پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۷ - ۰۷:۴۸
۰ نفر

شیوا حریری: هر سال همین‌طور است. این ساعت‌های آخر سال، توی جایم آرام و قرار ندارم.

انگار کاری مانده است توی امسال که ممکن است یادم برود و جا بماند. انگار اگر من بنشینم،‌ بهار نمی‌آید. انگار...حالا دیگر سبزه مادرم آن‌قدر بلند شده که می‌توانم دورش یک روبان قرمز ببندم، این یعنی وقت هفت‌سین است.

تصویرگری: سمیه علیپور

یعنی دوباره آینه و شمعدان و قرآن و سبزه و سیب و سنجد و سمنو و سنبل و سرکه و سیر و سماق و سکه و تخم‌مرغ رنگی و تنگ بلور ماهی قرمز و نارنج در کاسه‌ای آب.
لحظة« یا مقلب‌القلوب» نزدیک است. چشم می‌دوزم به ساعت در انتظار و نگران که نکند لحظه‌ای حواسم جا بماند و سال تازه بی‌خبر بیاید. نکند دعایی یادم برود، نکند اسمی یادم برود. همة کارهایم را کرده‌ام؟ نکند...

و می‌آید. مثل لحظة چرخش ماهی در تنگ بلور. مثل گردش نارنج در کاسة آب، با صدای توپ و آن موسیقی آشنا. خستگی‌ها می‌رود. نگرانی‌ها می‌رود. جایش آرامش است و آرزو. نفس عمیقی می‌کشم. همه چیز از اول... بوی بهار می‌آید. این بهار من است. این همه روز پیش روی من. مال من.

کد خبر 76776

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار