چهارشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۲:۴۸
۰ نفر

باران به شیشه می‌خورد. بخاری روشن است و هوای درون ماشین مطبوع است. مادربزرگ دم‌گوشم می‌گوید: «بارون که قطع بشه، ستاره‌ها معلوم می‌شن!» بعد بلندتر می‌گوید: «خدا رو شکر! خدا کنه قرمزچشمه* هم بارون بیاد. گندم‌ها زیر خاک موندن.»

دانه‌های اسیر

مادر همان‌طور که بیرون را تماشا می‌کند، با صدای پر از شک می‌گوید: «می‌آد. نگران نباشین.»

مادربزرگ ادامه می‌دهد: «خاله‌طاهره می‌گه می‌خوان برای بارون ختم‌انعام بگیرن.»

پدر همان‌طور که با دستمال شیشه‌ی بخار گرفته را پاک می‌کند، می‌گوید: « ختم‌انعام برای بارون؟»

مادربزرگ حرفش را قطع می‌کند: «ننه‌جان، پارسال هم گرفتن. بارون هم اومد خدا رو شکر!»

هلیا برای پدربزرگ می‌خواند: «بارون می‌آد جرجر، پشت خونه‌ی هاجر...»

و من دلم می‌خواهد پر باز کنم و تا پیش خدا بروم و به او بگویم: «مادربزرگ دل‌نگران دانه‌هاست. چند ابر خاکستری به من قرض می‌دهی؟»

لیلا قرمزچشمه، ۱۶ساله

خبرنگار افتخاری نشریه‌ی دوچرخه از تهران

عکس: ملیکا نادری، ۱۶ساله

خبرنگار افتخاری نشریه‌ی دوچرخه از تهران


* «قرمزچشمه» نام روستایی است در استان مرکزی با آب و هوای سرد و خشک.

کد خبر 430078

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha