طنز> سارا طهماسبی: گویند در روزگاران خیلی خیلی دور، پیری بود به کار مرغداری مشغول. اندر حرفه‌ی خویش کار کشته و بسی زبر و زرنگ.

جوجه را کی می‌شمارندی

هرساله ضرر همی کردندی و به خاک سیاه نشستندی. هرروز که می‌گذشتی بر دم و دستگاهش، عدد مرغان و جوجگانش کاستی گرفتی و عن‌قریب ورشکستگی بر وی مستولی شدندی.

در این احوالات ظریفی را بر امر مشاوره استخدام بکرد. ظریف روز را گِرد مرغداری بگشت و بدید که آب و دان جوجگان، همه ردیف بودندی و کلیه‌ی امکانات رفاهی برقرار.

چون شب آن لحاف سیاه معروف خود را پهن بکرد، ظریف هم‌چنان اندر کار خویش بایستادی و جای‌جای مرغداری را سرچ بکردی که ناگاه همی دید، دزدی نابه‌کار وارد شد، چندی جوجه به کیسه‌ای اندر کردی و به چاک همی زدی.

ظریف چون این احوالات بدید، نزد پیر بشتافت و همی پرسید: «ای پیر، جوجگان خود را چه هنگام شمردندی؟»

پیر پاسخ گفـت: «همان‌گونه که از قدیم همی گفته‌اند، جوجه را آخر پاییز می‌شمارمی.»

ظریف چون این بشنید گریبان چاک بداد، موی پریشان بکرد و نعره بزد: «همانا از این ناحیه بر تو خسارت وارد شدندی.»

پیر بگفت: «چگونه؟»

ظریف بگفت: «تا آخر پاییز آمار از دستت برون شده و در این مجال دزدی نابه‌کار هرشب به جوجگان دستبرد زده، خانه خرابت همی کند. جوجه را آخر روز می‌شمارند، نه آخر پاییز.»

 

همشهری، هفته‌نامه‌ی دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۲۵

تصویرگری: مهدی صادقی

کد خبر 242305

برچسب‌ها