داستان> دنبال راهی بودم تا کینه‌ام را به دعوایی تبدیل کنم و حسابی حالش را بگیرم. دیروز در مدرسه مدادش زیر پایم افتاد و این فرصت طلایی برای من بود.

 تکه‌های مداد

گشتم تا با بهانه‌ای دعوا را شروع کنم و جلوی همه آبرویش را ببرم و تحقیرش کنم، ولی راهی به ذهنم نمی‌رسید. یک‌باره نمی‌دانم چه شد که مداد را برداشتم و از وسط شکستم و انداختم زیر پایش. خیلی خوشحال بودم. فکر می‌کردم حسابی عصبانی‌اش کرده‌ام.

همه‌ی کلاس به ما دو تا نگاه می‌کردند و به هم می‌گفتند الآن دعوای حسابی راه می‌افتد، ولی نمی‌دانم چه شد که او تکه‌های مداد را از روی زمین برداشت، نگاه تحقیرآمیزی به من انداخت و رفت سرجایش نشست.

بهنام عبدالهی

۱۳ساله از تبریز

 

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۵۴

عكس: طوبی خارستانی، ۱۷ساله از تهران

کد خبر 269143

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 0 =