داستان > محمد‌علی دهقانی: درویش‌علی پیرمردی پارسا بود. کلبه‌ای نزدیک دریا داشت که آن را با دست خودش ساخته بود. او خیلی ساده بود و با قناعت زندگی می‌­کرد. از مال و ثروت دنیا چیزی برای خودش نمی‌خواست.

دوچرخه شماره ۸۳۷

هر‌چه هم که به‌دستش می‌­رسيد، به دیگران می‌­بخشید. کسی درست نمی‌دانست او کیست و از کجا آمده؛ امّا خیلی از آدم‌های لب دریا یک چیز را می‌دیدند: پیرمرد هر روز به ساحل دریا می­‌رفت و با بچه­‌ها بازی می‌کرد.

او با شن­‌های نرم ساحل برای بچه­‌ها خانه، پُل، کشتی، جنگل و چیزهای قشنگ دیگر می­‌ساخت و با این کار آن­‌ها را سرگرم می­‌کرد. بچه‌ها هم درویش‌علی را دوست داشتند و از تماشای ساخته­‌های شنی زیبای او لذت می‌­بردند.

روزی از روزها، همسر پادشاه کشور با کالسکه‌­ی مخصوص سلطنتی برای گردش به ساحل رفت. او می‌­خواست در ساحل دریا قدم بزند و از هوای لطیف و پاک آن استفاده کند.

یکی از خدمتکارها با احترام درِ کالسکه را باز کرد و ملکه پیاده شد و قدم به ساحل گذاشت. محافظان جلو دویدند تا مردم را از آن‌جا کنار بزنند و ساحل را خلوت کنند، اما ملکه با تکان‌دادن دست آن­‌ها را سر جای خودشان برگرداند.

پیرمرد و بچه‌­ها مشغول کار بودند. ملکه با ندیمه‌اش آرام‌آرام به پیرمرد نزدیک شد. در این موقع، پیرمرد با شن­‌های ساحلی یک قصر بزرگ و زیبا درست کرده بود.

ملکه با چشم‌­هایی پر از تعجب و تحسین به قصر نگاه کرد و از آن خوشش آمد. لبخندی زد و گفت: «پدر‌جان، خسته نباشی! چه قصر زیبایی!» بعد به قصرِ شنی اشاره ‌کرد و گفت: «آیا حاضری آن را به من بفروشی؟»

درویش‌علی سرش را بلند کرد و برای چند لحظه در چشم­‌های زن خیره شد. اول فکر کرد ملکه دارد با او شوخی می‌‌کند. اما چهره و نگاه زن جدی بود و نشان می‌­داد که منتظر جواب است. درویش سری تکان داد و گفت: «بله بانو! اگر بخواهید، می‌­فروشم!»

ملکه با خوشحالی گفت: «سپاس‌گزارم. به چند می­‌فروشی؟» پیرمرد گفت: «پنجاه سکه­‌ی طلا.» ملکه با رضایت سرش را تکان داد و گفت: «قبول می‌‌کنم!» سپس صندوقچه‌­ی مخملی قشنگی را که در دست ندیمه‌­اش بود گرفت و درِ آن را باز کرد و پنجاه سکه‌‌ی طلا در کیسه­‌ی کوچکی ریخت و به دست پیرمرد داد. درویش کیسه را گرفت و لبخند زد و گفت: «بفرمایید، این قصر، مال شما!»

ملکه جلو رفت و قصر شنی را به همراهان خود نشان داد و با صدای بلند گفت: «حالا این قصر مالِ من است. اما چون نمی­‌توانم آن را با خودم ببرم، از این بچه‌­ها خواهش می­‌کنم مواظب قصر من باشند و از آن خوب نگه‌داری کنند!»

بعد از رفتن ملکه، بچه­‌ها با شادمانی به دور قصر می‌چرخیدند و شعر می‌‌خواندند و پایکوبی می‌کردند. آخر بانوی اول کشور قصر خودش را به آن­‌ها سپرده بود!

وقتی که خورشید خودش را در انتهاي دریا غرق کرد و هوا تاریک شد، درویش‌علی همه­‌ی بچه­‌ها را جمع کرد و به هر کدام از آن­‌ها یک سکه داد و آن­‌ها را به خانه‌هایشان فرستاد. حتی یک سکه هم برای خودش نگه نداشت!

***

نیمه‌شب، یک موج بلند از وسط دریا به ساحل آمد و قصر شنی ملکه را برداشت و با خودش برد. اما در همان‌وقت، جایی دورتر، اتفاق عجیبی افتاد: ملکه در خواب دید که در باغ بسیار بزرگ و سبز و زیبایی گردش می‌­کند.

قدم به‌قدم حوضچه‌­ها و برکه­‌های آب زلال با فواره­‌ها و ماهی‌­های رنگارنگ به چشم می‌­خورد. در وسط باغ، قصری بسیار زیبا و باشکوه خودنمایی می‌‌کرد که از جواهرات زیبا و درخشان و انواع سنگ­‌های قیمتی ساخته شده بود.

برج‌‌ها و ستون‌­های بلند قصر سر به آسمان کشیده بود و زیبایی و عظمت آن­ چشم‌­ها را خیره می‌­کرد. صدبار از قصر خود ملکه بزرگ‌تر و زیباتر بود. در کنار درهای بی‌شمار قصر، دخترانی جوان و زیبا با لباس‌های رنگارنگ ایستاده بودند و لبخندزنان به ملکه خوش‌آمد می‌گفتند و از او دعوت می‌­کردند كه به قصر خودش وارد شود!

با دیدن این همه‌چیز خوب، ملکه فهمید که در باغ بهشت است و آن قصر پاداش کار خوبی است که او آن روز انجام داده...

***

صبح روز بعد، ملکه از شیرینی خوابی که دیده بود به اندازه‌­ای خوشحال بود که زود پیش همسرش رفت و این خواب عجیب و زیبا را برای او تعریف کرد.

پادشاه تعجب کرد و به فکر فرو رفت. بعد با خودش گفت: «راستی برای چنین کار ساده و کوچکی چنان پاداش بزرگی به آدم می­‌دهند؟ پس چرا من این پاداش را نگیرم؟!»

همان روز، پادشاه عده‌ا­‌ی از درباریان را به صف کرد و کالسکه­‌ی مخصوص سلطنتی را به راه انداخت و به سمت ساحل رفت؛ پیرمرد پارسا را مشغول کار دید. بچه­‌ها به دور پیرمرد می‌چرخیدند و با شور و شوقي کودکانه به او کمک می‌­کردند.

از قضا آن روز هم پیرمرد قصر بسیار بزرگ و زیبایی ساخته بود. چون قصر دیروزی را آب برده بود، بچه‌­ها با خواهش و اصرار از او خواسته بودند یک قصر نو بسازد.

حالا ديگر پیرمرد کار ساختن قصر را تمام کرده بود و داشت برای ورودي آن یک دروازه­‌ی قشنگ درست می‌­کرد. در دو طرفِ دروازه هم دو درخت سَرو نشانده بود.

کار پیرمرد كه تمام شد، پادشاه جلو رفت و سلام کرد و گفت: «پدرجان، خدا قوت! چه خانه­‌ی قشنگی ساخته­‌ای! حاضری آن را به من بفروشی؟»

درویش سرش را بلند کرد و به چهره‌‌ی پادشاه خیره شد و گفت: «بله سرورم! اگر بخواهید، آن را به شما می‌فروشم. به شرط این که قیمت آن را بپردازید!»

پادشاه با خوشحالی گفت: «البته که می­‌پردازم! حالا بگو قیمت آن چه‌قدر است!» درویش لحظه‌­ای فکر کرد، دستی به ریش­ سفید و بلندش کشید و آرام گفت: «پنجاه‌هزار سکه­‌ی طلا! البته قابل شما را هم ندارد!»

پادشاه با شنیدن این حرف پیرمرد حیرت کرد. با اخم و ناراحتی گفت: «چه گفتی؟پنجاه هزار سکه؟!... چه خبر است؟ مگر عقلت را از دست داده‌­ای؟... خیال می­‌کنی یک قصر شنی چه‌قدر می‌‌ارزد؟!... تو دیروز مثل همین قصر را به همسرم تنها به پنجاه سکه­‌ی طلا فروختی. حالا از من هزاربرابر پول می‌خواهی؟!»

پیرمرد از جا بلند شد، در مقابل پادشاه تعظیم کرد و با لبخند گفت:

«شما درست می‌­گویید سرورم! اما من از شما بهای زیادی نخواسته‌­ام. چون همسر شما قصر مرا ندیده بود و از ارزش واقعی آن خبر نداشت.اما شما آن را دیده‌­اید و از ارزش واقعی‌اش خبر دارید! خوب می‌­دانید که با این پول یک قصر شنی نمی­‌خرید، بلکه چیزی را می­‌خرید که اگر تمام ثروت‌­های دنیا را هم برایش بدهید، کم است!»

پاسخ عجیب پیرمرد نشان می‌­داد که او مردی حکیم و پارساست و از رازهایی خبر دارد که آدم‌‌های معمولی چیزی درباره­‌ی آن­‌ها نمی‌دانند. پادشاه در جواب پیرمرد گفت: «پدرجان! من حاضرم پنجاه‌هزار سکه­‌ی طلا به تو بدهم، اما در مقابل از تو خواهشی دارم.» پیرمرد پرسید: «چه خواهشی؟»

پادشاه گفت: «می­‌خواهم به قصر من بیایی و مشاور مخصوص من باشی! تو انسانی دنیادیده و باتجربه هستی و دوست دارم در کارهای اداره­‌ی کشور از رأی و نظر تو استفاده کنم.»

پیرمرد فکری کرد و گفت: «ای پادشاه! از آمدن به قصر عذر می­‌خواهم. من مرد خدا هستم و با قصر و قصرنشینی کاری ندارم! اما به شما قول می­‌دهم که عقل و تجربه­‌ی ناچیز خودم را در اختیار شما قرار بدهم و هروقت با من کاری داشتید، همین­‌جا در خدمت شما باشم. کلبه­‌ی چوبی کوچکی دارم که همین­‌جا نزدیک ساحل است. هر وقت بخواهید، راحت می‌­توانید همین دور و بر مرا پیدا کنید!»

پادشاه قبول کرد و همان‌جا لقب مشاور مخصوص خودش را به درویش داد. صبح روز بعد، نماینده‌­ی خزانه‌­ی سلطنتی با یک‌بار بزرگ از سکه­‌های طلا در ساحل دریا به دیدار پیرمرد پارسا رفت.

پیرمرد تمام آن پنجاه‌هزار سکه را میان مردم فقیر و نیازمند تقسيم کرد. با این کارِ او تا سال­‌های سال، در آن دیار کسی به رنج فقر و تنگدستی گرفتار نشد؛ و این قصّه تا امروز برای ما به یادگار ماند.

 


* اين داستان ، بازنويسي يكي از افسانه‌هاي قديمي است.

 

دوچرخه شماره ۸۳۷

تصويرگري: الهام درويش

کد خبر 339873

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 13 =