روز، روز خشمگینی بود. دشمنان علی‌(ع) سر از پا نمی‌شناختند. خورشید، بی‌رحمانه، به نشانه‌ی صبح روز اجل طلوع کرد. این‌بار گویی شیطان فرصت پیدا می‌کرد وارد مسجد و محراب شود.

صبحی كه محراب، خون گريه كرد

محراب علی‌(ع) را به سوی خود می‌کشید. گویی خدا او را به سوی خود می‌خواند. علی‌ع دلش گرفته بود...مثل هرشب نان و خرما را درون کیسه‌ها گذاشت و روانه‌ی خانه‌ی یتیمان شد. پس از ساعتی به خانه بازگشت.

بعد برای نماز صبح برخاست. مرغان از خواب خود پریده و سروصدا می‌کردند. گویی همه دلتنگ و بی‌تاب بودند. علی‌ع دست به در زد. مرغان زیر پای او سرو صدا می‌کردند و بال‌بال می‌زدند. در باز نشد... در را کشید و در سنگین باز شد.

همه دست به دامان در شدند... در، لباس علی‌ع را گرفت و رها نمی‌کرد. اما بالأخره او بیرون رفت و در، پشتِ سرش بسته شد. دیگر هیچ صدایی نیامد. همه خاموش شدند و چشم به در دوختند.

او به مسجد رفت. در محراب نشست. خدا او را سوی خود می‌خواند و او هم این را حس می‌کرد...

- قَد قامَتِ الصلاه...

نمی‌دانم چه مدت گذشت و علی‌ع کجای نماز بود که ناگهان شد همان که نباید می‌شد... شمشیر بر فرق علی‌ع فرود آمد!

محراب غرق خون شد... و او گویی از قفس تن رها شده این جمله را بر زبان آورد: فُزتُ وَ رَبِ الکَعبه. (به خدای کعبه که رستگار شدم.)

فرشته محمودنژاد

خبرنگار جوان از اسلامشهر

تصویر: محمدعلی حلیمی/ آرشیو عکس همشهری

کد خبر 441237

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 2 =