آیدن چمبرز - ترجمه مینو همدانی‌زاده: صبح یکشنبه گذشته، ساعت شش عصر، همین‌طور که با قایق کوچکم روی قله کوه‌ها دریانوردی می‌کردم، دو تا مرد را دیدم که بر پشت خری سوار بودند

هفته‌نامه همشهری دوچرخه شماره 623

از آنها پرسیدم: «می‌تونید به من بگید که اون پیرزنه هنوز مرده؟ همونی که شنبه پیش زیر بارونی از پر توی چاه افتاده بود؟»

آنها گفتند که نمی‌توانند اطلاعات درست و حسابی به من بدهند، اما اگر بروم پیش آقای «ننه ونز» او می‌تواند همه چیز را درباره‌اش بگوید.

گفتم: «خونه‌ش کجاست؟»

گفتند: «خب، خیلی ساده‌ست. چون یه خونه آجریه که از سنگ درست شده و تک و تنها وسط شصت یا هفتادتا خونه مثل خودش قرار گرفته.»

گفتم: «هیچی از این ساده‌تر تو دنیا پیدا نمی‌شه.»

گفتند: «هیچی نمی‌تونه ساده‌تر باشه.»

آن‌وقت به راهم ادامه دادم. حالا، این آقای ننه ونز یک نره غول بود و بطری شیشه‌ای می‌ساخت. و از آن‌جا که همه
نره غول‌هایی که بطری‌سازند، اغلب از پشت درهاشان، یک شیشه داروی کوچولو شتلق می‌اندازند بیرون، آقای ننه ونز هم همین کار را کرد .

گفت : «خوشبختم؟»

گفتم : «خیلی خوب، متشکرم.»

آن‌وقت، به من یک برش نوشیدنی و یک لیوان گوشت گوساله سرد داد و یک سگ کوچولو هم زیر میز بود که همة خرده نان‌ها را برداشت.

گفتم : «می‌کشمش.»

گفت : «نه، نکشش. چون که دیروز یه خرگوش کشته. اگه حرفم رو باور نمی‌کنی نشونت می‌دم که خرگوشه تو سبده و زنده‌ست.»

آن‌وقت مرا به حیاط برد تا عتیقه‌ها را نشانم بدهد. تو یک گوشه روباهی روی تخم‌های عقاب نشسته بود و تو یک گوشه دیگر، یک درخت آهنی سیب بود که تمامش پوشیده شده بود از گلابی و گوله‌های سربی. در گوشه سوم خرگوشی بود که دیروز سگ کشته بود و الان زنده، تو سبد بود. و در گوشه چهارم تنباکو کوب بود و کنار من آن‌قدر محکم می‌کوبید که گوله گوله تنباکوها را پرت می‌کرد به دیوار، و سگ کوچولویی که از گوشه کنار دیگر رد شد. زوزه سگ را شنیدم، پریدم بالای دیوار و فرز برگرداندمش تو. وقتی که در رفت، یک ساعتی بود که زنده نبود. بعد مرا به پارک برد تا گوزنش را نشان بدهد و یادم آمد که تو جیبم اجازه نامه‌ای دارم تا گوزن برای شام سرورم شکار کنم. آن‌وقت کمانم را آتش زدم و نیزه‌ام را کشیدم و وسط آنها پرت کردم. از یک طرف هفده‌تا و از طرف دیگر بیست و یک و نیم‌تا دنده شکستم. اما تیرم بدون این‌که به چیزی برخورد کند درست از وسط رد شد و بدتر از این، تیرم را گم کردم. هرچند دوباره آن را تو سوراخ درختی پیدا کردم و احساس کردم که تر و چسبناک است، بوش کردم، بوی عسل می‌داد .

گفتم: «ای وای! این‌جا لونه زنبوره.»

وقتی یک‌دسته کبک از میان شاخه آمدند بیرون به آنها شلیک کردم. بعضی‌ها می‌گویند من هجده تا کشتم، اما من مطمئنم که سی و شش تا کشتم، به غیر از قزل‌آلای مرده‌ای که بالای پل پرواز می‌کرد، از آن، چنان شیرینی پای سیبی درست کردم که تا حالا مزه‌اش را نچشیده بودم.

کد خبر 149141

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار