روی جدول کنار خیابان کج‌وکوله راه می‌روم و دست‌هایم را از دو طرف باز می‌کنم. نگین از پشت سر خودش را آویزان می‌کند. گوشی را جلو ما می‌گیرد و دوربین گوشی صدا می‌دهد.

دوچرخه شماره ۸۰۸

با غُر می‌گویم: «ئه! چرا نگفتی می‌خوای عکس بگیری؟»

می‌گوید: «مزه‌اش به همینه.» عکس را نشان می‌دهد. از صورت من فقط چشم‌هایم افتاده و از صورت او دماغ منقاری‌اش. چشمک می‌زند. عکس را که می‌بیند، سرش را یک‌وری می‌کند و می‌گوید: «نه! خوب نشد.»  همیشه همین بساط است.

دستم را می‌کشد و می‌برد توی کافه. زنگوله‌ی بالای در جیرینگ صدا می‌دهد. چند نفر برمی‌گردند و  نگاهمان می‌کنند.انواع و اقسام بوهای گرم می‌آید؛ بوی قهوه، بوی کاکائو... هم خوشم می‌آید، هم نه. نگین یک میز نزدیک پنجره انتخاب می‌کند و می‌نشیند. پایش را روی پایش می‌اندازد و ادای خانم‌های متشخص را درمی‌آورد. من خودم را روی صندلی ولو  می‌کنم و با خنده می‌گویم: «الآن مهم نیست. اگه موقع خوردن این‌شکلی بودی، یه چیزی!» می‌خندد. می‌گویم: «چیه؟ مشکوک می‌زنی؟ زیادی خوشحالی!»

می‌گوید: «نمی‌دونم. احساس می‌کنم امروز قراره یه اتفاق، یه اتفاق خوب برام بیفته. دیدی نمره‌ی ریاضی‌ام خوب شد.»

آقایی با پیراهن سفید و جلیقه و شلوار مشکی می‌آید. منو را به دستم می‌دهد و می‌گوید: «چی میل دارید؟»

نگین می‌گوید: «آقا شما برید. ما طول می‌کشه تا انتخاب کنیم.»

تا می‌رود،‌ نگین از جلد باکلاسی بیرون می‌آید. منو را از دستم می‌کشد. می‌گوید: «بیا یه چیزی سفارش بدیم که اسمش از همه سخت‌تره.» می‌گویم: «بی‌خیال! می‌بینی یه دونه قهوه‌ی درسته گذاشتن وسط بشقاب! تازه یه موقع اسمش رو اشتباه می‌گی، آبرومون رو می‌بری!»

با قهر می‌گوید: «تو همون هات‌چاكلتت رو سفارش بده. به من چی‌کار داری؟»

نگین چشم‌هايش را از روی منو برمی‌دارد و به میز بغلی نگاه می‌کند. زن و مرد پا به‌سن گذاشته نشسته‌اند و کیک می‌خورند. می‌خندد و می‌گوید: «عجب مامان‌بزرگ  بابابزرگ پایه‌ای! با این سن و سال اومدن کافه.» من هم می‌خندم و می‌گویم: «آره. فکر کنم من و تو هم  در آینده مثل اين مادربزرگه بشيم. راستی! به مامانت چی گفتی اجازه داد بیای؟»

می‌گوید: «نگفتم می‌آم این‌جا. گفتم می‌ریم کتاب‌خونه درس بخونیم.»

می‌گویم: «پس بیا یه مسئله‌ی فیزیکی، چیزی بپرس که خیلی‌هم دروغ نگفته باشی.»

می‌گوید: «باشه. بذار یه مسئله‌ی فضایی بپرسم. حسن دو تا سیب داره که خیلی دوستش داره. با توجه با این موضوع، قانون سوم نیوتن رو شرح بده.»

می‌گویم: «خب، مسئله‌ی خیلی سنگینی بود، اما جوابش می‌شه دو روز تعطیل رسمی!»

نگین سرش را می‌گذارد روی میز و گوشی‌ را برعکس جلویش می‌گیرد. به عکس نگاهی می‌اندازد و می‌گوید: «عجب عکس هنری‌ای شد! با کم‌ترین امکانات!»

به عکس نگاهی می‌اندازم و می‌گویم: «اصلاً تو داری حروم می‌شی. باید بری یه کافه بزنی. گالری نگین و سلفی‌هایش.» هنوز جمله‌ام کامل نشده که صدای جرینگ در کافه بلند  می‌شود. سرم را بلند می‌کنم و به در نگاه  می‌کنم. نگین نگاه خیره‌ی من را می‌بیند و برمی‌گردد و به در نگاه می‌کند. مامان نگین با اخم به نگین اشاره می‌کند. نگین زیر لب می‌گوید: «خدا به خیر کنه!» و با مامانش بیرون می‌رود.

گارسون دوباره می‌آید و می‌گوید: «تصمیم گرفتید؟» به جای خالی نگین نگاه می‌کنم و می‌گویم: «دوتا از این‌هایی بیارین که اسمش سخت‌تره!»

لیلا موسی‌پور، 17ساله

خبرنگار افتخاري از تهران

کد خبر 312667

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار