دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۷ - ۱۳:۳۲
۰ نفر

علی مولوی: احتمالاً دارید در دلتان فحش می‌دهید. دقیقاً نمی‌دانم چه فحشی می‌دهید، اما امیدوارم خیلی رکیک نباشد!

تعطيلات و مكافات!

حدس می‌زنم باز هم تیتر این قسمت از مکافات‌نامه را خوانده‌اید و برای خودتان زود قضاوت کرده‌اید که آخر، تعطیلات و مکافات!؟ مگر داریم؟ مگر می‌شود؟ تعطیلات که همه‌اش خوشی است و شادی و بزن و بکوب و برو و بیا و دید و بازدید و عیدی و میدی و بخور و بخواب! اما باید خدمتتان عرض کنم که زهی خیال باطل! تعطیلات خودش سمبل مکافات است! مثنوی هفتاد منِ مکافات است! اول و آخر همه‌ی مکافات‌هاست! الآن بعضی از آن‌ها را خدمتتان عرض می‌کنم تا گوشی دستتان بیاید و بی‌خود و بی‌جهت فحش‌های رکیک نثار من نکنید!

به‌قول استاد بنایی، تعطیلات یعنی خواب، کتاب، کباب. حتی گفته شده گاهی می‌شود کتابش را حذف کرد و به خواب و کباب قناعت ورزید! اما به‌قول همان استاد بنایی، شتر در خواب بیند پنبه‌دانه، گَهی لف‌لف خورد، گَه دانه‌دانه! یعنی کاملاً حرف خودش را نقض می‌کند.

در واقع تعطیلات، به‌خصوص تعطیلات نوروز، هنوز نیامده مکافاتش شروع شود؛ از اول اسفند. عجیب است که هیچ‌کس اسفندِ مادرمرده را ماه حساب نمی‌کند. نه به‌خاطر این‌که یک‌روز کم‌تر دارد، به‌خاطر این‌که هیچ‌کس نمی‌فهمد چه‌طور گذشت. از اول اسفند همه به تکاپوی کارهای آخر سالشان می‌افتند. چه کارهایی که مال آخر سال است و چه کارهایی که از اول سال برای آخر سال باقی مانده. خانه‌تکانی را هم که اصلاً نگو. هرچه‌قدر هم که به باباجان و مامان‌جانتان بگویید درس دارید، امتحان دارید، ‌ آخر سال است، کمرتان در فوتبال آسیب‌دیده و...، از تک‌تک لحظه‌های فراغتتان سوداستفاده (!) می‌کنند و هرچه کار یدی و سخت است می‌اندازند روی دوش شما.

به‌خدا اگر می‌دانستم مخترع این پرده‌های ریلی چه کسی بود، خودم حسابش را کف دستش می‌گذاشتم. تمام انگشت‌هایم زخم و زیلی شده از بس گیره‌های پرده را از ریلش درآوردم و بعد دوباره در ریلش گذاشتم. بدتر از آن، پشت گاز است. من نمی‌دانم پشت گاز چرا عین پشت شهرداری است. هرچیزی را که فکرش را نمی‌کنید پشت گاز پیدا می‌شود. انواع چیزهای چرب، حبوبات، سیب‌زمینی سرخ‌کرده، مداد خواهرتان، کیف پول پدرتان (!)، دفتر حسابانتان و بدتر از همه اجساد انواع سوسک و عنکبوت! از همه بدتر هم انباری است. هیچ‌وقت نفهیدم آخر چرا انباری خانه را باید ‌تکاند؟ مگر میهمان‌ها قرار است بروند انباری؟

از خرید شب عید هم لازم نیست بگویم و خودتان می‌دانید مامان‌جانتان تا چشم بازار را درنیاورد و ارزان‌ترین و بی‌ریخت‌ترین لباس ممکن را برایتان نخرد، ول‌کن شما نخواهد بود. همین پارسال، مامان‌جانمان ما را در تمام مال‌ها و پاساژها و مراکز خرید چرخاند و چرخاند و چرخاند و تک‌تک لباس‌ها را داد که بپوشیم. باورتان نمی‌شود، اما حساب کردم و دیدم تعداد لباسی که در آن یک روز پوشیدم و درآوردم، از تعداد لباسی که در کل سال گذشته در خانه پوشیدم و درآوردم بیش‌تر شده بود!

تازه خرید لباس که تمام می‌شود، می‌رویم سراغ مکافات ارزاق! چون گونی‌های برنج و بسته‌های شکر و قند و روغن را کی باید بیاورد؟ معلوم است شما! حرف هم بزنید بابایتان می‌گوید: «چیه؟ نکنه می‌خوای بدم خواهرت بیاره؟ خجالت نمی‌کشی؟ پسر بزرگ کردم عصای دستم باشه...» خب یکی نیست بگوید باباجان شما که عصا می‌خواستید می‌رفتید عصافروشی! چه کاری بود پسردار شدید!؟

خلاصه تمام اسفندتان به امتحان، خانه‌تکانی، خرید شب عید و... می‌گذرد و با خود می‌گویید دست‌کم وقتی سال نو شود، می‌توانید کمی استراحت کنید و حسابی بخوابید. اما مجدداً زهی خیال باطل!

وقتی سال نو می‌شود، مکافات‌های اصلی، تازه شروع می‌شوند. درواقع چیزی به‌نام آسایش در زندگی‌تان باقی نمی‌ماند. قبل از عید، پیش خودتان خیال می‌کردید می‌توانید شب‌ها تا دیروقت بیدار بمانید، ایکس‌باکس بازی کنید، فیلم و سریال ببینید و بعد هم دم‌دم‌های صبح بخوابید و لنگ ظهر بیدار شوید و ناهار و صبحانه را یکی کنید و دوباره بخوابید و بعد دوباره برگردید بازی تا حسابی خستگی ماه اسفند از وجودتان بزند بیرون. اما از همان روز اول سال، تا می‌آیید کمی نفس بکشید، پشت سر هم درِ خانه‌تان زده می‌شود و میهمان پشت میهمان از راه می‌رسد. یک‌عده هم از شهرستان می‌آیند و تا سیزده‌به‌در لنگر می‌اندازند! شکر خدا در شرایط اقتصادی فعلی هم که کسی بهتان عیدی نمی‌دهد. خیلی دوستتان داشته باشند و برایتان مرام بگذارند، نهایتاً دوتا ماچ سمت چپ صورتتان ول می‌دهند و  یکی هم سمت راست. تهش هم می‌زنند پشتتان و می‌گوید: «بزرگ شدی!»


تصویرگری: محمدرضا اکبری/ آرشیو عکس روزنامه‌ی همشهری

کد خبر 434561

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha