهاست. می بینی؟ هر چیزی زمانی دارد! زمانی معقول؛ زمانی حساب شده. وقت آفرینش، شاید زمان چیزها هم با آنها آفریده شده است. زمانی که ماهی باید دهانش را باز وبسته کند تا کامل نفس بکشد. فرشته­ کوچک، یادداشت کن! زمانی که یک تخم مرغ آب پز می­شود. یادداشت کن، فرشته­ کوچولو! زمانی که یک غنچه لازم دارد تا به یک گل تبدیل شود. نوشتی؟  زمان تعطیلات بچه‌ها! می­شود این را بیشتر کنید؟

- این را گذاشته‌ام به عهده­خود آدمیزاد! معلم‌هایشان... مدیرهایشان... و آموزش و پرورش!

- ای بابا!

زمان شب شدن در نیمکره­ شمالی. زمان خوابیدن خرس­های قطبی. زمانی که یک جنین لازم دارد تا توی شکم مادرش به آدمیزاد کامل تبدیل شود. یادداشت کن. دقیق یادداشت کن. هیچ کدام از این زمان­ها نباید با آن یکی قاطی شود، وگرنه نظم و نظام جهان به هم خواهد ریخت و آدمی سر در گم خواهد شد!

فرشته­ کوچک زمان، به غیر از دفترچه­ بزرگی که برای یادداشت زمان جهان دارد، محل کارش پر از دفترچه­های کوچکی است که اسم هر کدام از ما بر آن نوشته شده، دفترچه­ زمان هر کس به اندازه­ روزهای عمر اوست.

اما این تنها زمان مهم زندگی هر آدمی نیست. توی دفتر هر آدمی، زمان­های بسیار مهم­تری نوشته شده. زمان­هایی که دیگر مثل گردش زمین به دور خورشید یا آب­پز شدن تخم مرغ زمان­های از پیش تعیین شده­ای، نیست. زمان­هایی است که ما، خودمان، در زندگی خودمان، آنها را رقم زده­ایم! زمان­هایی بسیار مهم‌تر از این که کی متولد شده‌ایم؛ کی به حرف آمده‌ایم؛ کی‌راه افتاده‌ایم. دندانمان کی در آمد؛ کی به مدرسه رفتیم و کی دانشگاه قبول ­شدیم. زمان­هایی بسیار درونی‌تر و مهم‌تر از این وجود دارد که در دفترچه­های کوچک آن فرشته یادداشت خواهد شد!

ما چه‌قدر وقت لازم داشتیم تا خودمان را بشناسیم؟ ما چه‌قدر توی زندگی­مان با خداوند حرف زده­ایم؟

دل ما چه‌قدر زمان می­خواست تا کسی را به تمامی دوست داشته باشد؟ آیا ما دلمان نرم است؟ آیا سنگدلیم؟ به راحتی دلمان راضی نمی­شود که به تمامی مال کسی شود؟

ما چه‌قدر زمان نیاز داشته­ایم تا کسی را ببخشیم؟ به قدر یک چشم بر هم زدن؟ یا سال‌ها؟ ما چه‌قدر زمان نیاز داشتیم تا چشم­هایمان به روی دنیا باز شود؟

همه جا را درست ببینیم؟ ما برای مهربان شدن چه‌قدر زمان می‌خواهیم؟ برای خوب بودن چه‌قدر زمان می­خواهیم؟

ما چه‌قدر زمان می­خواهیم تا خودمان شویم؟ خودمان باشیم؟ چه‌قدر زمان توی زندگی ما لازم است تا پخته شویم؟ تا آب پز شویم؟ درست و درمان، مثل تخم مرغ توی آب جوش، مثل غنچه وقتی رو به شکفتگی می­رود. ما زودپزیم یا دیرپز؟

آیا ما زمان خودمان را می­شناسیم؟ می­دانیم هر کداممان یک جور میوه هستیم که باید درست به وقت رسیدن چیده شویم؟ اگر روی شاخه بمانیم، می­گندیم؟ اگر زود چیده شویم، خامیم؟ می­دانیم آن دستی که ما را می­چیند، دست خود ماست؟ دستی که باید زمان درونی ما را بشناسد!

زمان ما، دست ماست. ما هر روز که بیدار می­شویم، خودمان تصمیم می­گیریم که زمینمان چند دور باید به دور خورشیدمان بچرخد. ماییم که تصمیم می­گیریم چه‌قدر زمان می­برد تا عصبانیتمان فروکش کند؟ تا لبخند بزنیم؟ تا ببخشیم؟ تا به خداوند خیره شویم و منتظر علامت او توی قلبمان بمانیم و بعد حرفمان را بزنیم!

یادمان می­رود خودمان را کوک کنیم. برای یادآوری، برای یادآوری این که حالا دیگر وقت گریستن تمام است. حالا زمان ایستادن است. زمانی که باید دست‌هایت را رو به آسمان بلند کنی. دستی که از لابه‌لای ابرها بیرون آمده تا دست تو را بگیرد، مدتی منتظر تو خواهد ماند. حتی گاهی بیشتر از زمان تعیین شده. تو باید عجله کنی، دست‌هایت را بیرون بیاوری و آن دست‌ها را بگیری و به خودت بگویی: ساعت خودت را کوک کن!

کد خبر 81625

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار