همشهری آنلاین: علی بن یقطین از جمله اصحاب خاص امام کاظم (ع)، در دستگاه خلافت عباسی دارای نفوذ بود و زمانی که او از امام خواست اجازه دهد تا خدمت دستگاه خلافت را ترک کند امام از دادن چنین اجازه‌ای خودداری کرده و فرمود: خدا را دوستانی در صفوف ستمکاران هست که به وسیله آنها از دوستانش دفع شرّ می‌کنند و تو از آنها هستی.

به گزارش مهر، حضرت موسی بن جعفر(ع) ملقب به کاظم، امام(ع) هفتم شیعیان در تاریخ یکشنبه هفتم صفر سال 128 هجری در روستای «ابواء» بین مکه و مدینه از زنی به نام «حمیده‌ بربریه» مشهور به حمیده‌ مصفّاه (از مردم اندلس یا مغرب) به دنیا آمد. در روایتی از امام باقر(ع) آمده است: «حمیده، بزرگ کنیزان و سرور آنان است مانند شمش طلا، پاک و وارسته از پلیدی‌ها است. همواره فرشتگان او را حفاظت می کردند تا اجازه راهیابی به کرامت الهی را پیدا کند». مقصود از کرامت الهی، این است که به بیت عصمت و طهارت راه یافت و از دامان پاک و مطهرش نوری از انوار الهی متولد شد.

عبدصالح، کاظم، صابر و امین از القاب امام هفتم شیعیان به شمار می رود که «کاظم» از مشهورترین آن می‌باشد. همچنین شیخ مفید ابا ابراهیم، اباالحسن و اباعلی را از کنیه‌های آن حضرت بیان کرده است و برخی نیز، ابوالحسن اوّل، ابوابراهیم، و ابواسماعیل را به عنوان کنیه‌های حضرتش ذکر می‌کنند.

خلفای زمان امام موسی بن جعفر(ع)

شروع امامت و ولایت امام کاظم(ع) همزمان با استقرار و ثبات خلافت عباسی‌ها بود. امام(ع) در برهه‌ای به امامت رسید که ظالم‌ترین و جبارترین حاکمان بر مسند حکومت بودند. دولت و حکومت آنها از نظر داخلی در آرامش بود و هیچ مخالفت و درگیری داخلی وجود نداشت. این ثبات و آرامش باعث شد تا حاکمان و زمام‌داران بتوانند به راحتی بر مخالفان خود تسلط پیدا کنند و اعمال، رفتار و حرکات آنان را زیر نظر داشته باشند.
تعدادی از حُکام و سلاطین ظالم و ستمگر عباسی دوره‌ امام کاظم(ع) عبارتند از:

1. منصور دوانیقی: وی دومین حاکم دولت عباسی بعد از برادرش ابوعباس سفاح است. وی به بُخل و حسادت معروف بود و به همین جهت لقب دوانقی به وی دادند.

2. مهدی عباسی: تمایل بیش از حد به لهو و لعب، زن و ... از معروف‌ترین خصایص این خلیفه‌ عباسی بود. شدت علاقه‌ وی به این‌گونه مسائل باعث آن شد که پسرش ابراهیم رئیس آواز خوان‌ها و خواننده‌ها و دخترش علیّه جزو گروه خواننده‌ها، نوازنده‌ها و رقاص‌های بغداد شود.

3. هادی عباسی: وی در سن 25 سالگی به حکومت رسید، در حالیکه مخالف سرسخت و دشمن اهل بیت(ع) و حاکم شرور بود. چنانکه شرارت از سر و رویش می‌بارید. زندگی اش سراسر غرور و تکبر و ناپختگی و بی تجربگی جوانی بود. دورۀ حکومت او از دوران‌های سخت اهل بیت (ع) و شیعیان بود. مسعودی مورّخ مشهور در کتاب «مروج الذهب» دربارۀ هادی عباسی می‌گوید: «.... قسی القلب، بد اخلاق و زشت خوی بود».

شروع قیام‌ها و نهضت‌ها به رهبری بنی‌هاشم و علوی‌ها در زمان خلافت هادی عباسی بود. واقعه‌ «فخ» به رهبری حسین بن علی یکی از قیام‌های معروف آن دوره است. این نهضت مورد تأیید امام کاظم(ع) بود به گونه‌ای که امام(ع) رهبری این قیام (حسین بن علی) را به شهادت بشارت داد و او را سفارش به تقویت، مقاوت و صبر کرد. آن حضرت به وی چنین فرمود: «تو کشته می‌شوی، خوب جنگ کن؛ زیرا قوم و لشکری که در مقابل تو است، از فاسقانند...». و این موضع امام(ع)، قیام فخ را در ردیف سالم‏ترین قیام‌هاى علویان بر ضد عباسیان قرار می‌دهد.

4. هارون الرشید: وی در ثروت اندوزی، اسراف، داشتن حرم سرا، زنان آواز خوان و رقاص معروف بود. نسبت به ائمه و سادات بنی هاشم نهایت خصومت و دشمنی را روا می داشت و در از بین بردن آنها تلاش می‌کرد. زندانی نمودن موسی بن جعفر(ع) بارها و بارها و شهادت آن حضرت در زندان به دست «سندی بن شاهک» نمونه‌ای از این دشمنی‌هاست.

موضع‌گیری امام کاظم(ع) در مقابل هارون الرشید

با آنکه هارون مشهور به زورگویی، جباریت، قساوت قلب و دشمنی، به ویژه با علوی‌ها بود، در عین حال در تاریخ شاهدیم که امام کاظم(ع) هیچ اهمیتی برای هارون قایل نبود و هیچ ترس و هراسی از وی نداشت و در مقابل هارون در نهایت عزّت و شجاعت می‌ایستاد و در راستای مسئولیتش کوچک‌ترین عقب‌نشینی و ضعفی از خود نشان نمی‌داد. تاریخ شاهد این مدعاست. در این‌جا به نمونه‌هایی از این برخورد امام(ع) در مقابل هارون الرشید می‌پردازیم:

هارون الرشید و تظاهر انتساب به پیامبر اکرم(ص)

خطیب بغدادی در کتاب تاریخ خود نقل می‌کند که: هارون الرشید به حج و به زیارت مرقد پیامبر(ص) آمد. عده‌اى از قریش و سران قبایل و نیز موسى بن جعفر(ع) با وى همراه بودند. چون هارون به مزار پیامبر رسید گفت: سلام بر تو اى رسول خدا! اى پسر عمویم! وى می‌خواست با این عبارت به اطرافیان فخر بفروشد. در این هنگام موسى بن جعفر(ع) به قبر پیامبر نزدیک شد و گفت: «سلام بر تو اى پدر»! چهره‌ رشید دگرگون شد و گفت: اى ابو الحسن! افتخار حقیقى همین است.

ترسیم حد و مرز «فدک» از جانب امام کاظم(ع)

زمخشری می‌گوید: هارون الرشید به امام موسی بن جعفر(ع) عرض کرد: یا اباالحسن! حد و مرز فدک را مشخص کن تا آن را به شما برگردانم. حضرت از این کار ابا کرد، تا اینکه هارون اصرار ورزید، آنگاه امام(ع) فرمود: «من حد و مرز واقعی آن را مشخص می‌کنم. اگر این کار را بکنم تو آن را برنمی‌گردانی!» هارون گفت: مگر حدود آن کجاست! به حق جدّت مشخص کن. پس امام(ع) فرمود: «مرز اوّلش تا عدن است». در این هنگام رنگ هارون تغییر کرد، گفت: ادامه بده فرمود: «مرز دومش سمرقند است»، با شنیدن این حرف چهره‌اش تاریک شد. امام(ع) فرمود: «مرز سومش آفریقاست»، رنگش سیاه شد، گفت: ادامه بده. امام فرمود: «مرز چهارمش تا خزر و ارمنستان است». این‌ جا بود که هارون گفت: بفرما جای من بنشین! بنابراین، چیزی برای ما باقی نمی‌ماند! امام(ع) فرمود: «به تو گفتم اگر حدّ فدک را مشخص کنم، تو آن‌ را به ما باز پس نمی‌دهی. از این‌ جا بود که هارون تصمیم به قتل حضرت گرفت».

اثبات نسبت با رسول اکرم(ص)

نقل کرده‌اند روزی هارون الرشید از امام کاظم(ع) پرسید: چگونه شما می‌گویید فرزندان رسول الله(ص) هستید، در حالیکه فرزندان علی(ع) هستید. همانا مرد از طرف پدر منسوب به جدّ می‌شود، نه از طرف مادر. امام(ع) در جواب، این آیه‌ مبارکه را قرائت فرمود: «... و از فرزندان او، داوود و سلیمان و ایّوب و یوسف و موسى و هارون را (هدایت کردیم) این‌گونه نیکوکاران را پاداش مى‏دهیم! و (همچنین) زکریّا و یحیى و عیسى و الیاس را همه از صالحان بودند». در حالیکه برای حضرت عیسی(ع) پدری نیست، همانا وی از طرف مادر به انبیا منتسب شد. این‌گونه ما ملحق به فرزندان پیامبر(ص) می‌شویم از طرف مادرمان حضرت زهرا(س). همچنین خدای متعال فرمود: «هر گاه بعد از علم و دانشى که (درباره‌ مسیح) به تو رسیده، (باز) کسانى با تو به محاجّه و ستیز برخیزند، به آنها بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را، ما خودمان را و شما خودتان را (کسانى را که مانند جان ماست) فرا خوانیم، آن گاه مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم». پیامبر(ص) هنگام مباهله‌ با نصاری هیچ ‌کس را دعوت نکرد، مگر علی، فاطمه و حسن و حسین(ع) پس حسنین فرزندان پیامبر(ص) هستند.

همسران و فرزندان امام موسی کاظم(ع)

به طور مسلم امام موسی کاظم (ع) بیش از یک همسر داشتند،امّا در مورد تعداد آنان، به منبعی که مورد اعتماد باشد دست نیافتیم. یکی از همسران امام کاظم (ع) مادر امام رضا (ع) است که وی کنیزی از شمال آفریقا یا جنوب اروپا بود که به مدینة النبی انتقال یافت و او را «تکتم مرسیه» می نامیدند. یاقوت حموی، مرسی را از شهرهای جزیره سیسیل می داند؛ ولی برخی گفته اند: این ناحیه همان بندر مارسی واقع در جنوب فرانسه است، البته مادر امام هفتم وی را که عروسش بود، طاهره نامید و گفته اند لقبش نجمه بود.

هنگامی که امام هفتم (ع) آن کنیز را خریداری نمود، اصحاب خویش را فراخواند و به ایشان فرمود: وی را جز به فرمان خداوند متعال خریداری ننموده است و چون از حضرت چگونگی ماجرا را جویا شدند، فرمودند: در رؤیایی راستین، ناگهان جدّم رسول خدا (ص) و پدرم که سلام خداوند بر آنان باد، در حالی که قطعه حریری با ایشان بود، به سویم آمدند و چون آن را گشودند، پیراهنی بود که تصویر این کنیز بر آن نقش گردیده بود. پس گفتند: ای موسی، بهترین مردمان روی زمین پس از تو، از این کنیز برایت خواهد بود، آن گاه فرمان دادند نامش را علی بگذارم ... .

تکتم برترین زنان در عصر خود، در دانش، دیانت، پرهیزکاری و متانت بود. آنگاه که حمیده مصفاه؛ (مادر امام کاظم(ع) وی را مالک گردید، تکتم به علامت تکریم حمیده، هرگز در مقابلش بر زمین ننشست.

از نمونه های شگفت انگیزی که حمیده برای فرزندش امام کاظم (ع) بیان داشت، این بود که من شکی در پاکی او و نسلش ندارم و این کنیز را به شما بخشیدم، همانا من در عالم رؤیا، رسول اکرم (ص) را مشاهده نمودم که خطاب به من فرمودند: ای حمیده، نجمه را به فرزندت موسی (ع) ببخش که به زودی برایش بهترین مردمان زمین را به دنیا می آورد.

بنا به گفته شیخ مفید در ارشاد امام موسى کاظم (ع) 37 فرزند داشت که 18 تن از آنها پسر بودند و على بن موسى الرضا(ع) امام هشتم افضل ایشان بود. از جمله فرزندان مشهور آن حضرت احمد بن موسى و محمد بن موسى و ابراهیم بن موسى بودند. یکى از دختران آن حضرت فاطمه معروف به معصومه (س) است که قبرش در قم مزار شیعیان جهان است.

سبب زندانی شدن و شهادت امام کاظم (ع)/ زمینه قتل امام کاظم(ع) توسط فرزند برادرش

حضرت امام موسى کاظم (ع) ایَّام امامتش را در میان دو نوع زندان سپرى نمود: زندان خانه‏اش که دور از تماس با مردم از خوف بنى عباس بود، و زندان بنى عباس که شدید الظُّلم و الظُّلمة بوده است.این محدودیّت و تنگنائى تا به جائى رسیده است که چون راوى حدیث‏ می خواست روایتى را به او نسبت و استناد دهد با نام صریح او نمى‏توانسته است بیان کند، لذا گاهى به کنیه او مثل ابو ابراهیم، و ابو الحسن و گاهى با القاب او مثل عَبْدِ صَالِح، و یا عَالِم و أمثال‌ها إسناد مى‏داده است. و گاهى با اشاره مثل عَنِ الرَّجُلِ «از آن مرد». به دلیل آن که تضییق بر آن حضرت از جانب خلفای عبّاسی همچون منصور، و مهدى، و هادى بسیار بوده بنابر این تقیّه در آن ایّام بسیار شدید بود از این رو می بینیم که نام مبارک آن حضرت بسیار اندک در حدیث به میان آمده است.

با توجه به این که خلفا نوعاً از یک طرف به جایگاه غصبی خودشان آگاه بوده و از طرفی نیز می دانستند چه کسانی صاحبان واقعی امر خلافت هستند؛ از این رو برای حفظ جایگاه و موقعیتشان، امامان معصوم را که رقیب خود می دانستند تحت نظر داشته و گاهی نیز در زندان افکنده و در نهایت به شهادت می رساندند و در این رابطه بهانه هایی نیز پیدا می کردند که در مورد شهادت امام موسی کاظم (ع) به دو مورد اشاره می کنیم. یکی جریان ترسیم حدو مرز فدک توسط امام موسی کاظم (ع) است که هارون با شنیدن آن حکومت خویش را در خطر دید.

دومین دلیل جریان محمّد بن اسماعیل فرزند امام جعفر صادق (ع) یعنی برادرزاده امام کاظم(ع) است که به عراق نزد هارون رفت و با سخنان خود زمینه زندانی شدن و قتل امام کاظم(ع) را فراهم کرد. على بن جعفر بن محمّد (عموی محمد بن اسماعیل) می گوید: محمّد بن اسماعیل بن جعفر از من خواست تا از موسى بن جعفر(ع) برای رفتن او به عراق اجازه بگیرم و امام سفارشى نیز به او بفرماید و از او راضى شود گفت: من کنار رفتم تا امام (ع) وارد وضوخانه شد و بیرون آمد موقع مناسبى بود که من می توانستم در خلوت با او صحبت کنم.وقتى خارج شد گفتم: پسر برادرت محمّد بن اسماعیل اجازه می خواهد که به عراق سفر کند و شما به او سفارشى بفرمائید. امام (ع) اجازه داد. وقتى امام (ع) به مجلس خود بازگشت محمّد بن اسماعیل از جاى حرکت کرده گفت: عمو جان مایلم سفارشى به من بفرمائید.

حضرت فرمود: به تو سفارش می کنم از خدا بترس و شرکت در خون من مکن. گفت: خدا لعنت کند کسى را که سعى در ریختن خون شما بنماید، باز گفت عموجان مرا وصیتى بفرما. فرمود: سفارش می کنم که از شرکت در خون من بپرهیزى. آنگاه حضرت موسى بن جعفر (ع) کیس‌ه‏اى که محتوى 150 دینار بود به او داد، محمّد گرفت باز کیسه دیگرى که محتوى 150 دینار بود داد گرفت براى مرتبه سوم کیسه 150 دینارى دیگرى را به او داد. سپس دستور داد 1500 درهمى که موجود داشت به او بدهند. من این همه پول را زیاد انگاشتم و به موسى بن جعفر (ع) عرض کردم فرمود این قدر دادم تا بیشتر دلیل داشته باشم که من صله رحم کردم و او قطع نمود.

محمّد بن اسماعیل به طرف عراق رفت به در خانه هارون آمد با همان لباس هاى سفر قبل از آن که در محلى فرود آید، اجازه ورود خواست. گفت: بگو محمّد بن اسماعیل بن جعفر بر در خانه اجازه می خواهد. دربان گفت: برو اوّل لباسهاى سفرت را عوض کن بیا تا بدون اجازه ترا وارد کنم حالا امیر المؤمنین خوابیده است گفت: به امیر المؤمنین خواهم گفت که من آمدم ولى تو اجازه ندادى.

دربان پیش هارون رفت و جریان را گفت اجازه ورود داد محمّد وارد شد به محض ورود گفت یا امیر المؤمنین دو خلیفه در روى زمین وجود دارد موسى بن جعفر در مدینه است که برایش خراج مى‏آورند و تو در عراق خراج می گیرى هارون گفت: ترا به خدا قسم راست می گوئى. گفت: به خدا راست می گویم. دستور داد100 هزار درهم به او بدهند همین که پول ها را دریافت کرد همان شب دردى بر او مستولى گشت که نیمه شب از دنیا رفت مال را دو مرتبه به بیت المال برگرداندند.

اما با این خبر هارون الرشید در همان سال به حجّ رفت، و چون وارد مدینه شد موسى بن جعفر(ع) را دستگیر کرد، و در هودجى نشانده او را به بغداد آورد، در نزد سندى بن شاهک زندانى کرد. در این وقت رشید در رقّه بود، و از آن جا فرمان قتل وى را صادر کرد، و موسى بن جعفر (ع) پنهانى در 25 رجب سال 183 و یا به نقل مرحوم کلینی در 6 ماه رجب سال ۱۸۲در زندان سندى بن شاهک در شهر بغداد در سن 55 سالگی به شهادت رسید.

تجهیز پیکر مطهر امام کاظم (ع)

در مورد غسل دادن بدن امام کاظم (ع) دو دسته روایات وجود دارد که به نقل هر دو گروه می پردازیم.

الف. هنگامى که وفات موسى بن جعفر (ع) نزدیک شد به سندى بن شاهک فرمود یکى از غلامان وى را حاضر کند تا حضرت را غسل و کفن نماید سندى درخواست آن جناب را اجابت کرد، سندى بن شاهک می گفت: من از وى خواهش کردم تا اجازه دهد من او را غسل دهم و کفن کنم ولی وى امتناع کرد و فرمود: ما خاندان مهریه زنان و مخارج مکه و کفن‏هاى مردگان را از اموال خالص و طاهر خود خارج می کنیم. اکنون کفن من در نزدم محفوظ است، و اینک میل دارم غلام من این موضوع را انجام دهد گفته شده «سلیمان بن منصور» جنازه موسى بن جعفر(ع) را از دست عمال دولتى گرفت و بدنش را غسل داد و او را با کفن مخصوص که 500 دینار ارزش داشت و قرآن را بر وى نوشته بود کفن کرد، و با پاى پیاده در دنبال جنازه حرکت می کرد و جلوی پیراهنش را هم شکافت و با جنازه تا مقابر قریش آمد و حضرت را در آن جا به خاک سپرد.

ب. بر خلاف روایت بالا در روایات دیگری آمده؛ احمد بن عمر حلال می گوید: به امام رضا (ع) گفتم: که آنها (یعنى واقفیه که منکر امامت امام رضا و منکر مرگ امام کاظم (ع) بودند ما را محاکمه نموده و مى‏گویند امام را جز امام غسل نمی دهد (یعنى امام کاظم که مرده است امام رضا در مدینه بوده و از کجا او را غسل داده) می گوید: امام (ع) به من فرمود: آنها چه مى‏دانند که چه کسى او را غسل داده است، تو در جواب آنها چه گفتى؟ می گوید: گفتم: قربانت به آنها گفتم که اگر مولاى من بگوید او را زیر عرش پروردگار غسل دادم محققاً راست گفته و اگر بگوید او را در دل زمین غسل دادم محققاً راست گفته، فرمود: این چنین نه. می گوید گفتم: پس چه جوابى به آن بگویم؟ فرمود: صریح بگو که من او را غسل دادم، گفتم: بگویم که شما او را غسل دادید؟ فرمود: آرى.

به هر حال بین این دو روایت تعارضی وجود ندارد، زیرا ممکن است در ظاهر سلیمان بن منصور مراسم تجهیز را به عهده گرفته باشد و امام (ع) نیز خودشان را رسانده باشند و غسل داده باشند.

انکار شهادت امام کاظم (ع)

چون حضرت از دنیا رفت سندى بن شاهک فقهاء و بزرگان اهل بغداد (که در میان ایشان بود هیثم بن عدى و دیگران بودند) را به نزد آن بزرگوار گرد آورده پس همگى جنازه موسى بن جعفر (ع) را نگریستند و دیدند اثرى از زخم یا خفگى در بدن آن بزرگوار نیست، و همه را گواه گرفت که او به مرگ طبیعى از دنیا رفته و آنان همگى به این مطلب گواهى دادند، پس جنازه آن حضرت را از زندان بیرون آورده کنار پل بغداد گذاردند، و جار زدند این موسى بن جعفر است که مرده است او را بنگرید، مردم مى‏ آمدند و چهره آن جناب را به دقت مى‏نگریستند و می رفتند، در زمان حضرت موسى بن جعفر (ع) گروهى به نام «واقفیه» بودند که گمان می کردند آن حضرت همان قائم منتظر و مهدى موعود است، و حبس و زندان او را همان غیبتى می دانستند که براى امام قائم ذکر شده؛ از این رو پس از شهادت آن حضرت «یحیى بن خالد» دستور داد جار بزنند: این موسى بن جعفر است که رافضیان گمان مى ‏کردند امام قائم است و نخواهد مرد پس او را بنگرید، و مردم نگاه می کرده می دیدند که آن حضرت مرده است. پس از به شهادت رسیدن امام کاظم(ع) پیکر مبارک ایشان را مقبره‌ معروف به مقابر بنی هاشم و قریش به خاک سپرده شدند که بعدها کاظمین نام گرفت.

ثواب زیارت امام کاظم (ع)

زیارت بزرگان و اولیای نعمت در زمان حیات و بعد از مردن، به نحوی شکرگزاری و قدردانی و انجام وظیفه است، امّا با این حال خداوند تبارک و تعالی از باب تفضّل ثوابی نیز برای این نوع زیارت در نظر گرفته است از جمله برای زیارت امام کاظم (ع) که در این جا به دو حدیث اشاره می کنیم. الف. راوى مى ‏گوید خدمت امام رضا (ع) عرض کردم: کسى که قبر یکى از امامان (ع) را زیارت نماید چه ثوابى دارد؟ حضرت فرمود: ثواب زیارت قبر امام حسین (ع) را دارد.

عرض کردم: کسى که قبر امام کاظم (ع) را زیارت نماید، چه ثوابى دارد؟ فرمودند: ثواب زیارت قبر امام حسین علیه السّلام را دارد. ب. یکی از یاران امام رضا (ع) به نام محمّد بن الحسن، می­گوید: محضر امام رضا (ع) عرض کردم: فدایت شوم زیارت قبر حضرت ابى الحسن (ع) در بغداد بر ما مشقت دارد، ثواب کسى که ایشان را زیارت کند چیست؟ حضرت فرمودند: ثوابش مثل ثواب کسى است که قبر حسین (ع) را زیارت کند.

مدعیان امامت در دوره امام کاظم (ع)

در هر دوره ای تعدادی از فرصت طلب ها وجود دارند که با سوء استفاده از باورها و مقدسات مردم، تلاش می کنند تا آنان را فریب داده و حق را ناحق و ناحق را حق جلوه دهند، امّا خداوند از دانشمندان عهد گرفته که موجبات روشنگری مردم را فراهم نمایند.با وجود خفقان شدید دوره پس از امام صادق (ع) برخی از فرزندان آن حضرت (ع)، با تحریک عده ای از دنیا طلبان ادعای امامت نمودند که با فریب مردم آنان را دور خود جمع نمودند.

امام کاظم (ع) بعد از شهادت پدر بزرگوارش با چند گروه از مردم مواجه شدند: گروه اول معتقد شدند که جعفر بن محمد (ع) زنده است و نمى‏میرد، زیرا او قائم آل محمد (ع) و همان مهدى‏اى است که پیامبر (ص) ظهورش را بشارت داده است، این گروه نزد شیعه «ناووسیّه» نامیده شوند.

عبدالله افطح و امامت امام موسی کاظم (ع)

گروه دوم معتقد بودند که امام پس از جعفر بن محمد (ع)، عبد الله است که بزرگ‏ترین فرزند به جاى مانده آن حضرت بود. آنان به نام «فطحیّه» شهرت یافتند، زیرا عبد الله بن جعفر به لقب «افطح» شناخته می شد.

پس از آن که امام جعفر صادق (ع) به شهادت رسید، یکی از فرزندانش به نام «عبداللّه» که در آن زمان بزرگ ترین فرزند امام بود، ادّعای امامت کرد. امام موسی کاظم (ع) دستور داد تا مقدار زیادی هیزم وسط حیاط منزلش جمع کنند؛ و سپس شخصی را به دنبال برادرش عبداللّه فرستاد تا او را نزد حضرت احضار نماید. چون عبداللّه وارد شد، دید که جمعی از اصحاب و شیعیان سرشناس نیز در آن مجلس حضور دارند. و چون عبداللّه کنار برادر خود امام کاظم (ع) نشست ، حضرت دستور داد تا هیزم ها را آتش بزنند.

با سوختن هیزم ها، آتش زیادی تهیه گردید. تمامی افراد حاضر در مجلس، در حیرت و تعجّب فرو رفته بودند و از یکدیگر می پرسیدند که چرا امام موسی کاظم (ع) چنین کاری را در آن محلّ و مجلس انجام می دهد. آن گاه حضرت از جای خود برخاست و جلو آمد و در وسط آتش نشست؛ و با افراد حاضر مشغول صحبت و مذاکره گردید. پس از گذشت مدّتی بلند شد و لباس های خود را تکان داد و آمد در جایگاه اوّلیه خود نشست و به برادرش عبداللّه فرمود: اگر گمان داری بر اینکه تو بعد از پدرت امام جعفر صادق (ع) امام و خلیفه هستی، بلند شو و همانند من در میان آتش بنشین. عبداللّه چون چنان صحنه ای را دید و چنین سخنی را شنید، رنگ چهره اش ‍ دگرگون شد و بدون آنکه پاسخی دهد با ناراحتی برخاست و مجلس را ترک کرد.

عبد اللَّه 70 روز پس از درگذشت امام صادق (ع) از دنیا رفت. عده ای از کسانی که به امامت او معتقد بودند جز تعداد کمی بقیه از امامت او برگشتند و معتقد به امامت موسى بن جعفر(ع) شدند و به این روایت استناد می کردند که امامت دو برادر جز از امام حسن و امام حسین (ع) نخواهد بود آن تعداد کمی هم که بر امامت عبد اللَّه باقی ماندند پس از مرگ عبد اللَّه به امامت حضرت موسى بن جعفر(ع) قائل شدند. از حضرت صادق (ع) روایت شده، که به پسرش موسى بن جعفر(ع) فرمود: پسرم برادرت ادعاى مقام مرا خواهد کرد با او منازعه مکن و حرفى به او مزن او اولین کسى است که به من ملحق می ‏شود.

امام موسی بن جعفر(ع) و اسماعیل و محمد بن اسماعیل

گروه سوم معتقد به امامت اسماعیل بن جعفر (ع) شدند. فرفه اسماعیلیه منسوب به اسماعیل بزرگ ترین برادر امام موسى کاظم (ع) و محمد بن اسماعیل می باشد، حضرت صادق (ع) بسیار اسماعیل را دوست می داشت و مورد محبت و لطف خویش قرار می داد گروهى از شیعه خیال مى‏کردند او امام و جانشین پدرش است بعد از حضرت صادق (ع) چون از همه برادران سنش زیادتر بود و امام هم او را خیلى دوست داشت و احترام مى‏ کرد در زمان حیات پدر در محلى نزدیک مدینه به نام عریض از دنیا رفت از همان جا بر روى دوش مردم جنازه را به مدینه پیش حضرت صادق(ع) آوردند و در بقیع دفن شد.

روایت شده که حضرت صادق (ع) در فوت او بسیار بى ‏تابى کرد و خیلى محزون و اندوهناک شد بدون کفش و رداء جلوی جنازه فرزندش آمد چندین مرتبه دستور داد جنازه را به زمین بگذارند روپوش از روى صورتش بر مى‏داشت و او را می دید منظورش این بود براى آنهائى که گمان می کردند او بعد از پدرش امام است، ثابت کند پسرش از دنیا رفته و این شبهه از میان برود.

در بین این فرقه هم اختلافاتى ایجاد شد، گروهى از این دسته وفات اسماعیل را در زمان حیات پدرش انکار کردند، و می گویند وى زنده بود، و پدرش به امامت وى تصریح کرده است، این عده بسیار اندک بودند. برخی نیز معتقد بودند که امام پس از جعفر بن محمد (ع)، اسماعیل است؛ زیرا در زمان پدرش وصیت به نام او انجام گرفته است و این فرقه «خطّابیه» هستند، پیروان ابو الخطاب که در کوفه قیام کرد و سرانجام‏ عیسى بن موسى بن على عباسى او را از پاى درآورد.

امام کاظم (ع) و فرقه واقفیه و فرقه خطابیه‏

شهادت‏ امام‏ کاظم‏ (ع‏) شکاف‏ دیگرى‏ را در میان‏ امامیه‏ به وجود آورد. نخستین‏ گروه‏ که‏ بخش‏ عظیمى‏ را تشکیل‏ مى ‏داد واقفیه‏ خوانده‏ مى‏ شوند. این گروه را براى آن به این نام منسوب کرده ‏اند که در امامت موسى بن جعفر (ع)، متوقف شدند و گفتند: او هفتمین امام است، زنده است، نمى ‏میرد تا آن که شرق و غرب زمین را مالک شود.

فرقه خطابیه از «غلاة» و پیرو «ابو الخطاب محمد بن مقلاص بن راشد المنقرى بزّار برّاد اجدع اسدى کوفى» بودند که اسماعیل یا ابوطیاب نیز کنیه داشت. او در معرفی کردن اسماعیل بن جعفر به عنوان امام نقش داشت. وی نخست از اصحاب امام محمد باقر (ع) و امام جعفر صادق (ع) بود.

ابو الخطاب از غلاة شیعه بود او حتی ادعای نبوّت نیز مى ‏کرد. در مورد او می گویند: دختر وى درگذشت و او را به خاک سپردند، یونس بن ظبیان یکى از پیروان وى بر سر قبرش آمده و خطاب به صاحب قبر «دختر ابو الخطاب» گفت: السلام علیک یا بنت رسول اللّه، (اى دخت پیغمبر بر تو درود باد). وى بر سر گزافه‏ گوئی هاى خود سرانجام به قتل رسید، و عده‏اى از پیروان او کشته شدند.

عیسى شلقان گفت: خدمت حضرت صادق (ع) رسیدم تصمیم داشتم راجع به ابو الخطاب از ایشان بپرسم قبل از سؤال فرمود: بنشین عیسى چرا وقتی سؤالى دارى از پسرم نمى ‏پرسى، رفتم خدمت عبد صالح موسى بن جعفر او در مکتب بود و روى لبهایش اثر مرکب معلوم مى ‏شد قبل از سؤال فرمود: «عیسى! خداوند از پیغمبران به رسالت پیمان گرفته، نمى ‏توانند آن را تغییر دهند و از اوصیاء به امامت پیمان گرفته که نمی توانند تغییر دهند به بعضى ایمان عاریه داده که بعد از آنها می گیرد و ابو الخطاب از کسانى بود که ایمان عاریه داشت و خدا گرفت»، من او را در آغوش گرفتم و پیشانى ‏اش را بوسیدم و گفتم: پدر و مادرم فدایت باد، از خانواده‏اى هستى که شایسته چنین مقامى هستند خداوند دانا و شنوا است.

کشّى روایت مى‏ کند: امام جعفر صادق (ع) فرمود: خدا ابو الخطاب را لعنت کند و خدا لعنت کند هر که با او جنگ‏ کرده و هر کس از این گروه باقیمانده و خداوند لعنت کند هر کس در دل خود نسبت به آنها ترحمى احساس کند.

سیره سیاسی امام کاظم(ع)/ چگونگی نفوذ امام کاظم(ع) در دستگاه طاغوت و نجات شیعیان

دورانی که امام کاظم (ع) در آن زندگی می‌کرد، مصادف با نخستین مرحله استبداد و ستمگری حکام عباسی بود. آنها تا چندی پس از آن که زمام حکومت را به نام علویان در دست گرفتند، با مردم و به خصوص با علویان برخورد نسبتاً ملایمی داشتند؛ اما به محض اینکه در حکومت استقرار یافته و پایه‌های سلطه خود را مستحکم کردند و از طرف دیگر با بروز قیام های پراکنده‌ای که به طرفداری از علویان پدید آمد، آنها را سخت نگران کرد، بنا را بر ستمگری گذاشته و مخالفان خود را زیر شدیدترین فشارها قرار دادند امام کاظم (ع) از هر فرصتی استفاده می کردند تا شیعیان را از فشارهایی که عمال حاکم بر آنها روا می داشتند نجات دهد.

یکی از برخوردهای امام کاظم (ع) حرکتی بود که امام در برخورد با «علی بن یقطین» داشت و از وی خواست تا در دربار عباسی بماند و بکوشد تا شیعیان را از گرفتاری نجات دهد. علی بن یقطین در شمار اصحاب خاص امام کاظم (ع) بود که در دستگاه خلافت عباسی دارای نفوذ بود. او در دوره مهدی و هارون نفوذ فراوانی داشت و از آن به نفع شیعیان بهره برداری می‌کرد.

زمانی که او از امام خواست اجازه دهد تا خدمت دستگاه خلافت را ترک کند امام از دادن چنین اجازه‌ای خودداری کرده و فرمود: این کار را نکن که ما به تو در آنجا انس گرفته‌ایم و تو مایه عزت برادرانت (شیعه) هستی و شاید خدا به وسیله تو شکستی از دوستانش را جبران نموده و توطئه‌های مخالفان را درباره آنها بشکند. ای علی! کفاره گناهان شما همانا نیکی به برادرانتان است. در روایت دیگری آمده است که امام در جواب او چنین فرمود: تو را چاره‌ای جز ادامه کارت نیست، از خدا بترس. و در نقل دیگری آمده که وقتی امام به عراق آمد، علی بن یقطین از اینکه امام را در چنین حالی می‌بیند اظهار تأسف کرد. امام به او فرمود: ای علی بن یقطین! خدا را دوستانی در صفوف ستمکاران هست که به وسیله آنها از دوستانش دفع شرّ می‌کنند و تو از آنها هستی.

کد خبر 241978

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار