روز شیرین ادب و ادبیات: امید در چهارشنبه‌ها خانه دارد؛ روزی که همه‌ی دانش‌آموزها منتظر یک آخر هفته‌ی زیبا و شگفت‌انگیز، دور از درس و مدرسه‌اند.

writing

در مدرسه‌ی ما این روز با چهارشنبه‌های دیگران کمی متفاوت است. بعد از این‌که زنگِ خانه می‌خورد، من و دوستانم مدرسه را ترک نمی‌کنیم. نیرویی عجیب مانع ما می‌شود. نیرویی به نام عشق به ادبیات. ما منتظر برگزاری کلاس نقد ادبی می‌مانیم.

کلاسی که در آن دنیا را از دریچه‌ی چشم نیچه می‌بینیم، شگفتی را با غزل‌های حافظ درک می‌کنیم و معشوق را با توصیف‌های سعدی وصف می‌کنیم. جایی که در آن زندگی‌مان وابسته به ادبیات است.

مریم بدرود، ۱۶ساله

خبرنگار افتخاری از شهریار

  • این‌جایی‌ها و آن‌جایی‌ها

راستش ترجیح می‌دادم برای اولین تمرین خبرنگاری، موضوعی غیر از مدرسه‌مان را وسط بکشی، اما حالا که پرسیده‌ای باید برایت بگویم. بزرگ‌ترین مشکل ما مدیر و ناظم محترممان است که هی از مدرسه‌های ژاپن و فرهنگ بالای ‌آن‌ها تعریف می‌کنند و بچه‌های آن‌جا را توی سر بچه‌های این‌جا می‌کوبند!

مثلاً اگر سرایدار مدرسه کم‌کاری می‌کند و دست به سیاه و سفید نمی‌زند، ما باید به جایش مدرسه را تمیز کنیم، چون بچه‌های بافرهنگ آن‌جا بعد از مدرسه، داوطلبانه کلاس‌هایشان را تمیز می‌کنند و مثل ما با خوردن زنگ مدرسه فرار نمی‌کنند.

اما مشکل ما هم‌کاری در کارهای مدرسه نیست. مشکل ما این است که چرا همیشه کسی هست که کارهایش را انجام نمی‌دهد و بقیه ناچارند کارهای او را انجام دهند. هرکس وظایف و مسئولیت‌هایی در قبال بقیه دارد و موظف به انجام دادنشان است. اگر این همکاری برای کمک کردن به سرایدار بود، بااشتیاق انجام می‌دادیم، اما وقتی حالت زور به خودش می‌گیرد، کسی انجامش نمی‌دهد، چون کسی از زور خوشش نمی‌آید!

مشکل دیگر این است که در مدرسه‌های ژاپن مهم‌ترین ملاک سنجش دانش‌آموزان اخلاق و خلاقیت‌های آن‌هاست، نه نمره‌ای که دانش‌آموز از ترس معلم و پدر و مادر گرفته است. ما دانش‌آموزانی داریم که نمره‌های خوبی نمی‌گیرند، اما مهارت‌های خاصی در زمینه‌های دیگر دارند و معلم‌ها و مسئولان مدرسه هیچ‌وقت آن‌ها را نمی‌بینند، چون شاگرد اول کلاس نیستند که به آن‌ها توجه شود.

ما باید به مدرسه برویم تا مهارت‌های زندگی یاد بگیریم و در کنار آن‌ها جمع و تفریق را. اگر در مدرسه یاد بگیریم چه‌طور باید سخن بگوییم، بشنویم و ببینیم، بی‌شک انسان‌های بهتری در زندگی و جامعه خواهیم بود. این چیزها بیش‌تر از املا و انشا و چیزهای  دیگر نیاز به معلم دارند.

این فرق بزرگ ما با آن‌جایی‌هاست!

ملیکا غلامی، ۱۵ساله

خبرنگار افتخاری از تهران

در مدرسه‌ی شما چه خبر است؟
تصویرگری: زینب علی‌سرلک، ۱۵ساله از پاکدشت

  • به فصل‌ها سلام می‌کنیم

مدرسه‌ی من در قم است. این مدرسه چند ویژگی خاص دارد، مثلاً تمام مدرسه، جز حیاط فرش دارد و بچه‌ها و معلم‌ها با دمپایی روی فرش راه می‌روند و من خیلی از این کار خوشم می‌آید.

هر‌روز ما پس از وارد‌شدن به مدرسه، دمپایی‌های خود را می‌پوشیم و به نمازخانه می‌رویم، دعای عهد می‌خوانیم، به امامان سلام می‌دهیم و بعد به کلاس می‌رویم. در کلاس همه به فصلی که در آن هستیم سلام می‌کنیم، مثلاً این‌روزها می‌گوییم «سلام به گرمی پاییز» و کلاس را شروع می کنیم.

من مدرسه‌مان را دوست دارم.

فاطمه الیکایی، ۱۲ساله

خبرنگار افتخاری از قم

  • شور انتخابات

دیروز خواستم به اولین تکلیف خبرنگاری هفته‌نامه‌ی دوچرخه عمل کنم. به‌خاطر همین تصمیم گرفتم در گوشه‌ای از سالن مدرسه بایستم و با کمک چشم‌هایم گزارشم را تکمیل کنم.

این‌روز‌ها مدرسه‌ی ما پرهیاهوتر و هیجانی‌تر از قبل شده. چرا!؟ چون به‌زودی انتخابات شورای‌دانش‌آموزی را در پیش داریم و گروهی از بچه‌ها با شور و نشاط در حال چسباندن پوستر‌های تبلیغاتی خود به در و دیوارها هستند و گروهی دیگر برای حمایت از کاندیداهای موردعلاقه‌شان، زنگ‌های تفریح نام او و شعار انتخاباتی او را به گوش دیگران می‌رسانند و دانش‌آموزان دیگر هم در حال مطالعه و صحبت درباره‌ی فرد شایسته‌اند تا با خیالی آسوده و مطمئن به او رأی بدهند.

مشغول نوشتن گزارشم بودم که یک‌دفعه با صدای بلند خانم ناظم، ستون پشت سرم به لرزه درآمد. از بلندگو می‌گفت: «قااااسمی، یه‌بار دیگه ببینم آدامس تو دَهَنِته، از مدرسه اخراجت می‌کنم!»

دوباره شروع به نوشتن کردم. هنوز نوک خودکارم را روی کاغذ نگذاشته بودم که زنگ تفریح به پایان رسید و همه به سمت کلاس‌ها حرکت کردند. در راهرو بچه‌هایی را می‌دیدم که از بَس حرف‌هایشان از مهمانی دیشب و پریشب که خاله چی گفت و عمو چی گفت، زیاد بود که حتی یک گاز از ساندویچ یا یک قُلپ از شیرکاکائویی که همراهشان بود از گلویشان پایین نرفته بود و همین‌طور در حال صحبت به سمت کلاس‌ها حرکت می‌کردند. معلم‌ها هم بعد از آب‌شدن قند و هورت‌کشیدن چای، دفتر کلاسی‌شان را برمی‌داشتند و به سمت کلاس خود می‌رفتند. من هم با شنیدن سوت خانم ناظم که اشاره می‌کرد برو سر کلاست، نقطه‌ی پایان را گذاشتم و به سمت کلاسم رفتم.

فریماه خاتونی، ۱۶ساله

خبرنگار افتخاری از فردیس

  • مدرسه‌ی جدید، زندگی جدید

در ایستگاه مترو منتظرم. قطار یک دقیقه‌ی دیگر می‌رسد. به کوچه‌ی مدرسه که می‌رسم، قدم‌هایم را آهسته می‌کنم. به آن خانه‌ی قدیمی با آن در و پنجره‌ی سفید و سبز چشم می‌دوزم. مرا به یاد خانه‌ی قدیمی خاله‌ام می‌اندازد. هرقدم در ذهنم جرقه‌ای می‌شود از یک خاطره. به تابلو مدرسه نگاه می‌کنم. هیچ حسی ندارم. نمی‌دانم چه‌طور با مدرسه‌ی جدید و نبود دوستانم کنار بیایم.

سر صف که می‌ایستم، باز همان حرف‌های همیشگی. همه‌ی نگاه‌ها به سمت سکوست، ولی فکرها جای دیگر.

در کتاب‌خانه موضوع یک کتابی بین من و دختری بحث راه می‌اندازد. هم‌رشته هستیم. با هم دوست می‌شویم. چه آشنایی خوبی! تغییرات زندگی‌ام را می‌پذیرم.

فاطمه حبیب‌نژاد، ۱۵ساله

خبرنگار افتخاری از تهران

عکس: کیمیا مذهب‌یوسفی، خبرنگار جوان از رباط‌کریم

کد خبر 422518

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha