جابر تواضعی: آفتاب خودش را کشیده بود وسط کلاس. ولی هوا سرد بود و کمی هم باد می‌آمد و آدم لرزش می‌گرفت.

هفته‌نامه همشهری دوچرخه شماره 620

برخلاف اول سال، آرزو می‌کردم حالا کنار پنجره باشم و زیر همین آفتاب بی‌رمق که داشت زورهای آخرش را می‌زد کز کنم و کمی گرمم بشود. دبیر جغرافی اما عین خیالش نبود. صندلی‌اش را گذاشته بود گوشه آفتاب‌گیر کلاس و لَم داده بود و همین‌طور که سبیل‌هاش را می‌جوید، چرت می‌زد و به حرف‌های رحیمی هم مثلاً گوش می‌داد.

- رود‌های شیروان در کردستان، کارون و کرخه در خوزستان، دالکی و مُند در...

از هرچی رود و کوه و دریاچه بود، بدم می‌آمد. ساعت بغل دستی‌ام را نگاه کردم. تا زنگ خیلی مانده بود. کلاس را پاییدم. همه توی خودشان فرو رفته بودند و گاهی هم چرت می‌زدند. حوصله‌ام سر رفته بود. احسان، بغل‌دستی‌ام را صدا کردم.

ـ چیه؟

ـ ح