تاکسی، پشت چراغ‌قرمز می‌ایستد. زل زده‌ام به قطرات باران جا خوش کرده روی شیشه. حواسم به هیچ‌جا نیست. صدای ضعیفی از لابه‌لای آهنگ به گوشم می‌رسد. صدای ضربه‌ی دستی کوچک روی شیشه. چیزی جز قسمتی از کلاه و چند شاخه گل پیدا نیست.

مداد قرمز

هندزفری را از گوشم بیرون می‌کشم و شیشه را پایین می‌دهم.

- یه گل می‌خری؟

اسکناسی از کیفم بیرون می‌کشم: «پول خرد ندارم!»

در یک چشم برهم‌زدنی شاخه‌گلی جایش را به اسکناس توی دستم می‌دهد. کودک به سمت یکی از مغازه‌های کنار خیابان می‌دود.

خطاب به من فریاد می‌زند: «الآن برمی‌گردم!»

چراغ‌قرمز عجول صبر نمی‌کند. ماشین حرکت می‌کند. بچه می‌دود به طرف ماشین. چندشاخه گل پرپر می‌شوند. هم‌چنان می‌دود. بی‌فایده است.

چاوشی در گوشم فریاد می‌زند: «مادر... مداد قرمز من کو...»

نرگس زارعی، ۱۴ساله از تهران

عکس: سارا ضیایی از تهران

کد خبر 458406

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 1 =