سه‌شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۲ - ۱۴:۴۴

داستان> در کیسه‌ام دریاچه‌ای راه افتاده که بیا و ببین. دریغ از تکه‌ای نان. چند دانه تخم‌شربتی هم تویش هست. اما من نه تخم‌شربتی دوست دارم، نه این تخم‌ها جایی از کیسه‌ام را پر می‌کنند.

معده

چند روز پیش نزدیک بود بترکم. اگر این کلیه‌ها (خدا خیرشان بدهد، زن و شوهر خوب و مهربانی هستند!) به دادم نرسیده بودند تا الآن متلاشی شده بودم. تصمیم دارم چند ماهی هم بیاورم و پرورش بدهم. صاحبم چند روزی است که قاطی کرده. مخش تاب برداشته. تا این را می گویم، مخ جواب می‌دهد: «خودت تاب داری.»

خنده‌ام می‌گیرد و صدایم بلند می‌شود. از خجالت سرخ می‌شوم. هنوز در حال خجالت کشیدن هستم که آبشاری از آب سرد وارد کیسه‌ام می‌شود. یخ می‌کنم و پرزهایم سیخ می‌شوند. در این چند روز هر چه سر و صدا کردم، صاحبم نشنید و جز آب و شربت چیزی توی کیسه‌ام نریخت. من هم جیغ‌جیغ نکردم و ساکت شدم. آخر کو گوش شنوا؟ یک‌دفعه گوش صدایش را توی گلویش می‌اندازد و می‌گوید: «ایناها، یه کم دقت کنی می‌بینی.»‌

من هم می‌گویم: «منظورم تو نبودی که. یه گوش دیگه رو گفتم. اصلاً این‌گوش با اون‌گوش فرق می‌کنه.» گوش می‌گوید: «مگه چند مدل گوش داریم؟» می‌گویم: «بی‌خیال! غلط کردم! اصلاً تو شنواترین گوش!» توی همین فکرها بودم که چندتا برنج تلپی افتاد توی کیسه‌ام. من با خوشحالی کمی جا باز کردم و داد زدم: «شلوغ نکنین. به همه‌تون می‌رسه.»

لیلا موسی پور، ۱۵ ساله

خبرنگار افتخاری هفته‌نامه‌ی دوچرخه از تهران

 

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۲۴

تصویرگری: آلاله نیرومند

کد خبر 241860

برچسب‌ها