همشهری آنلاین: یکی از روزهای پاییز بود، از پنجره به بیرون نگاه می کردم که خودم را دیدم، باد در شاخه هایم می پیچید و برگ هایم را به دوردست می بُرد.

درخت

باد می وزید و برگ های روشن درخت را بر سنگفرش می ریخت. رهگذران، شتابان می گذشتند، بی اعتنا به او. تنها من بودم که صدایش را می شنیدم. باد در شاخه ها می پیچید.

برگ ها، فکرها وخاطره های درخت بودند که می ریختند. خودم را جای درخت گذاشتم، به ناگاه صدای فکرهای درخت در کلمات شعرم پیچید.صدای زرد وحزن آلودی بود. دلم گرفت. هیچ کس به این عنصر زندگی بخش و حیات‌آفرین توجه‌نمی کرد.

حتی باد حرف های درخت را نمی شنید. یکی از روزهای پاییز بود، از پنجره به بیرون نگاه می کردم که خودم را دیدم، باد در شاخه هایم می پیچید و برگ هایم را به دوردست می بُرد. من و درخت یکی شده بودیم.

به باد فکر می کنم
که می‌ وزد
و برگ های روشن درخت را
به دوردست می برد
دلم گرفته است، سخت
چرا...
به گوش هیچ کس نمی رسد
صدای فکرهای یک درخت؟

تصویرگر: محمودد مختاری/منبع:همشهري بچه ها

کد خبر 285862

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 0 =