نوشا عبدالله‌زاده: از سه­‌شنبه که مامان شروع کرده به خانه‌‌تکانی، بهش قول کمک پنج­‌شنبه وجمعه را داده‌­ام.آخر ناسلامتی تنها دختر خانواده‌ام.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی691

پنج‌شنبه‌ی موعود فرا رسیده! از خواب بیدار می‌شوم. مامان تقریباً تمام کابینت‌های آشپزخانه را خالی کرده و تا چشمش به جمالم روشن می‌­شود می‌گوید: «این شیشه‌های ترشی سیررو بذار تو حیاط­ خلوت... جلو دست وپا نذاری... بذار یه گوشه.»

وقتی سلام ، صبح به خیر می‌­گویم تازه یادش می­‌آید الآن از خواب بیدارشده‌ام:«سلام. این شیشه‌ها رو بذار تو حیاط­ خلوت، بعد بیا صبحونه‌‌ت رو بخور.»

به سختی دوتا از شیشه‌های بزرگ ترشی­ را بلند می­‌کنم و می‌روم به سمت حیاط‌خلوت.با سه بار رفت وآمد بقیه­‌ی شیشه‌ها را می­‌برم. بابا، عاشق ترشی‌سیر است و مامان هر سال یک عالمه سیر را در شیشه‌های پر از سرکه ­‌می‌­ریزد.

آخرین شیشه را که می‌­گذارم، می‌بینم شیشه‌ها بدجوری پخش و پلا هستند. شروع می­‌کنم به چیدن آن­‌ها کنار دیوار. با دیدن عنکبوتی کوچک روی شیشه‌ی قرمز رنگی یکهو می‌ترسم و شیشه از دستم می‌افتد. از ترس آرام جیغ می‌­کشم. سرامیک­‌های سفید کف حیاط­‌خلوت، قهوه‌­ای می‌شود و همه جا را بوی سیر وسرکه پُرمی‌کند. نگاه وحشت­‌زده‌­ام می‌­ماند روی سرامیک­‌ها و بوته‌های سیر و تکه‌­های شیشه. نمی­‌دانم چه کار کنم­؟ سریع کلید را از پشت در برمی­‌د‌ارم. باید آن را از سمت خودم قفل کنم تا مامان نتواند وارد حیاط­‌خلوت شود.

درحال قفل کردن در هستم که صدای نکره‌­ای می­‌شنوم: «سرورم، درخدمت­‌گذاری حاضرم.»

با دستپاچگی پشت سرم را نگاه می‌‌کنم. در کمال تعجب می‌­بینم غول گُنده و بلندقدی­، دست به سینه کنار دیوار روبه‌­رو ایستاده و لباس‌‌هایش هیچ ربطی به لباس‌‌های غول­‌هایی که توی کارتون‌‌ها دیده و یا از قصه­‌ها شنیده‌­ام، ندارد. نگاهی به سرتا پایش می‌­اندازم­. کلاه شاپوی مشکی به سر دارد و کت و شلوار شیکی پوشیده ویک جفت گوشواره­‌ی حلقه‌­ای گنده به گوشش آویزان است.

با ترس سؤال می­‌کنم: «تودیگه کی هستی؟ از کجا اومدی؟»

با خوش­‌رویی جواب می‌­دهد:«سرورم، بنده خدمت‌گذار شما، غول جادو هستم.»

تا به حال نشده هیچ آدم بزرگی، این قدر مؤدب جوابم را بدهد و به من سرورم بگوید.

هم‌چنان که دست به سینه ایستاده، می‌گوید:«سرورم، این موضوع مربوط به زمان‌‌های دور بوده. حالا دیگر کسی به غارها نمی‌­رود تا چراغی پیدا کند. امسال به ما ای‌میل شده که اگر کسی شیشه‌ی سیر بالای نیم قرن دارد به درون آن برویم.»

فکر می‌­کنم حتماً این شیشه‌ترشی مال مادربزرگ پدرم است که وقتی فوت شد ترشی­‌ها و مرباهایش را تقسیم کردند و چون پدرترشی سیر دوست داشته این شیشه ترشی قدیمی به ما رسیده و مادر دلش نیامده تا حالا درش را باز کند.

ذوق­‌زده از این همه احترام می‌‌گویم: «آقای غول جادو، برام می­‌تونی چه کار کنی؟»

- سرورم، شما یک آرزو بکنید تا آن را انجام دهم.

جا خورده­‌ام:« اِه اِ ه اِه... الکی نگو. همیشه غول جادوها سه تا آرزو برآورده می­‌کنند.تو داری تقلب می‌­کنی... نکنه غول تقلبی باشی.»

غول جادو با همان متانت و ادب جواب می‌دهد: «نه سرورم. من غول جادوی چینی نیستم. اصلِ اصلم. ولی چون این روزها همه در حال خانه‌‌تکانی هستند و ممکن است شیشه ترشی‌های سیر قدیمی دیگری هم شکسته ­شود، دستور داده شده فقط یک آرزو برآورده شود.»

لجم می­‌گیرد: «نه غول جادو جان، فکر کردی من بچه‌م، می­‌تونی گولم بزنی وفقط یکی از آرزوهام رو برآورده کنی. می­‌خوای کلاه سرم بذاری.»

- رویا...کجا موندی؟ زود بیا صبحونه‌ت رو بخور.کلی کار سرم ریخته.

نباید مادر را عصبانی کنم. با صدای بلند می‌‌گویم:«دارم شیشه‌ها‌ رو مرتب می­‌کنم. الآن می‌­آم.»

غول جادو انگار از ایستادن خسته شده باشد، به دیوار تکیه می‌­زند و می‌‌گوید:«سرورم هرچه زودتر آرزویتان را بفرمایید. این روزها سرم خیلی شلوغ است و باید زودتر بروم و در خدمت دیگران باشم.»

به فکر فرو می‌­روم. آرزوها به ذهنم هجوم می‌‌آورند و هرکدام سعی می‌‌کند خودش را جلو بیندازد و از دیگری سبقت بگیرد. درمانده، کنج دیوار ایستاده‌­­ام و فکر می­‌کنم شاید دیگر غول جادویی را نبینم تا آرزویم را برآورده کند. سعی می‌کنم بزرگ­‌ترین آرزو را سوا کنم و تحویل غول جادو بدهم. ناگهان فکری درذهنم جرقه می­‌زند و با شعله‌­ی آن، آرزوهای دیگر گُر می­‌گیرند، دود می­‌شوند ودر هوا ناپدید می‌­شوند.

- هر آرزویی باشه، اون‌رو برآورده می‌کنی؟

غول جادو نفس عمیقی می­‌کشد:«هر آرزویی باشد، سرورم.»

از خوشحالی با صدای بلند می­‌گویم: «آرزو دارم همه‌­ی‌ آرزوهایم برآورده بشن!»

آقا غوله معلوم است کمی جا خورده. دستش را که روی سینه‌­اش قفل کرده می‌اندازد و با کمی تلخی می­‌گوید:«سرورم، فقط یک آرزو بفرمایید. معطل نفرمایید. بنده باید سریع‌­تر بروم.»

صورتم را به حالت قهر برمی­‌گرداندم:«یا همین یا هیچ. تافردا هم بمونی همین یک آرزو رو دارم.»

ناگهان غول جادو دستمالی از جیب شلوارش بیرون می‌­آورد و با عصبانیت سر و صورتش را پاک می­‌کند، کلاه شاپویش را بر­می‌دارد و می‌گوید:«آهای دختر جغله... اعصاب معصاب ندارم‌ها. زود بگو برم پی کارم. هزارتا بدبختی دارم.»

با چشم‌­های گشاد ودهان باز نگاهش می­‌کنم. به سختی آب دهانم را قورت می‌دهم. صدایم از ته حلقم بیرون می‌­آید: «تو... تو... چ... چ... چرا این ریختی شدی. چرا این‌قدر سرخ شدی؟ چرا این طوری حرف می‌­زنی.»

با عصبانیت دستمالش را جلوی چشمم محکم تکان می­‌دهد. قدمی به عقب می‌‌پرم. باصدای بلند می­‌گوید:«هر وقت آّبجیِ جغلی مثل تو اعصابم رو به هم می‌­ریزه ، به زبون پدریم حرف می‌­زنم. ملتفتی؟»

نگران آمدن مامانم، نگاهی به سمت درحیاط‌‌خلوت می‌­اندازم:«چه خبرته؟ یواش‌تر. مامانم صداتو می‌­شنوه... و از ترس غش می­‌کنه!»

تصمیم گرفته­‌ام روی حرفم بمانم و یک‌قدم هم عقب‌­نشینی نکنم.کمی عقب می‌روم و می‌‌گویم:«همونی که اول گفتم...»

مهلت نمی‌­دهد حرفم‌ تمام شود وعربده می‌‌کشد:«جل­‌الخالق... هی من می‌گم نره... هی تو بگو بدوش. می­‌خوای در دکون مارو تخته کنی؟ اگه این آرزوت رو برآورده کنم، دیگه چیزی ته کیسه‌­ام نمی­‌مونه. زود باش یه آرزوی آدمیزادی بکن، قالش را بِکَن تا بریم.»

ناچارم دوباره فکر کنم تا بزرگ­‌ترین آرزویم را سوا کنم. غول جادو کمی این پا و آن پا می­‌کند. ساعت شنی کوچکی از جیب کتش بیرون می‌­آورد. آخرین ذره­‌های شن به کاسه‌ی پایینی می‌­ریزند. آن را جلوی چشمم می­‌گیرد. وقتی آخرین دانه‌های شن کاسه‌ی بالایی به کاسه‌ی پایینی می‌ریزد هنوز من در میان آرزوهای مختلف سرگردانم. غول ساعت را سرجایش برمی­‌گرداند و دستمال یزدی‌­اش را در جیب شلوارش می‌چپاند. با دست موهای سرش را مرتب می­‌کند وکلاه شاپویش را می­‌گذارد.

با نگرانی می­‌گویم:«چی شد؟» عینک آفتابی را از جیب بغل کتش درمی­‌آورد، به چشم می‌­زند و می­‌گوید: «زَت زیاد. وقت سرکارتموم شد... بای.» و ناگهان تبدیل به توده‌­ای بخار شده و در آسمان ناپدید می­‌شود. اصلاً باور نمی‌کنم همه­‌ی آرزوهایم جلوی چشمم دود شد و به هوا رفت.

به خودم می‌­آیم و شروع می­‌کنم به داد کشیدن:«وایسا... کجا می‌­ری غول بدجنس... وایسا... نمی­‌تونی بری... هنوز آرزوی منو برآورده نکردی.»

حالا آرزویم که برآورده نشد هیچ، مادرهم به‌خاطر شکستن شیشه سیر مادربزرگ خیلی ناراحت می‌شود. چرا زودتر فکر نکردم تا بگویم آرزویم این است که شیشه سیرترشی مثل اولش سالم شود که هم مادر برای یادگار مادربزرگ ناراحت نشود و هم من درمانده نباشم­. اگر کسی دیگر سیرترشی بالای نیم قرن داشته باشد و اگر شیشه بشکند و اگر غول را ببیند چه آرزویی می­‌کند؟!

مادر لبخندزنان، تارهای عنکبوت کنج سقف آشپزخانه را پاک می‌­کند. حالا باید آن‌قدر مثل غول جادو بهش کمک کنم که خوشحالی جای عصبانیتش را بگیرد. دست به کار می­‌شوم...

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی691

تصویرگری: فرینا فاضل‌زاد

کد خبر 204479

برچسب‌ها