مثل همیشه مدادها در کنار هم خوش بودند. می‌گفتند و می‌خندیدند. امید تصمیم گرفت نقاشی بکشد. برگ سفیدی جلوی رویش گذاشت و فکر کرد چه بکشد.

دنیاى مدادها

مداد زرد را برداشت. خورشیدی تابنده کشید. با مداد سبز کشتزارهای خرم کشید و با مداد قهوه‌ای کوه‌های سرافراز را نقاشی کرد. برای کشیدن نقاشی از همه رنگ‌ها استفاده کرد، جز سیاه. مداد سیاه ناراحت شد و گفت: «چرا از من استفاده نمی‌کنی؟» امید گفت:«چون تو رنگ غم هستی و کنار رنگ‌های شاد زیبا نیستی.» مداد سیاه ناراحت شد و تک و تنها در جعبه‌ی مداد رنگی امید نشست. صدای مدادها را می‌شنید که هر کدام می‌گفتند رنگ خودشان زیباتر است. مداد سیاه احساس می‌کرد این دنیا فقط برایش غم و ناراحتی دارد  و در دنیای شادی جایی برایش نیست. ناگهان با صدای امید به خودش آمد. امید می‌گفت: «مداد سیاهم کجایی؟ می‌خواهم تکالیفم را بنویسم.»

شادی ایزدبخش از تهران

 

دنیای مدادها

کد خبر 207414

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار