همشهری آنلاین: سید محمد خاتمی رییس موسسه‌ بین‌المللی گفت‌وگوی فرهنگ‌ها و تمدن‌ها شانزدهم شهریور (هفتم سپتامبر) در کلیسای ملی واشنگتن سخنرانی کرد. متن سخنرانی و تصاویر آن در پی می آید:

بنام خدا. داستان پر جاذبه انسان شناسی و ماجرای «معرفت نفس» از مهمترین مباحث فلسفی در سراسر تاریخ فلسفه بوده است. بخشی از این داستان در شرق و بخش دیگر آن در غرب سروده شده است . اما نکته مهم این است که قصه های شرقی جانب شرقی وجود و جوهر انسان را توضیح می دهد و قصه های غربی جانب غربی وجود را.
انسان ملتقای مشرق جان و مغرب عقل است. انکار هر بخش از وجود انسان، فهم ما را از معنای وجود او ناقص و نارسا می کند.
بزرگترین و بلکه تنها داعیه ادیان بزرگ نیز هدایت انسان و شخصیت بخشیدن به او در عرصه بی انتهای هستی بوده است.

قرآن کریم آنگاه که از آفرینش انسان سخن می گوید خداوند را با صفت کریم توصیف می کند و آنگاه که از علم و معرفت آدمی سخن به میان می آورد، به خداوند صفت «اکرم» می دهد. همچنانکه در یکجا و فقط یکجا خداوند به خود آفرین می گوید و آن هنگامی که خلقت آدمی تمام می شود و خداوند از روح خود در آن می دمد. و به خود به عنوان برترین آفریننده، آفرین می گوید « فتبارک الله احسن الخالقین».
وحی الهی که به نظر ما پیروان ادیان، بر قلب مبارک پیامبران فرود آمده است نیز درباره انسان و برای انسان است. همچنانکه مخاطب کلام خدا انسانها هستند و در قرآن کریم و کتاب مقدس و بسیاری از متون معتبر دینی خطاب «ای انسان» را مکرر می بینیم.

به نظر من با این خطاب «فرد» آدمی به «شخص» تعالی می یابد. در نظریه خطاب دینی البته وقتی که انسان مورد خطابات عام شامل کلام الهی واقع می شود، نه آن هنگام که حکمی شرعی و قانونی و اجتماعی به او تعلیم می شود هیچ صورت و حیثیتی از صور روانی، اجتماعی و تاریخی وی مورد خطاب نیست. آنچه مخاطب است عبارت است از جوهر حقیقی، غیر تاریخی و واحد انسان و به خاطر این است که ادیان الهی در گوهر و ذات خود اختلاف ندارند و اختلافات در شرایع و احکام و مقرراتی است که ناظر به زندگی اجتماعی و حقوقی انسانهاست. بخش متغیر ادیان نیز با تغییر صور روانی، تاریخی و اجتماعی زندگی ایشان، همین بخش شرایع است که البته با اجتهادِ سازگار با زمان و مکان می توان آن را پویا و متناسب با شرایط و احوال و مصالح تنظیم کرد و مع الاسف، گاه صورت پرستی، ظاهر بینی و عادت زدگی در جوامع دینی سبب جمود و انجمادی می شود که به خاطر آن حقیقت دین که متعلق و متوجه جوهر آدمی است مورد غفلت قرار می گیرد و صورت پرستی به جای حقیقت دین عرصه را بر زندگی پویای آدمی تنگ می کند و چه جنگ ها و ستیز ها و کشتار هایی که ناشی از چنین انحرافی در دین موجود است.

باری باید پرسید این «شخص» که مورد خطاب واقع می شود کیست؟ می دانیم که بخش بزرگی از کوشش فیلسوفان از آغاز تاکنون صرف پاسخ گفتن به این پرسش شده است.
در فهم معنای شخص نباید در دام اصالت فرد (Individualism) یا اصالت جمع (collectivism) فرو غلطیم.
البته همه گفته اندکه در جامعه مدرن فردِ انسان ملاک و محور همة نهادها، قوانین و مناسبات اجتماعی قرار می گیرد و حقوق مدنی و حقوق بشر در واقع حقوق همین «فرد» است.
از طرف دیگر جمع گرایی که در مقابل فرد گرایی مطرح شده است، در حقیقت از تکثیر همین فرد حاصل شده است و از این رو مبنای فلسفی هردو یکی است و اگر عمیق نگاه کنیم تعارض میان لیبرالیسم فرد گرایانه با سوسیالیسم جمع گرایانه را سطحی و عارضی می بینیم.
اما نظریه شخص در حکمت معنوی ما و با بیان عارفان بزرگ به خوبی قابل تفسیر و توجیه است.
عارفان مسلمان انسان را یک «عالم» می دانند. اصالت انسان نه به دلیل فردیت اوست و نه به دلیل جمعیت او. بلکه به خاطر این است که او و فقط اوست که مخاطب صدای قدسی است. با این خطاب است که جان آدمی تعالی می یابد و با تعالی جان او جهان او نیز جهانی زیبا، با معنی، عادلانه و انسانی می گردد.

هر کس تأملی ولو کوتاه در سیر فلسفه از آغاز تاکنون داشته باشد، به وضوح حرکت متفکران را از قطب افراط به قطب تفریط در شناخت و معرفی انسان مشاهده می کند و آخرین حلقه از این حلقه ها «مدرنیته» است.
این کلمه شامل مفاهیم متعدد فلسفی، هنری، علمی، تاریخی و اخلاقی است، ولی وجه جامع این مفاهیم عبارت است از زلزله ای که در ارکان وجود متفکران در اواخر قرون وسطی اتفاق افتاد و مدار حرکت انسان و جهان را عوض کرد. این مدار مدرن که ما آنرا رنسانس می نامیم، که علاوه بر اینکه خواستار تجدید حیات فرهنگ غرب در یونان و رم بود، مقصد اصلی آن عبارت بود از مطرح کردن دین با زبانی تازه و فکری جدید.

رنسانس، انسان را به شکلی تعریف می کرد که به جای عزلت گزیدن در جهان و تحقیر و سرکوب آن، به آن روی آورد.
وجود انسان، دینی مورد قبول رنسانس بر جهان گشوده است، چنانچه جهان نیز آغوش خود را بر او می گشاید و این گشایش و گشودگی متقابل جهان و انسان اصلی ترین نکته رنسانس است که بالذّات حادثه ای دینی و برای اصلاح و اشاعة دین، نه حذفیت و مخالفت با آن است. اما این حادثه در ادامه مسیر تاریخی خود سرنوشتی کاملاً مغایر با نیت اولیه خود پیدا کرد.
گشایش جهان تبدیل به قهر و غلبه و سلطه بر آن شد. قهر و غلبه ای که محدود به طبیعت نماند و آتش آن دامن جوامع انسانی را نیز گرفت. آنچه در تاریخ اجتماعی و سیاسی اروپا استعمار نام گرفت نتیجه تسرّی نسبت سلطه جویانه انسان از طبیعت و علوم طبیعی به انسان و علوم انسانی است. تفریط قرون وسطی در مورد انسان و نفی اندیشه و آزادی آن در برابر مرجعیت بی چون و چرای کلیسا و برابر قرار دادن عقل و ایمان و تحقیر عقل آدمی به افراط دوران مدرن انجامید که در آن عقل ابزاری خود را در برابر وحی دید و همه توان عقلی خود را در جهت سلطه بر طبیعت و از آنجا سلطه قدرتمندان بر انسانها و جوامع انسانی به کار گرفت.

بعد از استقرار تمدن غرب، شاهد دیدگاهی هستیم که معتقد به برتری مطلق این تمدن و لزوم ادغام و حل دیگر تمدن های موجود یا بقایای تمدن های دیگر در تمدن واحد غرب است.
چنین دیدگاهی را به وضوح در آثار بزرگانی چون آرنولد توین بی، تاریخ نگار شهیر انگلیسی می بینیم، آنجا که می گوید: «ما فرزندان تمدن غربی، امروز تنها به پیش می رویم و هیچ چیز جز تمدنهای فرو ریخته در اطرافمان نیست و ...»
چنانکه متفکران بزرگ غربی از ولتر تا مارکس از پیدایش تمدن علمی و صنعتی بزرگ و واحدی سخن گفته اند.
در این بینش همچنانکه از لحاظ مادی تمدن های کشاورزی جای خود را به تمدن صنعتی و فراصنعتی داده اند، از لحاظ معنوی نیز تمدن های سابقه دار، باید جای خود را به تمدن های عقل پایه و علم پایه بدهند. اما این خوش باوری امروز اندک اندک از میان بر می خیزد و جای خود را به تردید جدّی، حتی در میان خودِ غربیان می دهد و علی رغم تلاش برای خلاصه کردن همه تمدن غرب به لیبرال دموکراسی و دفاع همه جانبه از آن و در سرپروراندن خیال پایان تاریخ، بحران عقلانیت مدرن و تجدد از یک سو و مقاومت برخی ملت های صاحب تمدن دیگر با خرده تمدن های دین پایه، و حتی پیدایش جنبشهای سنّت گرای تجدّدستیز در قرن بیستم موجب شده است اندیشه غلبه نهایی تمدن عقلی مدرن مورد تردید قرار گیرد.

این نکته را نیز ناگفته نگذارم که انتقاد از مدرنیته از موضع و زاویه ای که من مطرح می‌کنم، عمیقاً با آنچه منتقدان معروف آن در غرب، مخصوصاً در حوزه فلسفه مطرح کرده اند تفاوت دارد. ایشان با نفی هرگونه حجّیت عقل آن را به سِلاحی تبدیل می کنند که همه چیز، از جمله خودش را در هم می شکند و یا آن را به سِلاحی زنگ زده و فرسوده تبدیل می‌کند که فقط می تواند ارزش موزه‌ای داشته باشد. بدون حجیت عقل و البته بدون شناخت حدود آن نمی توان از عقل به مثابه سلاحی انتقادی استفاده کرد. بدون حجیت عقل (که البته باید در جا و وقت مناسب در باب آن و مخصوصاً در باب نسبت آن با سلطه و اقتدار بحث کرد) نمی توان از حیاتی‌ترین مسائل نظیر حقوق بشر، صلح، عدالت و آزادی تصور و تصویری درست داشته باشیم و در راه استقرار آن بکوشیم.

این سخن به معنی دعوت به عقل گرایی (Rationalism) و Logocenterism اروپایی قبل از پست مدرنیسم نیست. غرب که خود بزرگترین قربانی تکیة بی انتها بر عقلانیت است، امروز به دست متفکران و فیلسوفان خود مشغول سلب هر نوع اعتبار و حیثیت از عقلانیت خویش است.
شرق (Orient) که از حیث ریشة لفظ به معنی جهت دادن و نظم بخشیدن است، می تواند در یک گفت و گو و مفاهمه تاریخی، اروپا و آمریکا را به تعادل و آرامش فراخواند. اکنون زمان آن رسیده است که غرب یک گام به جلو بردارد و خود را از چشم دیگری ببیند.
این البته به معنی چشم پوشی از میراث عظیم فرهنگ و تمدن اروپایی و غربی و نیز دعوت به نوعی تاریک اندیشی (Obscurantism) نیست، بلکه تشویق به کسب تجربه های تازه و شناخت دقیق تر جغرافیای فرهنگی جهان است.

اما از سوی دیگر شرق و بخصوص شرق اسلامی می تواند با تکیه بر میراث معنوی و حکمت انسی خود خلاء بزرگ معنویت و غفلت از حقیقت هستی که بشر امروز دچار آن شده را پر کند و ادیان بزرگ، بخصوص اسلام و مسیحیت و یهودیت یا بازگشت به سرچشمه های جوشان و یگانه و همیشه جاری خود می توانند به بشر برای رفع مشکل جهان امروز کمک کنند، به شرط آنکه ظاهرپرستی را حقیقت آیین خود نداند. او باید از یاد نبرد که با مددگیری از عقل و تدبیر غربی برای اداره زندگی این جهانی باید نوسازی بزرگی را در سنت به عمل آورند. امروز راهی جز تن دادن به حق مسلّم بشر برای حاکمیت بر سرنوشت خود و تجلّی این حق در نظامهای دموکراتیک که البته نباید در صورت لیبرال دموکراسی خلاصه شود و نیز بهره¬وری از علم و تکنیک وجود ندارد و این شرق است که باید حکمت معنوی خود را به گونه ای بفهمد تا بتواند به درستی از آنچه غرب برای بخشی از هستی آدمی به ارمغان آورده بهره بگیرد، بی آنکه بخش دیگر و مهم تر وجود آدمی که در حکمت معنوی شرق همواره مورد توجه بوده است مورد غفلت قرار گیرد.
تجربه تاریخ به ما نشان می دهد که شرق و غرب، هنگامی که به یک وجه از وجود تکیه افراطی کرده و وجه دیگر را نادیده گرفته اند، برای خود و دیگران مصیبت های بزرگی را به ارمغان آورده اند. زمان آن رسیده است که در هنگامه هیاهوی جنگ و خشونت و ترور و ناامنی از یک سو، و فقرو جهل و عقب ماندگی از سوی دیگر، به آینده ای بنگریم که در آن صلح و معنویت و اخلاق و پیشرفت، برای همه بشر وجود داشته باشد.

طرح گفت و گوی فرهنگ ها و تمدن ها در این فضا مطرح می شود: برای تحقق گفت و گوی واقعی میان تمدن ها لازم است شرق به جای آنکه موضوع شناخت (Object) باشد - چنانکه در شرق شناسی رخ داد - به شریک بحث و طرفِ گفت و گو و مکالمه تبدیل شود و شرق نیز در عین پای‌بندی به میراث گرانسنگ معنوی خود، با تفکیک میان وجه سیاسی تمدن غرب، که به صورت استعمار به او نمایانده شده است، با وجه عقلانی آن زمینه روانی این گفت و گو را فراهم آورد و هر دو طرف قضیه با نقد منصفانة مدرنیته و سنت، راه را به سوی آینده ای بهتر بگشایند و میدان زندگی را از چنگِ خشونت آفرینان و ظاهرپرستان بیرون آورند و چنین باد!

کد خبر 3683

برچسب‌ها