تهران قدیم محله‌هایی دارد که همچنان بوی رفاقت می‌دهند؛ محله‌هایی که اهالی آن با صدای «یا علی» از خواب بیدار می‌شدند. محله سنگلج، یکی از آن تکه‌های قدیمی تهران است؛ قطعه‌ای که نشان از مردمداری، غیرت، معرفت و خونگرمی داشت و دارد.

طالقانی

همشهری آنلاین_ثریا روزبهانی:محله‌ای که پهلوانی در آن نه در مدال که در مرام آدم‌ها معنا پیدا می‌کرد. مهمان تازه‌ترین قسمت برنامه تلویزیونی «دروازه تهران» به مجری گری مسعود فروتن، محمدرضا طالقانی بود؛ مردی برخاسته از گذر مستوفی، از دل تکیه و زورخانه‌های سنگلج. از او رخصت می‌خواهیم که پای روایتش بنشینیم. پهلوانی که نامش با ورزش، جوانمردی و رفاقت در تهران قدیم گره خورده است.

پهلوان بامرام تهران

محله سنگلج و درخونگاه برای محمدرضا طالقانی «خانه اول» و «مکتب زندگی» است. او در گفت وگو با مسعود فروتن وقتی از گذشته حرف می‌زند، سنگلج را با واژه‌هایی دوست‌داشتنی توصیف می‌کند. او با لحن و کلام مخصوص به خودش، از تولدش در هفت صبح هفتم بهمن ۱۳۳۱ در کوچه‌ای میان چهار گذر شروع می‌کند: «رخصت از من کمترین است و سلام و یا علی. چون تکیه‌کلام همه بچه‌های سنگلج و درخونگاه همین یک کلمه است: «یاعلی». ممنونم که من را بردید به روزهای گذشته‌ام. هرکسی دلش می‌خواهد یک روزی به اصل خودش رجعت کند. کنار خانه ما یک زورخانه بود و در درخونگاه، تکیه دباغ‌خانه و پاچنار هم زورخانه‌های دیگری بود. و من زیر گذر مستوفی که جوی آبی از آن می‌گذشت، وسط چهار زورخانه و توسط قابله‌ای که صدایش می‌زدند «زعیم خانم» به دنیا آمدم. از همان کودکی، صدای ضرب مرشد در جانم نشسته بود. پدرم صاحب کسوت بود و آن موقع ضرب و زنگ می‌زد. هرصبح‌ که می‌خواستم از در خانه بزنم بیرون، صدای ضرب حاج‌کاظم جباری در زورخانه کنار خانه را می‌شنیدم؛ هنوز هم طنین آن صدا در گوشم است؛ در این حال و هوا بود که با ورزش باستانی و نام زیبای علی (ع) آشنا شدم.»

پهلوان بامرام تهران

محله چهره‌های نامدار

این پیشکسوت کشتی درباره سابقه محله‌ای که در آن بزرگ شده با حسی آمیخته به افتخار می‌گوید: «درخونگاه یا در خانقاه، قدیمی‌ترین محله تهران است. در مکان فعلی مسجد حاج رجبعلی، در خانقاه پیداست. بچه‌های این محله نمی‌گذارند میراث درخونگاه فراموش یا گم شود. چون آنها جوری بزرگ شده‌اند که ‌فهمیده‌اند محله‌شان فقط یک محله خشک و خالی نیست، هویت آنهاست. محله‌ای که چهره‌های نامی و نام‌آور بسیاری در آن متولد شده و از آنجا برخاستند. از ستاره‌های سینما گرفته تا مردان سیاست همچون بازرگان، مستوفی‌الممالک، خاندان سحابی، جلال آل‌احمد، عزت‌الله انتظامی، احمد مسجدجامعی، اسماعیل فصیح و بسیاری دیگر.» طالقانی کمی هم از شیطنت‌های کودکی‌اش می‌گوید تا خنده را مهمان چهره‌مان کند: «با دکتر محمد دادکان همکلاس بودیم. حیاط مدرسه آن زمان بسیار بزرگ بود، برعکس امروز که حیاط‌ها کوچک شده‌اند. بچه‌ها فوتبال بازی می‌کردند و من هم گهگاه وسط بازی‌ها شیشه‌ای می‌شکستم. همین باعث شده بود هر وقت صدای شکستن شیشه شنیده می‌شد، می‌گفتند: «ممد طالقانی!» مادرم هم هر بار ۵۰۰ تا ۲۰۰۰ تومان به من می‌داد. من هم می‌رفتم سر گلوبندک شیشه می‌خریدم، آن را می‌انداختم و دوباره از فردا یقه من را می‌گرفتند، چون کمی شیطنت می‌کردم و وزنم هم بیشتر از همسن‌وسالانم بود.»

پهلوان بامرام تهران

خانه‌ای با یک حوض پر از خاطره

طالقانی در خانواده پرجمعتی بزرگ شده و یادآوری خاطرات کنار این جمع بودن برایش شیرین است: « خانواده ما پرجمعیت بود؛ شش تا خواهر بودیم و شش تا برادر. در همان خانه قدیمی، هفت خانواده کنار هم زندگی می‌کردیم. صبح‌ها که برای وضو گرفتن و شستن صورت بیدار می‌شدیم، آب از آب‌انبار می‌آمد؛ نه چندان خوشایند و شاید هم چیزهایی در خودش داشت که امروز باور کردنش سخت است. اما همان آب، همان حوض، همان سادگی، حالا برایم آن‌قدر عزیز شده که دلم می‌خواهد دوباره کنار حوض بنشینم، دست و صورتم را بشویم و بوی نمِ قشنگِ معرفت آن روزها را حس کنم. ما همه فامیل نبودیم؛ چند خانواده فامیل بودیم و دو همسایه هم داشتیم. یکی از آن‌ها خانمی تنها بود. آن زمان‌ها نه قرارداد اجاره‌ای بود و نه پول پیش. مردم بیشتر به معرفت و قول و قرار دلگرم بودند. یادم هست چند بار دو -سه نفر را که جایی برای ماندن نداشتند، آوردم خانه‌مان و گفتم: «ما یک اتاق داریم، ایشان می‌ماند؛ مجانی. مادر خدا بیامرزم همیشه می‌گفت: «این چیزها می‌ماند، آدم باید دستگیر باشد.»

پهلوان بامرام تهران

نبضم با لبخند مردم می‌زند

محمدرضا طالقانی در لابه لای گفت وگو با مسعود فروتن در برنامه تلویزیونی همشهری حرف های جالبی درباره دست به خیر بودن اهالی محله درخونگاه می زند و تاکید دارد این محله نیازمندی ندارد و اهالی خودشان به هم‌محله‌ای‌هایشان کمک می‌کنند. قهرمان کشتی درباره مرام علی‌گویان بچه‌ محل های درخونگاه می‌گوید: «هنوز در این محله چند خیریه موثر داریم که دستگیر هستند. حتی در محله نانوایی هست که ژتون می‌دهد تا بعضی‌ها بتوانند نان مجانی بگیرند؛ مثل پنجاه سال پیش. الگوی من مولا علی (ع) است و من این درس را یاد گرفته‌ام. آن سال‌هایی که آنجا ساکن بودیم، رفاقت‌ها طوری بود که بچه‌های محل برای هم جان می‌دادند؛ از مالشان می‌گذشتند که رفیقشان زمین نخورد. هنوز هم بچه‌ها، جوان‌ها، همان‌هایی که پدر و مادرشان در آن محل بزرگ شده‌اند، این خصلت را دارند. چون آن رفاقت‌ها هنوز تمام نشده. آدم‌ها همان آدم‌های قدیم‌اند؛ بچه‌هایشان هم بعضاً گرایش پیدا کرده‌اند به این رسم و راه. الان عضو ۱۷ یتیم خانه، خیریه و ... هستم. آرامش دارم و در کنار مردم بودن حالم را خوب می‌کند. لبخند و ناراحتی مردم برایم مهم است. نبضم با لبخند مردم می‌زند، مردمی که من عاشقانه به آنها ارادت می‌ورزم. من هر دو هفته یک‌بار دلتنگ می‌شوم و سر از درخونگاه درمی‌آورم. از بازارچه شاپور می‌روم به سمت خانه‌مان؛ گذر معیر، گذر مستوفی، دمِ تکیه دباغخانه. به دیوار ها نگاه می‌کنم که خدای نکرده رفیق‌هایم فوت نکرده باشند. رفقای قدیمی را که می‌بینم. حالم خوب می شود .باور می‌کنید تا دو هفته پر از انرژی می‌شوم. چون لذتِ اصلِ انسان همان‌جاست. من آنجا کیف می‌کنم؛ هنوز بوی آنجا تازه‌ام می‌کند. آن جوی آبی که می‌آمد، من می‌بستمش و در آن با رفقایم شنا می‌کردم. خوشحالم که حداقل آن زمان را دیدیم؛ زمان آدم‌های بزرگ و داش‌مشدی و اصل‌ونسب‌دار، آدم‌های استخوان‌دار، آدم‌هایی که نماز شب می‌خواندند؛ صدایشان را می‌شنیدی.»

پهلوان بامرام تهران

نحسی 13 مبارک شد

هشتاد سال است که برخلاف باور عامیانه که عدد 13 را نحس می دانند ، روز سیزدهم هرماه برای محمدرضا طالقانی روزی پر از برکت و معنویت است؛ پهلوان پیشکسوت تعریف می‌کند: «پدرم می‌گفت پیش از آن‌که تو به دنیا بیایی، در خانه روضه داشته‌ایم؛ روضه‌های دو نفره و چهار نفره. بعدها که خانه‌مان را عوض کردیم، خانه بزرگ‌تر شد با یک حیاط بیرونی، حیاط اندرونی و اتاق‌های بزرگ. من هم کشتی‌گیر تیم ملی شده بودم. دو مداح، در یکی از اتاق‌ها، کنار پنجره، می‌نشستند و روضه می‌خواندند. گاهی همسایه‌ها، دایی و عمو، ما و مستأجرها، همه جمع می‌شدیم تا قطره اشکی بریزیم. صبح‌ روزی که روضه داشتیم، همه زودتر از خواب بیدار می‌شدند. رسم و حال‌وهوا آن روزها چیز دیگری بود، اما ۲۹ سال پیش، پدرم مرا صدا زد. همیشه به من می‌گفت «حاج محمد آقا»! گفت: «پسرم، دخترها شوهر کردند، پسرها رفتند سر خانه و زندگی‌شان. یک خواهش؛ روضه ما را از خانه بیرون نبر.» خندیدم، گفتم: «آقاجون، روضه شما چهارنفره است!» اما او با افتخار گفت: «همین چهار نفر برای من دنیایی می‌ارزد.» چند ماه بعد برای مسابقه جهانی راهی شوروی بودیم، اما ویزا ندادند. در همان روزها با رایزنی‌ها نام من در سهمیه حج قرار گرفت و برای اولین‌بار در مکه، در کنار رکن یمانی، با خود فکر کردم که چطور باید سفارش پدرم را زنده نگه دارم. همان‌جا تصمیم گرفتم روضه را از شب اول ماه به سیزدهم ماه منتقل کنم. روز ولادت امیرالمؤمنین. گفتم چرا ۱۳ را نحس بدانیم؟ برای ما، ۱۳ همیشه مبارک بود.۱۳ رجب، شب عروسی من و بسیاری از برکت‌های زندگی‌ام است. وقتی برگشتم ایران، روضه چهارنفره شد شصت‌نفره. خبرش پیچید. پیرزن‌ها و پیرمردهای محل آمدند. بعدها ناصر ضرغام که از بزرگان تهران بود هم با صد نفر مهمان آمد. این‌طور، روضه کوچک خانوادگی ما، نسل به نسل، از دو نفر رسید به چند هزار نفر. تا قبل از کرونا، بعضی ماه‌ها حضور مردم به دو هزار نفر می‌رسید .امروز هم، همچنان سیزدهم هر ماه، روضه در خانه ما برقرار است؛ همان وصیتی که پدرم کرد:«روضه را از این خانه بیرون نبر!»

کد خبر 1010800

برچسب‌ها

پر بیننده‌ترین اخبار دروازه طهرون

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha