لیلی شیرازی: روزهایم را تقسیم کرده­‌ام: روزهایی برای خودم و کسانی که دوستشان دارم، روزهایی برای طبیعت، روزهایی برای اشیا و روزهایی برای خستگی و خواب و البته همه‌­ی روزها برای تو.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی669

عجیب است. تو تقسیم‌ناشدنی هستی. نمی‌شود تو را بین روزهای مختلف تقسیم کرد یا فقط به روزی اختصاصت داد. نمی‌شود گفت سه‌شنبه‌­ها برای خدا باشد. یا من صبح‌­ها را به خدا اختصاص داده‌ام.

حقیقت این است که تو خودت تکلیف خودت را برای ما روشن کرده‌ای. تو خودت گفته‌­ای که نمی‌شود سهمی از تو را برداشت و بقیه‌اش را کنار گذاشت. گفته‌­ای صبح‌­ها قبل از طلوع آفتاب من هستم. ظهرها، وقتی که خورشید کله می‌کشد و خودش را پهن می‌کند من هستم. عصرها پیش از آن‌که آفتاب برود من هستم. من در تمام لحظه‌های تو و در تمام صداهایی که می‌شنوی. من در آبی که می‌نوشی و تابلویی که به آن نگاه می‌کنی هستم. نه فقط در آسمان بالای سرت و نه فقط در خواب­‌هایی که می‌بینی. من فقط وقتی باتوام که همه جا باشم. همه‌جا نه حتی مثل سایه. از رگ‌گردن نزدیک‌­تر به تو!

من که خواستم روزهایم را تقسیم کنم، رنگ تو را توی تمام روزها دیدم. اما وقت‌هایی هست که نزدیکی تو را بیش‌تر حس می‌کنم. عجیب است. روزهایی که برای خودم کنار گذاشته‌ام بیش‌تر رنگ توست. تو توانایی عجیبی در نفوذ به تنهایی‌­های من داری. آرام آرام می‌آیی و بدون این که من بفهمم در روزهایی که برای خودم کنار گذاشته‌­ام وارد می‌شوی. یک‌دفعه می‌بینم کنار پنجره ایستاده‌ای و داری برای من دست تکان می‌­دهی. نه، راستش تو دست تکان نمی‌دهی. معمولاً می‌ایستی انگار و نگاه می‌کنی. من یک‌دفعه احساس سبکی می‌کنم. این را بگویم که نگاه تو با نگاه آدم­‌ها خیلی فرق دارد. آدم‌­ها وقتی خیره می‌شوند به آدم یک­هو می‌بینی که سنگین شده‌ای. اما تو فرق داری. نگاه تو آدم را سبک می‌کند. حضور تو در زندگی آدم، در روزهای آدم خاصیت سبکی دارد و تو یک‌هو سر می‌­رسی. با سبکی بسیار و من توی آن روزها به پنجره که نگاه می­‌کنم می‌بینم نوری از پنجره می‌­آید تو.

من در این روزها دلگرم هستم. راستش تنها روزهایی که در آن­‌ها دلگرمم این روزهاست. وقتی که تو به اتاق من قدم گذاشته­‌ای. آن‌وقت هر کاری کنم، یک­جور عجیبی بهم می‌چسبد. حتی وقتی بخوابم. توی این وقت­‌ها از خواب که بیدار می‌شوم دیگر دهانم تلخ نیست. خواب بدی ندیده‌­ام. سنگین و سرد نیستم. جایی از تنم درد نمی‌کند. بسیار آرامم و دلم می‌خواهد از هر لحظه‌ای که بیدار شدم روزم را شروع کنم.

وقتی که تو باشی، من همیشه می‌توانم شروع کنم. احساس می‌کنم تو به من جرئت بودن داده‌ای و خودت خواسته‌­ای که توی همه­‌ی روزهایم باشی. تو بسیار آرام و بی‌صدا خودت را در من نشانده‌­ای. طوری که من بدون تو تعریف نمی‌شوم. می‌توانم خودم را بدون خانه‌ام، برادرم، شهرم، نوشته‌هایم، باران‌های پاییزی، انار، حوضی که هیچ‌وقت نداشته‌‌ام، عطسه‌های بلند، ترانه­‌های تلخ و سه‌شنبه­‌ها تعریف کنم، اما نمی‌توانم خودم را بدون تو تعریف کنم. تو در چارچوب من، در تک‌تک سلول‌های من و در اسم من هستی.

نمی­‌توانم بگویم تو را دوست دارم... چون چیزی که بین ماست شبیه دوست داشتن نیست. دوست داشتن برای تعریف چیزی که بین ماست بسیار ساده است. مثل این می‌ماند که بخواهی رابطه‌ی پرنده را با باد تعریف کنی. می‌توانی بگویی رابطه­‌ی پرنده با باد یا آسمان با گل یخ چیست؟ رابطه‌ای همیشگی و غیر قابل فهم. رابطه­‌ی ما همیشگی و غیر قابل فهم است. رابطه‌ای عجیب که سایه با زمین دارد.

دوست ندارم درباره­‌ی رابطه‌ی خودم با تو حرف بزنم. دوست دارم درباره‌ی رابطه‌ی خودم با تو بنویسم و همه‌‌ی مجله‌های دنیا یکی یک صفحه‌ی خانه­‌ی فیروزه‌­ای داشته باشند و من در هر کدامشان ستونی درباره‌ی تو داشته باشم و فقط اسم تو را بنویسم!

کد خبر 186189

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار