عباس تربن: هر روز در خیابان، برخی آدم‌های ناراضی را می‌بینم.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی 660

آدم‌هایی که قدم برداشتنشان، راه رفتنشان، سلام گفتن و ساعت جواب دادنشان نشان می‌دهد ممنون نیستند از بودن. ممنون نیستند از این‌که می‌توانند از پله بالا بروند و نفس بکشند. از این‌که می‌توانند چاله‌ها را ببینند و نوشته‌های روی تابلوها را بخوانند.

- تو هم دلت خوش است‌ها! اگر بدانی چه‌قدر کار سرم ریخته! اگر جای من بودی و هر لحظه استرس درس و امتحان و کنکور داشتی! اگر اعصابت مدام خرد خاکشیر می‌شد از این‌همه ترافیک و دود خوردن! اگر... اگر...

راست می‌گویی! من از ته دل خوشم! دلخوش به این‌که می‌توانم قدم بزنم و حتی در هوای آلوده، بوی تازه‌ی علف‌های بلوار را حس کنم. از این‌که چشم در چشم گربه‌های آواره شوم و سر ظهر از دیدن سیب‌زمینی‌های سرخ‌شده‌ی ساندویچی دهانم آب بیفتد.

- بعضی‌وقت‌ها واقعاً حسودی‌ام می‌شود به تو! چه‌طور می‌توانی با «هیچ و پوچ» این‌قدر راضی باشی؟ این‌همه چیز در دنیا هست که نداری و این‌همه آرزو که بهشان نرسیده‌ای! واقعاً برایم عجیب است که چه‌طور می‌توانی با این‌همه حسرت و افسوس زندگی کنی و از زندگی‌ات راضی باشی؟

تو درست می‌گویی. من باید بابت همه‌ی شکست‌ها و یک‌عالم نداشته‌هایم ناراحت باشم. باید غصه بخورم از همه‌ی آدم‌های معروف و موفقی که می‌توانست «من» باشد و نیست. باید ناراحت باشم و غصه بخورم، ولی در عوض شادم و قدر این‌همه چیزی که دارم و ممکن بود نداشته باشم را می‌دانم.

- هه! این‌همه چیز؟ آخر تو در این دنیا چه داری که این‌طور به آن می‌نازی؟

خیلی چیزها هست؛ آن‌قدر که می‌مانم از کدامشان شروع کنم. بگذار فقط یکی‌شان را، یکی از پیش‌پا افتاده‌ترین‌شان را برایت بگویم.

چند روز پیش موقع پریدن از جو، یک اتفاق ساده افتاد: فرودی نا شیانه و خم‌شدن میلی‌متری مچ پای چپ. همین کافی بود که دردی ناگهانی در قوزک پایم بپیچد و مسیر کوتاه رسیدن به خانه را تبدیل به طولانی‌ترین و زجرآورترین راه دنیا کند. از آن روز به بعد در هر قدم محتاطانه‌ای که برمی‌دارم، باید منتظر دردی ناگهانی باشم. حالا موقع بالا و پایین رفتن از پله‌ها باید اول پای راست را جلو بگذارم و بعد پای چپ را آرام، خیلی آرام کنارش بگذارم و بعد دوباره پای راست را... خنده‌دار است، اما حالا با پیرمردها و پیرزن‌های عصا به‌دست مسابقه می‌گذارم.

 بعد از این‌همه سال تازه فهمیده‌ام همین پای پیش‌پاافتاده، چه نقش مهمی در زندگی‌ام داشته. باید غر بزنم از این پای لنگ، اما خوشحالم؛ راضی از این‌که من یکی از آن آدم‌های ناراضی‌ای نیستم که هر روز پا به خیابان زندگی می‌گذارند!

کد خبر 179446

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار