آیدا ابوترابی: هیجان، آرزو، سختی، تلاش، هدف، حرکت و اراده... برای ما شاید تنها کلمه باشند اما برای «جردن رومرو»‌ی 15 ساله این کلمه‌ها حس دارند. سردِ سرد مثل سوزی که بر بلندترین قله‌ی جهان احساس می‏کنی و داغِ داغ به اندازه‌ی شن‏های سوزان بیابان‏های تانزانیا.

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی 636

نوجوانی اهل آمریکا که در 15 سالگی توانست قله‌های هفت‏گانه‌ی دنیا را فتح کند. از آسیا تا آفریقا از شمال آمریکا تا جنوبگان. اینترنتی با جردن نوجوان گفت‌وگو می‌کنیم. آن‌طور که می‌گوید در شهر کوچکی زندگی می‌کند، خیلی اهل بازی‌های ویدئویی نیست، ولی خودش را یک نوجوان عادی می‌داند و می‌گوید که مثل بقیه‌ی نوجوان‌ها عاشق گشت‌وگذار در اینترنت و گوش‌دادن به موسیقی است.

  • چی شد که تصمیم گرفتی به‌طور جدی کوهنوردی کنی؟!

من درباره‌ی قله‌های هفت‏گانه شنیده بودم و این موضوع برایم خیلی جذاب بود. دوست داشتم به همه‌ی آن مناطق سفر کنم. یک نقاشی دیواری هم توی مدرسه‏ام بود که کوه‏های مرتفع دنیا را نشان می‏داد. این نقاشی مرا جذب کرد و من شروع به تحقیق درباره‌ی آن مکان‏ها کردم و مشتاق شدم که از این قله‏ها صعود کنم.

  • فکر می‏کنی اگر پدر و مادرت کوهنورد نبودند، باز هم به این ورزش علاقه‏مند می‏شدی؟

آن‌ها کوهنورد حرفه‏ای نبودند. به ماجراجویی و به‌ویژه فعالیت‏های بیرون از ساختمان خیلی علاقه داشتند، اما این علاقه و پیشنهاد من بود که آن‌ها را به این شکل به کوهنوردی کشاند. برای همین فکر می‏کنم اگر آن‌ها اصلاً کوهنورد هم نبودند، من باز کار خودم را می‏کردم. البته آن‌ها راه را برایم خیلی آسان‏تر کردند و حمایتم کردند که به آروزیم برسم.

  • چه جالب! ببینم با سختی‌هایش چه‏طور کنار می‏آیی؟ مثلاً لحظاتی که آدم حس می‏کند دیگر نمی‏تواند قدم از قدم بردارد. احساس می‏کند خالی شده و انرژی فکرکردن هم ندارد!

آره، این لحظه‌ها را من هم تجربه کرده‌ام. در هر برنامه وقت‏هایی است که آدم نمی‏تواند دیگر تمرکز کند و به‌سختی می‏تواند ادامه دهد. ما همیشه گروهی به کوه می‏رویم. این باهم بودن باعث می‏شود بر این لحظه‏های سخت پیروز شویم. ما به هم کمک می‏کنیم و همدیگر را تشویق می‏کنیم. من همیشه به دوستان و خانواده‏ام فکر می‌کنم که به من روحیه می‏دهند تا بتوانم این کار را انجام بدهم. بعضی وقت‏ها هم یک استراحت کوتاه و خوردن یک میان‌وعده به‌طور شگفت‎انگیزی به آدم انرژی می‏دهد.

  • تو در10 سالگی «کلیمانجارو» را فتح کردی. آن‌روز چه حسی داشتی؟

کمی خنده‏دار است! علاقه‏ام به کوه را یادم می‏آید اما کمی هم دلم برای خانه تنگ شده بود و از پا در آمده بودم. آفریقا را خیلی دوست داشتم. الان دلم می‏خواهد یک‌بار دیگر برگردم و کلیمانجارو را فتح کنم. چون خیلی از چیزها یادم نمی‏آید!

  • درباره‌ی لحظه‏ای بگو که به قله‌ی اورست رسیدی. لحظه‌ای را که آن بالا رسیدی یادت هست؟

وای خیلی شگفت‏انگیر بود! من به اطرافم نگاه کردم و چند لحظه‏ای طول کشید تا واقعاً احساس کنم کجا هستم و چه کاری کرده‏ام! باید مطمئن می‏شدم که این رؤیا نیست و من موفق شده‏ام!

  • تا به‌حال توی این سفرهایت پیش آمده که خیلی بترسی؟

آره در نزدیکی‏های اورست بود که با یک بهمن مواجه شدیم و نزدیک بود در یک شکاف عمیق گیر کنیم. واقعاً شرایط سختی بود. وقتی یادش می‏افتم به خودم می‏گویم که چه خطرهایی از بیخ گوشمان رد شده!

  • سفر به قاره‌ها غیر از کوهنوردی چه رهاوردی برایت داشته است؟

خیلی چیزها. دیدن آدم‏های مختلف، پیدا کردن دوستان زیادی در سراسر دنیا. من از شهرهای زیادی دیدن کردم. با کلی فرهنگ و جای دیدنی، اعتقادات و مذهب‏های مختلف دنیا آشنا شدم. من دوست دارم وقتی که سفر می‏کنم، بگویم دنیا کلاس درس من است و من دانش‏آموز دنیا هستم! این خیلی باحال است!

  • برای تو بالارفتن از کوه دلپذیرتر است یا پایین‌آمدن؟

بالارفتن خیلی بهتر است. آدم برای صعود انگیزه دارد و جذب مناظر می‏شود. اما وقتی پایین می‏آیی، خیلی خسته‏ای!

  • به نظر می‌رسد در مقایسه با ورزش‏های دیگر مثل فوتبال و تنیس، کوهنوردی هیجان کم‌تری دارد. چرا به‌جای آن‌ها کوهنوردی را انتخاب کردی؟

هیجان کم‌تر؟! شوخی می‏کنید! شاید کسی نباشد که آدم را تشویق کند یا وقتی که گل می‏زنید برایتان هورا بکشد، اما رسیدن به یک قله، خیلی‌خیلی هیجان‏انگیز است! حتی به نظر من خیلی بیش‌تر از یک بازی تنیس یا فوتبال هیجان دارد!

  • چه چیز کوه تو را این‌قدر به‌سمت خود می‏کشد؟

من عاشق هوای آزاد و طبیعت هستم! خیلی دوست دارم بیرون از خانه باشم و به مناظر زیبای اطرافم خیره بشوم و جایی‌که از همه بیش‌تر دوست دارم، کوهستان است. من عاشق کوه‏ها هستم!

  • به چه ورزش‏ دیگری علاقه داری؟

من اسکی را خیلی دوست دارم. این را نگفته بودم؟! آره من عاشق اسکی هستم. دوچرخه‏سواری و ساپ (SUP) (نوعی از موج‌سواری با پارو و به‌حالت ایستاده)، بندبازی (راه‌رفتن روی طناب) را هم خیلی دوست دارم. به پیاده‏روی و دوچرخه‏سواری کوهستان هم علاقه دارم.

  • زیباترین تجربه ای که در این هفت صعود داشتی، مربوط به کی است؟ چه اتفاقی برایت افتاد؟

بهترین لحظه‏ای که تجربه کردم در قطب جنوب بود. روی قله‌ی «وینسون» ایستاده بودم و به اطرافم خیره شده بودم. تجربه‌ی یک منظره‌ی 360 درجه‌ای واقعاً لذت‌بخش است. جاهای زیادی را از آن بالا می‏دیدم که دلم می‏خواست از نزدیک هم تجربه‏شان کنم. دلم می‏خواست اسکی کنم. از آن‌جا وقتی به دوردست نگاه می‏کنید به نظر همه‌جا را ابر فراگرفته، اما درواقع آن‌ها بیابان‏های پوشیده از برف هستند!

کد خبر 158581

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار