بلند نوین: دعاهایش کوچک بود دختری که دنبال من می‌دوید

دوچرخه

دختر ساده‌ای

که گویی نوجوانی من بود

دعاهایش کوچک بود

همچون سایه‌اش

سایه‌ای کوچک و براق

دعاهایش کوچک بود

مانند هیکلش و سرش

سری که رو به بالا نگه‌داشته بود

 لحظه‌ای می ایستم

شاید به من برسد

و در پیچ کوچه ببینمش

می‌دود انگار

حس می‌کنم به من نزدیک می‌شود

نفس‌نفس می‌زند

این را می‌شنوم

بودنش را حس می‌کنم

صدای ملتهبش در گوشم می‌پیچد

هنوز می‌دود انگار

و دعاهایش را بر زبان می‌آورد

دعاهایی دور

کمی سخت

با عطر شمع‌ها و عودها

دوست دارم آرامش کنم

و دعاهای کوچک را

از روی لبانش بردارم

رو به بالا پرشان بدهم

آمین بگویم

و بروم...

کد خبر 451630

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 12 =