حدیث لزر غلامی: ماه رمضانِ سختی است. هوا خیلی گرم است و ممکن است آدم کلافه شود

روزها بلندند و خورشید سمج است. من اما دلم همین ماه رمضان را می­خواهد. بر عکس همیشه که دوست داشتم باد بخورد بهم و پیراهنم را برقصاند، این بار دوست دارم عرق کنم و دوش بگیرم و هی احساس کنم که دارم سبک و سبک­تر می­شوم.

من بسیار سنگینم. بسیار سنگین­تر از آنچه یک آدم هم‌قد و هم‌قواره­ من می­تواند باشد. من نمی­توانم درست راه بروم. راحت دهانم را باز کنم و حرف بزنم. خوب بخندم. دست­هایم را از هم باز کنم و بگویم «یک عالمه». نمی­توانم بدوم. نه تمام کوچه را، نه طول خیابان­های پردرخت را. نه حتی یک پاگرد و چند تا پله را. من حتی نمی­توانم قدم از قدم بردارم. نشسته­ام همه­اش روی یک صندلی چوبی و حتی دیگر مثل آن وقت­ها پاهایم را هم تکان نمی­دهم.

من خیلی سنگین شده­ام. مثل کارتن­های پوسیده­ کتاب که از فشار نوشته­ها دردشان می­آید. مثل کیسه­های برنج که ته یک کمد تلنبار شده­اند و به سرنوشت سفید قدکشیده­ ناپایدارشان فکر می­کنند. آن­قدر سنگین که احساس می­کنم مثل زندانی‌های قدیمی که توی فیلم­های سینمایی می‌دیدم، وزنه‌های بزرگی به پایم بسته­اند. من خودم را در این سالی که گذشت بسیار سنگین کرده­ام و حالا که ماه رمضان دارد می‌آید، احتیاج دارم که خودم را سبک کنم، سبک... سبک... سبک تا آن­جا که می­شود.

بخش­هایی از خودم را باید از خودم جدا کنم. با یک قیچی کاغذبری آبی‌رنگ که لبه­های تنم را نبرد. فقط بخش­های پوسیده­ وجودم را از خودم جدا کند که این پوسیدگی به همه­جای روحم، همه‌جای وجودم، تنم و زندگی­ام سرایت نکند. آخر حتماً می‌دانید پوسیدگی مسری است. واگیردارد. می‌توانی مدام از خودت پوسیدگی بگیری. ممکن است یک روز از دندان­هایت شروع شود؛ اما فقط توی دهان نمی­ماند. می­زند به زبانت و بعد به کلمه‌هایت. یک روز ممکن است خدای نکرده به خودت بیایی و ببینی حرف­هایت پوسیده‌اند. جواب­هایی که به این و آن می­دهی یا چیزهایی که با خودت می‌گویی. خب، راهش این است که زود پوسیدگی­های خودت را بگیری. مثل من که یک قیچی کوچک کاغذبر بی‌خطر خریده­ام. بعد، باید حواست باشد که حفره‌های خالی­ات را پر کنی؛ اما نه با چیزهای سنگین، چون به اندازه­ کافی چیزهای سنگین داری که دورریختنی هستند. دیگر چیزی به آنها اضافه نکن. فکرهای اضافی، تصمیم­های غلط، کینه­های کوچک و بزرگ، دل­نگرانی­های دور و نزدیک، دلخوری‌های تازه و قدیمی و هزارتا جانور موذی دیگر هستند که سنگینت کرده­اند. فعلاً حواست به پر کردن آن حفره­های خالی با بهترین چیزی که توی ماه رمضان گیرت می­آید باشد تا بگویم باید با آن همه چیزهای سنگین چه کار کنی!

پیشنهاد من برای پر کردن حفره­های خالی استفاده از نور است. نور... نور فراوان که توی ماه رمضان خیلی در دسترس‌تر است. نور وزنی ندارد. تو را سنگین­تر از این که هستی نمی­کند. نور به تو فرصت می­دهد که در روشنایی خودت بنشینی و استراحت کنی. نور به تو فرصت می­دهد که در روشنایی خودت، خودت را ببینی. نور به تو فرصت می­دهد در روشنایی خودت، خودت را مطالعه کنی. نور به تو فرصت می­دهد به هیچ‌کدام از آن جانوران موذی اجازه ندهی بیشتر از این در تو نفوذ کنند. راحت بروند و بیایند. تخم بگذارند و تو را تصرف کنند.
نور به آدم فرصت پاک شدن می­دهد. من احتیاج دارم پاک شوم. مثل روسری سفیدی که در چشمه‌ای شسته شده و می­خواهد در آفتاب خشک شود. من نیاز دارم در ماه رمضان تنیده شوم. در روزهایی که نور فراوان است، و رشته‌های باریک نور از آسمان به زمین می­آید. باید سر رشته را مثل طنابی بگیرم و توی این روزها از آن بالا بروم.

هر روز مقداری؛ و مدام به منبع نور نزدیک و نزدیک‌تر شوم. من نیاز دارم به تنم نور بمالم؛ به دست­هایم و به چشم­هایم.

من نیاز دارم، نه به این­که خانه­ای در نور داشته‌باشم، نیاز دارم نور در من خانه کند. بچه کند. فراوان شود. نور در من فراوان شود. نور در من آبشار شود. سرازیر شود در من. در من بغلتد. تا همه­ جانورهای موذی، خفاش­ها و موش­های کور از من فرار کنند. بترسند. نفسشان بند بیاید. به دیگران خبر بدهند که من محل مناسبی برای زندگی کثیفشان نیستم.

من نیاز دارم خودم را خلوت کنم. سبک شوم. مثل یک بادبادک بسیار کوچک سفید. شبیه شال دخترکی که هر روز قبل از اذان صبح به کوه می‌زند تا از چشمه­ای که آواز می­خواند آب بردارد. شال سفید او گاهی که فقط پرنده­ها هستند روی شاخه‌های درخت می­رقصد. بسیار سبک است. بسیار شاد است. بسیار پاکیزه است و صدای خنده‌اش هوش از سر فرشته­ها می­برد.

من به ماه رمضان امسال نیاز دارم. خوشحالم که روز تولدم بسیار به ماه رمضان نزدیک است. خوشحالم که فرصت خواهم داشت توی این یک‌هفته­ای که بزرگ­تر شده­ام خودم را سبک کنم. خودم را بشویم. هر روز صبح، زیر دوش آب سرد، وقتی که هوا گرمای تحمل‌ناپذیری دارد، خنک شوم؛ و هر بار که گرما از تنم می­رود احساس کنم ابری هستم که به هر کجا  دوست دارد می­تواند برود. بدون فکرهای بد مزاحم. بدون حسادت­های حقیر. بدون دلخوری­های بی‌نمک. بدون زخم‌های قدیمی که برای خوب شدنشان باید دیگر محلشان نگذاشت. می­خواهم زخم­هایم هوا بخورند. آنها را باز کنم. دیگر نگاهشان نکنم. خشک شوند. فراموش شوند. می­خواهم وقتی از طناب­های نور بالا می­روم کاملاً سالم باشم. سالم و سبک و امیدوار. می­خواهم وقتی از ماه رمضان بیرون می­آیم از خودم خوشم بیاید!

«دوچرخه»؛ ضمیمه نوجوان همشهری

کد خبر 88028

برچسب‌ها