الهه صابر: از خیابان که داشتم رد می‌شدم، اصلاً حواسم به ماشین‌ها نبود. با صدای بوق موتورسیکلتی که از کنارم رد شد، فقط یاد پدیده‌ی دوپلر افتادم. اما به خودم نیامدم و توجهی به هشدارش نکردم.

صفحه‌ای که نیست

همانطوری که ترافیک خیابان را بههم زده بودم، از وسط شلوغی ماشینها عبور کردم. پل هوایی بالای سرم بود، اما انگار چشمهایم توی سرم نبودند. نمیدیدم دارم چهکار میکنم. فقط میرفتم. فقط فرار میکردم.

به خانه که رسیدم، کفشهایم را از پاهای ورمکردهام کندم و جورابهایم را هم درآوردم که بوی گند میدادند. جورابها را شستم، اما به نظرم رسید باید به پاهایم هم صابون بزنم. وقتی از حمام بیرون آمدم دوباره همان فکرهای گندیدهام را ادامه دادم. دلم میخواست کلهام را هم مثل کفشهایم از مغزم جدا کنم تا بتوانم فکرهای سیاهم را هم صابون بزنم. اگر میتوانستم شاید الآن برای خودم روشنفکری بودم. کسی که میتوانست همه‌ی دنیا را با فکرهای شفافش تغییر بدهد.

خسته و کوفته نشستم روی یکی از مبلهای منبتکاریشدهای که سالهاست اسفنجهایش له شدهاند. اگرچه از هیکل افتادهاند، اما قیافهی تکتکشان را دوست دارم. قیافهشان من را یاد آن فیلمهای قدیمی میاندازد که با دیدنشان از جلد خودم درمیآیم و میروم توی نقش یکی از همان فیلمها.

اما امروز با همیشه فرق کردهام. روی یکی از همان مبلهای قدیمی نشستهام، اما کاملاً خودم هستم. نمیخواهم برای کسی قیافه بگیرم. فقط دلم میخواهد کوسن مبل را زیر سرم بگذارم و بخوابم. امروز خیلی خسته شدهام. اندازهی همهی حرفهایی که با کسی نتوانستم بگویم. اندازهی همهی خندههایی که حسرتم شدند. شاید هم همهی بغضهایی که بیرحمانه قورتشان دادم تا فقط بتوانم خودم را به خانه برسانم.

دم اذان مغرب همانطوری که از جلد خودم در نیامده بودم روی مبل بزرگ خانه خوابم برد. میگویند دم اذان اگر بخوابی سنگین میشوی. برای همین به سنگینی بینهایتی که قبلاً داشتم، کمی هم کرختی خواب دم غروب اضافه شد تا حسابی حالم جا بیاید. من که حس میکنم بعد از خوابهای بیرؤیا هیچچیز زندگی از جایش تکان نمیخورد. کابوسها هر حرکتی را متوقف میکنند مگر جای عقربههای ساعت را که هرگز از حرکتشان باز نمیایستند.

یک استکان چای زعفران برای خودم ریختهام. ریختهام که با دوتکه نبات و کمی گل محمدی آرام بگیرم. چای زعفرانم را که هم میزنم، یک لحظه عطر گل محمدی را نفس میکشم. بعد از جایم بلند میشوم تا دفتر خاطرات روزانهام را بیاورم. خودکار آبیام تمام شده. آن را توی سطل زباله میاندازم و با خودکار سیاه در صفحهی خاطرات امروز مینویسم: «امروز اصلاً شبیه امروز نبود. یا در فکر گذشته بودم یا مشغول ترسیدن از آینده. انگار روزهایی که ظرف زمان از دست آدم میافتد، مال تقویمهای ما نیستند. نمیدانم خاطرهی امروز را در کدام صفحه باید نوشت. شاید در صفحهای که هیچوقت نیست. در صفحهای که نمیخواهد باشد.»

کد خبر 432051

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 9 =