لیلی شیرازی: پرنده‌ای که در باد می‌رود تمام دعاهای من است! من دعاهایم را زیر پرِ پرندگان نگه می‌دارم. هر شب در تنهایی‌هایم دعاهایی برای روزهای تنهایی آدم‌ها می‌خوانم!

تنهایی خداوند گرم است

آدم‌ها... آدم‌ها... خدای من، آدم‌ها خیلی تنها هستند! حقیقت این است که تو آدم‌ها را بسیار تنها آفریده‌ای. آدمی‌زاد بار تنهایی تمام جهان را، به تنهایی بر دوش می‌کشد.

گاهی نگاه می‌کنم به پنجره‌ها، پنجره‌ها خیلی تنها هستند. گاهی می‌خورم به دیوارها، دیوارها خیلی تنها هستند. گاهی به کوه‌ها خیره می‌شوم و با همه‌ی سلول‌هایم احساس می‌کنم که کوه‌ها خیلی تنها هستند. دنیا را با سایه‌ی پررنگی از تنهایی آفریده‌ای و من گاهی در این تنهایی احساس اسارت می‌کنم.

و کوچه‌ها، کوچه‌­های قدیمی در شب، تابلوی نقاشی تنهایی هستند، نور تک‌چراغ‌­های روشن از پشت پنجره‌‌ها، موج موج، نور می‌‌اندازند روی سطح آسفالتی کوچه‌­ها، دایره دایره، روشنش می‌‌کنند و اگر مثل این روزها پاییز باشد، قطرات مانده بر کف کوچه برق می‌­زنند و کوچه‌ی پیر، تنهای تنهای تنها، انتظار صبح و شلوغی فردا را می‌­کشد.

دلگیری پاییز، دلگیری این روزهای پاییز، از این جنس است. بوی تنهایی می‌­دهد، تنهایی از جنس شب­‌های بارانی کوچه‌­های باران خورده، از جنس چای داغی که پشت پنجره، بخار می­‌کند و دانه‌دانه بارانی که روی شیشه می‌­نشیند. دعاهای من، دعاهای من در این روزها و لحظه‌های پاییزی، بال درمی‌­آورند، آرام‌آرام بالا می­‌روند، ابرها را رد می­‌کنند، ماه را پشت سر می­‌گذراند، تا به یک تنهای دیگر، به تنهاترین تنها برسند.

گاهی می‌شود به این فکر کنم که تنهایی آن­‌که پرنده‌هایم به سمتش پرواز می‌­کنند، چه‌قدر پاییزی است. به این فکر می­‌کنم که سقف آسمان چند فصل است؟ پشت بام آسمان هم پاییز است، وقتی دانه‌های باران و برگ‌های زرد و قرمز، زمین ما را این‌قدر رنگ می‌زند؟ اصلاً آن بالا هم، تنهایی، همین‌­قدر دلگیر، همین‌قدر سوت و کور، همین‌­قدر بارانی است؟

چای را توی دست­‌هایم می­‌گیرم. گرمای استکان چای، روی بندبند انگشت‌­هایم سر می‌­خورد و بالا می‌آید تا شانه‌هایم، چشم‌­هایم را می‌بندم و تلاش می­‌کنم همپای فکرهایم بالا بروم. باران را رد می‌کنم، بالاتر می‌روم، به ماه که می‌­رسم، آرام سرم را برایش تکان می‌‌دهم. ماه غمگین نیست. ماه مهربان است. همین‌طور بالا می­‌روم و برایش دست تکان می‌دهم، یک‌جور آرامی نگاهم می‌کند و رفیق‌طور به رویم لبخند می‌زند...

گرمای چای توی دست‌هایم است و پشت چشم‌های بسته‌­ام. بالای آسمان ایستاده‌ام، بالا را که نگاه می‌کنم، هنوز فرسنگ‌ها تا تنهاترین تنها، فاصله دارم. خدایا تو تنهاترین تنهاها هستی. اما تنهایی تو بسیار عجیب و متفاوت است. من اسمش را می‌گذارم «تنهایی دیگر!»

برایم بس است بدانم بام آسمان، پشت بام آسمان فصل ندارد. فصل، انگار فصل پنجم است. هزارهزار پرنده، از چهار سوی زمین بالا می‌آیند. نور روی بال‌های آن‌ها منعکس می­‌شود و چشم‌هایم را نوازش می‌دهد، سرم را بالا می­‌گیرم، چه‌قدر معنای تنهایی این‌جا فرق دارد. چه‌قدر این تنهایی گرم است. چه‌قدر این تنهایی مهربان است. چه‌قدر این تنهایی وسیع است. دست‌هایم را بالا می‌گیرم، پرنده‌های دعا، روی شانه‌هایم ایستاده‌اند و با اشاره‌ام بالاتر می‌روند تا پیامم را به او، برسانند...

دوست دارم تمام تنهایی­‌ام را، همراه با پرنده‌ام، بفرستم برای آن‌که معنای تنهایی را می‌­فهمد، برای آن‌که کوچه‌ی باران‌خورده‌ی نیمه‌شب را می‌­فهمد، برای آن‌که با قصه­‌ی پشت تمام چراغ‌های روشنِ تمام پنجره‌­های کوچک در تمام دنیا آشناست. دوست دارم، با آن‌‌که تنهاست، گرم و مهربان و بزرگ و تنهاست، از تنهایی‌های دلگیر روی زمین حرف بزنم.

کد خبر 241427

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار