حدیث لزرغلامی: وقتی که به دنیا آمدم، فقط چیزهایی که لازم داشتم، همراهم بود: یک جفت گوش، دهانی برای شیر خوردن، قلبی برای تپیدن و دست­ها و پاهایی که کم کم یاد بگیرم تکانشان بدهم.

بابا و بابابزرگ و مادربزرگم سراسیمه آمدند بیمارستان. هر کدام چیزی همراهشان بود. مادربزرگ، ساکی داشت که تویش یک پتوی سفید گذاشته بود تا مرا در آن بپیچد، و یک دست لباس سفید ساده و نخی. بابا یک دسته پول آورده بود که بدهد به بیمارستان و مرا مرخص کند و ببرد خانه و پدربزرگم دو تا النگو همراهش بود: یکی برای مادرم و یکی برای من! النگو به دست من بزرگ بود و قرار شد وقتی سه ساله شدم دستم کنند. برای همین، وقتی من از در ِ بیمارستان، توی بغل پدرم بیرون آمدم، هنوز، فقط چیزهایی همراهم بود که لازم داشتم.

به خانه که رفتم ، چیزهای دیگری به داشته­های من اضافه شد؛ یک عروسک پلاستیکی که بعدها توی حمام صورتش را با ماژیک نقاشی کردم. یک آهوی بادی که وقتی بادش می­کردیم روی چهار تا پایش می­ایستاد و یک جغجغه. یک دندان برای وقتی که دندان در آوردم آن را به لثه­هایم بکشم و یک ساز خیلی کوچولو با پنج، شش تا دگمه که با پاهایم رفتم رویش و از وسط شکست.

وقتی به مدرسه رفتم، کیف و کتاب و دفتر و جامدادی و کاپشن و روپوش و مقنعه هم داشتم. آنها هم لازمم بود. حتی دو تا مقنعه داشتم که هفته­ای یک بار عوضش می کردم و قلکی داشتم که پول توجیبی­هایم را در آن جمع می­کردم تا چیزهایی را که آرزو داشتم، بخرم! مثلاً یک دوچرخه!

اما همه­ داشته­های من، همیشه این شکلی نبود. حالا که کمی بزرگ­تر بودم چیزهای دیگری هم داشتم. «آرزو»هایی داشتم که دور و دراز بودند؛ مثل سفر به زحل، و «غصه»هایی داشتم که باعث می­شدند شب­ها به خاطرشان بروم زیر پتو و گریه کنم و حسرت­هایی داشتم که شاید بعضی­هایشان، همین­طور با من بزرگ و بزرگ­تر شدند!

همه­ اینها بود با یک عالمه «داشته»های دیگری که شاید هیچ وقت لازمم نبودند. اما من آنها را دور و بر خودم جمع کرده بودم. چیزهایی که خداوند، وقت آمدن به من نداده بود؛ اما من می­خواستم آنها را داشته باشم؛ حتی برای یک لحظه. بعد آنها را فراموش می­کردم. البته آنها همیشه همراه من می­ماندند. چندین و چند جفت کیف و کفش، گل سرهای به دردنخور، عروسک­های یکدقیقه­ای ، پاک­کن عطری و کم­کم آرزوهای ریز و درشتی که ذهنم را شلوغ می­کرد: عصبانیت­های ثانیه­ای و کم­کم عمیق؛نفرت­هایی که در من جوانه زد؛ جای پای دروغ­هایی که توی زندگی­ام گفتم و بغض­هایی که با گریه نکردن در درون خودم جمع کردم!

یک روز به خودم آمدم و دیدم که بسیار بسیار سنگین شده ام! دیگر نمی­توانستم راه بروم و مثل ده سالگی‌ام، تمام کوچه را یک نفس بدوم. نمی­توانستم مثل وقتی که به دنیا آمدم، راحت نفس بکشم و عمیقاً گریه کنم و زود بخندم!

خداوند مرا سبک فرستاده بود و من خود را بسیار بسیار سنگین کرده بودم. خودم راپیچیده  بودم در کلاف­های سردرگم پشیمانی­ها و پریشانی­ها و حسرت­ها و آرزوها و خستگی­های ممتد. اضطراب همه­ امتحان­هایی که توی زندگی­ام داده بودم با من بود.

همه­ چیزهایی که از پدر و مادرم قایم کرده بودم، هنوز در خواب­هایم مرا آزار می­داد و دور و برم پر از چیزهایی بود که هیچ وقت، واقعاً لازمشان نداشتم. توی کمدم، کیفم، جیب­هایم، قلبم، کله­ام، خواب­هایم و خیال­هایم؛ چیزهایی بسیار غیر ضروری و دور ریختنی.

نمی­توانستم بقیه­ عمرم را همین­طور سنگینِ سنگین زندگی کنم؛ در حالی که می­دیدم بسیاری می­توانند. آنها تا وقتی که زنده­اند بارشان را سنگین و سنگین­تر می­کنند و روزی که خدا از آنها بپرسد که توی دنیا چه کرده­اند، آنها باید بگویند که فقط داشتند مثل مورچه در همه­ زندگی­شان دانه انبارمی­کردند.

اما من نمی­خواهم توی همه­ زندگی­ام فقط یک مورچه باشم با لانه­ای پر از دانه که هیچ وقت فرصت نکنم تمام آنها را بخورم یا حتی آنها را بشمرم.من می­خواهم در زندگی­ام یک پروانه باشم. بسیار سبک بال؛ بسیار رها، بسیار سبک. پروانه­ای که از این گل به آن گل می­پرد و به هیچ چیز، جز زندگی وفادار نیست!

کد خبر 79456

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار